توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ادبیات و شعر پارسی
هومن
يکشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۹:۳۹
خیلی وقت بود که میخواستم چنین تاپیکی ایجاد کنم تا در مورد ادبیات و شعر پارسی که به واقع مانند گنجینه ای پر از جواهر است بپردازیم و محفلی باشد برای دوستداران فرهنگ و هنر ایران زمین ...
هومن
يکشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۹:۵۱
در این تاپیک سعی دارم تا در مورد ادبیات صحبت کنیم. از زندگی بزرگان ادب و هنر این مرز و بوم
صحبت کنیم. هر کسی شعر زیبایی داره اینجا قرار بده . حتی به بررسی و کنکاش برخی ابیات
بپردازیم و در کل اینجا جایی باشد برای هر گونه بحث ادبی و محفلی باشد برای دوستداران شعر
و ادبیان کهن ایران زمین...
برای شروع کار من چند دوبیتی زیبا از باباطاهر اینجا میزارم تا شما هم مثل من از خواندن این اشعار
لذت ببرید...!!!
ویرایش :
زمانی که در حال ایجاد این تاپیک بود ، داشتم در کنار مشاهده بازیم با محمد ، اشعار باباطاهر رو هم مطالعه میکردم و غرق در لذت بودمو به همین دلیل تصمیم گرفتم که بحث را با اشعاری از باباطاهر آغاز کنم. اما الان که داشتم مطلبم رو در مورد باباطاهر به نیمه میرساندم یک لحظه به خود گفتم ای دل غافل...
صحبتی از ادب و شعر پارسی باشه و مجلس با یادی از خواجه ی شیراز شروع نشود؟؟؟
تصمیم گرفتم مطلب بابا طاهر رو نیمه کاره به گوشه ای بگذارم و بحث را با سخنی در باب حافظ شیرازی آغاز کنم.
و همچنین یک توضیح :
تصمیم گرفتم در کنار بیان اشعار ، لغات دشوار و آرایه ی زیبایی ادبی را هم توضیح کوچکی دهم تا کسانی که زیاد با ادبیات آشنایی ندارند هم از خواندن این اشعار لذت ببرند.
امید است که مقبول افتد...!!!
هومن
يکشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۲۳:۳۲
خواجه حافظ شيرازي
زندگی نامه :
خواجه شمسالدين محمد، حافظ شيرازي، يكي از بزرگترين شاعران نغزگوي ايران و از گويندگان بزرگ جهان است كه در شعرهاي خود «حافظ» تخلص نمودهاست.
تذكرهنويسان نوشتهاند كه نياكان او از كوهپايه اصفهان بودهاند و نياي او در روزگار حكومت اتابكان سلغري از آن جا به شيراز آمدند. به حكم شواهد و قرائن ظاهراً شيخ در حدود سال 726 ه.ق در شهر شيراز، كه به آن صميمانه عشق ميورزيده، به دنيا آمده است.و نيز چنين نوشتهاند كه پدرش «بهاءالدين محمد» بازرگاني ميكرد و مادرش از اهالي كازرون و خانهي ايشان در دروازه كازرون شيراز، واقع بود.
شمس الدين از دوران طفوليت به مكتب و مدرسه روي آورد و پس از سپري نمودن علوم ومعلومات معمول زمان خويش به محضر علما و فضلاي زادگاهش شتافت و از اين بزرگان بويژه قوام الدين عبدا...بهرهها گرفت. خواجه در دوران جواني بر تمام علوم مذهبي و ادبي روزگار خود تسلط يافت و هنوز دهه بيست زندگي خود را سپري ننموده بود كه به يكي از مشاهير علم و ادب ديار خود بدل گشت. وي در اين دوره علاوه براندوخته عميق علمي و ادبي خود قرآن را نيز كامل از حفظ داشت و اين كتاب آسماني رابا صداي خوش و با روايتهاي مختلف از بر ميخواند و از اين روي تخلص حافظ را بر خود نهاد.
حافظ بيشتر عمر خود را در شيراز گذراند و برخلاف سعدي به جز يك سفر كوتاه به يزد و يك مسافرت نيمه تمام به بندر هرمز همواره در شيراز بود و از صفا و زيبايي شهر محبوبش و اماكن تفريحي آن همچون گلگشت و آب ركنآباد لذت ميبرد.
شهرت اصلي حافظ و رمز پويايي جاودانه آوازه او به سبب غزلسرايي و سرايش غزلهاي بسيار زيباست. غزل بويژه نوع عارفانه آن توسط حافظ به اوج فصاحت و بلاغت و ملاحت رسيد و او جداي از شيريني و سادگي و ايجاز، روح صفا و صميميت را در ابيات خود جلوهگر ساخت. خواجه در اشعارش اغلب از خود به عنوان رندي پاك باخته و بينياز ياد كرده كه با همه هشياري و دانايي به آداب و رسوم و مقررات اجتماعي بياعتناست. وي از ريا و تزوير زاهدان دروني در رنج و اضطراب است و حتي صوفيان ريايي را كه به طريقت حافظ انتساب ميورزند ولي اهل ظاهر بوده و در ژنده پوشي و قلندري تظاهر ميكنند سخت سرزنش ميكند و در اشعار خود دام حيله و تزوير اين ظاهر پرستان را پاره ميسازد.
ايرانيان ديوان حافظ را سخت گرامي ميدارند و از طريق تفأل به اشعار اين شاعر جاوداني، با او به راز و نياز ميپردازند و از اينروست كه به او لقب لسان الغيب و ترجمان اسرار دادهاند.
انديشه و افكار والاي اين حكيم و عارف نامدار به ساير ملل نيز راه يافته است و شعراي بزرگي همچون گوته آلماني او را از بزرگترين انديشمندان تاريخ هستي لقب دادهاند كه به انسانها درس عشق و محبت داده است. ديوان حافظ به دهها زبان ترجمه شده و در زمره معروفترين كتب ادبي جهان است. ساليانه چندين سمينار در ارتباط با بررسي شخصيت اين شاعر برجسته در ايران و ساير كشورهاي جهان برگزار ميشود و سازمان يونسكو وي را يكي از ذخيرههاي جاودانه ادب در جهان دانسته است.
دربارهي عشق او به دختري «شاخنبات»نام، افسانههايي رايج است و بنابر همان داستانها، حافظ آن دختر را به عقد مزاوجت درآورد. گروهي نيز شاخنبات را معشوق معنوي و روحاني، عدهاي نيز شاخنبات را استعارهاي از قريحهي شاعري و گروهي ديگر استعاره از كلك و قلم دانستهاند.
گزیده ی اشعار :
دیوان حافظ سرشار از اشعار و غزلیات بسیار زیباست و ذکر تمامی آنها در این مقال میسر نیست. اما برای این که
کلام خود را با غزلی از خواجه زینت بخشیده باشه ، غزل ابتدایی دیوان خواجه را در اینجا قرار میدهم.
غزلی که از نظر من مانند «نی نامه» مولانا ، گزیده و چکیده ی دیوان اوست.
الا یا ایــــــــها الســــــاقی ادر کاســـــا و ناولها ***** که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صـــبا زان طـــره بگشــــاید ***** ز تــاب جـعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مــرا در منزل جانان چه امــن عیـش چون هر دم ***** جـــرس فریاد مـیدارد که بربندید محـــمـلها
به مـی سـجاده رنگین کن گرت پـیــر مغـان گوید ***** که ســـالک بـیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شــب تاریــک و بیــم مـوج و گردابی چنین هایل ***** کجـــــا دانند حــال ما سـبـکباران ســــاحلها
هــمـه کارم ز خــود کامـی به بدنامی کشید آخر ***** نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محــفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ *****متی ما تـلق مـن تهوی دع الدنیا و اهـــمــلها
---------------------
توضیح :
الا یا ایــــــــها الســــــاقی ادر کاســـــا و ناولها : ای ساقی جام ها را پر از می کن و در مجلس بچرخان
منزل جانان : استعاره از دنیا
بستن محمل : کنایه از سفر به دنیای آخرت . مرگ
به مـی سـجاده رنگین کردن : کنایه از انجام بالاترین گناه
هایل : ترسناک
سـبـکباران ســــاحلها : کنایه از افرادی که از عشق بی نصیب هستند .
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ : حافظ اگر میخواهی به حق نزدیک شوی ، یک لحظه از یاد خداوند غافل مباش
متی ما تـلق مـن تهوی ، دع الدنیا و اهـــمــلها : هنگامی که به دیدار معشوق نایل شدی (حقیقت الهی را درک کردی) ، دنیا را رها کن و دل از تعلقات مادی بکن.
--------------------
دکتر جعفر محجوب در سمیناری در مورد این غزل به تفصیل سخن گفته است که میتوانید از لینک های زیر آن را دانلود کنید.
قسمت اول ([Only Registered And Activated Users Can See Links])
قسمت دوم ([Only Registered And Activated Users Can See Links])
امیدوارم این مطلب مورد توجه شما قرار گرفته باشد . در فرصت های بعدی باز هم از خواجه سخن خواهیم گفت.
SALAR
دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۵:۲۶
خلاصه زندگی نامه فروغ فرخزاد
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱۶ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱۵ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳۴ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱۶ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
محمد
دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۵:۵۳
اینم شعری فوق العاده پر احساس از استاد شهریار درباره مادر :
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر کار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است کوچه ها
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يکي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
ا
این پر احساس ترین شعریه که من تابحال دیدم . شهریار این شعرو بعد از مرگ مادرش میگه . قشنگ میشه حس کرد اون لحظه چه حالی داشته
شعر طولانیست . اگه صلاح دیدید بقیشم میزارم
محمد
دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۶:۰۶
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي که مرد ، روزي يکسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و کله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو کنار
کفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
ليوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
نزديکهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي که ميسرود
با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهاي خود آن کشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال کرد پرستاري مريض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يکروز هم خبر : که بيا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يکي نماز
يک اشک هم بسوره ياسين چکيد
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
يک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگي ، ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، که بدرقه اش ميکند بگور
يک قطره اشک ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي که بهم زد سکوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پي من باز ميکشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميکنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه ميگريختند
ميگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد
يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود :
بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
هومن
دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۶:۲۸
محمد واقعا منو تحت تاثیر قرار داد . خیلی قشنگ بود. همون جور که تو گفتی معلومه که
در چه حال و هوایی این شعر رو گفته...
شعر نه یک شعر نوی درست و حسابی هستش و نه از قواعد وزن و قافیه پیروی میکنه.
هر چه هست ، احساس شاعر است و بس... و همین مسئله تاثیر گذارش میکنه...
این یه تیکش منو خیلی تحت تاثیر قرار داد.
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود :
بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
مرسی محمد
هومن
دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۷:۵۶
ایرج میرزا
زندگی نامه :
ایرج میرزا ملقب به" جلال الممالک " در رمضان 1290 هجری قمری برابر با 1251 هجری در شهر تبریز به دنیا آمد . او فرزند صدرالشعرا غلامحسین میرزا قاجار و از طریق پدر بزرگش ملک ایرج بن فتحعلی شاه، نتیجه فتحعلی شاه قاجار بود.
تحصیلات اولیه را نزد معلمی که پدر برایش مشخص کرده بود ، گذراند و آنگاه وارد دارالفنون شد . در فارسی و عربی و فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز میدانست و خط را خوب مینوشت.
در نوزدهسالگی هنگام ولیعهدی مظفر الدین میرزای قاجار لقب «ایرچ بن صدرالشعرا» یافت. لیکن بزودی از شاعری دربار کناره گرفت و به مشاغل دولتی مختلفی پرداخت که از میان آنان کار در وزارت فرهنگ (معارف آنزمان) بود.
شعر ایرج به خاطر طنز سنگین، و در برداشتن نکاتی که در عرف جامعه بعضاً غیراخلاقی تلقی میشود معروف است. سبک شعری او ساده و روان و دربرگیرنده واژگان و گفتارهای عامیانه و رکیک است. شعر "داشت عباسقلی خان پسری..." از ایرج میرزا را نخستین شعر با ادبیات کودک در زبان فارسی می دانند.
گروهی بر او ایراد می گرفتند ومی گیرند که شخصیتی ضد مذهب و دین داشت ، در صورتی که در بسیاری از اشعار او ارادت به ائمه لمس می شود . گروهی دیگر هم بر نگاه بی پرده او بر موضوعات اجتماعی و نقد مستقیم او که گاهی با کلماتی نه چندان مودب ادا می شد مشکل داشتند .
ایرج منتقد اوضاع جامعه سنتی و مذهبزده زمان خویش بود و به مانند میرزاده عشقی موضع سختی در برابر حجاب و برخی از روحانیون داشتهاست. این موضع را می توان به راحتی در قطعه کاروانسرا مشاهده نمود. ( حتما این شعر رو پیدا کنید و بخوانید. واقعا فوق العاده اس...)
ایرج میرزا در پی یک سکته قلبی در 22 اسفند 1304 هجری برابر با 1344 هجری قمری درگذشت. آرامگاه ایرج میرزا در گورستان ظهیرالدوله در دربند بین امامزاده قاسم و تجریش شمیران قرار دارد.
آثار :
* دیوان اشعار
* مثنوی های زهره و منوچهر (ناتمام)
* مثنوی عارف نامه
* ادبیات ایرج
* ترجمه «رومئو و ژولیت»
گزیده ی اشعار :
از میان اشعار زیبای ایرج میرزا _ با توجه به بحث امروز _ قطعه ی قلب مادر را انتخاب کردم که ترجمه ی یک شعر آلمانی هست که ایرج میرزا به زیبایی و بیان بی نظیر خود آن را به زبان پارسی برگردانده است.
(خیلی دوست داشتم قطعه کاروانسرا را اینجا قرار میدادم ؛ اما حیف که قوانین انجمن این اجازه را نمی دهد.)
قلب مادر
داد معشوقه به عاشـق پیغام ***** که کــند مــــادر تو با مــن جــنگ
هر کـجا ببیـــندم از دور کـــنـد ***** چــهره پرچــیـن و جـبین پر آژنــگ
با نـــگاه غضــب آلـــوده زنــــد ***** بـــر دل نازک مــن تــــیر خـــدنگ
از در خــــانه مـــرا طــرد کـــند ***** همچو سـنگ از دهــن قلماسنگ
مادر سـنگ دلـت تا زنده اسـت ***** شـهد در کام من و توست شرنگ
نشــوم یک دل و یک رنگ تو را ***** تا نســـازی دل او از خـــــون رنـگ
گر تو خواهی به وصالم برسی ***** باید این سـاعت بی خوف و درنگ
روی و سینه ی تنـــگش بدری ***** دل بـرون آری از آن سینه ی تــنگ
گرم و خونـین به منـش باز آری ***** تا بـــــرد ز آیــنـه ی قـــلبم زنــــگ
عاشــــق بی خرد نا هـــنــجار ***** نه بَل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حــــرمت مـــادری از یاد بــــبرد ***** مســـت از بـــاده و دیــوانه ز بنگ،
رفـــت و مــادر را افکند به خاک ***** سیــنه بــدرید و دل آورد به چــنگ
قصد سر منزل معــشوقه نمود ***** دل مـادر به کَفـَـــش چون نارنـــگ
از قضـــا خورد دم در به زمـــین ***** و انــدکی رنـــجه شــد او را آرنـگ
آن دل گرم که جان داشت هنوز ***** اوفـــــتاد از کــــف آن بی فـرهنگ
از زمین چو باز برخاســـت،نـمود ***** پــــی برداشــــتن دل، آهـــنـــگ
دیـــــد کز آن دل آغشته به خون ***** آید آهســـته بـــرون این آهنــگ:
آه دسـت پسـرم یافـت خراش! ***** وای پـای پـسرم خـورد به سـنگ!
-----------------------------------
توضیح :
جبین : پیشانی
آژنگ : چین و چروکی که از عصبانیت بر پیشانی ایجاد میشود.
شرنگ : سم
نارنـــگ : نارنج
آرنـگ : آرنج
i.M.a.N
دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۹:۵۱
نامه عاشقانه ملک الشعرای بهار به همسرش
این متن نامه ملک الشعرای بهار به سودابه صفدری(بهار) پیش از ادواج است درحالی که هنوز او را ندیده و تنها وصف او را از دوستان شنیده بوده است.
دوست ابدی من قربانت شوم.
با این که شما را ندیدهام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینهی عزیز و ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نمودهام. ولی نمیدانم احساسات شما از چه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی مینمایم.
یک جوان ثابت العقیدهی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر و دو برادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانوادهی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کردهام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم میگذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوهی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشتهام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.
خودم در تهران مانده و مادرم به واسطهی مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است. زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند بوده است. منازل شخصی و اثاث البیت خانوادگی، مادر و همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چند نفر بستگان مادری من نیز در خراسانند. ولی خودم نظر به علاقهی کاری و نظریات سیاسی، نا چار در تهران اقامت نموده و میخواهم داخل یک حیات فامیلی جدیدی بشوم. چون میتوانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوه ی سعی و عمل و معلومات خودم، به خوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم. به این نیت مصمم شده و به وسیلهی عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه و مرآت السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم که تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم. به شما اطمینان میدهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت. مثل سایر جوانان جاهل و بی تجربه، پیرامون هوی و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به طریق اولی نخواهم گشت.
من فطرتا با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم، از خود دور نخواهم کرد. البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی و بزرگوارتان و سایر بستگان اطلاع یافته ام، با من هم عقیده بوده و قدر یک دوست صمیمی و همسر جدید را که میبایست بقیه ی عمرتان را با او به سر برید به خوبی خواهید دانست و شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم با شرافت و نجیب، ذیقیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست. بدیهی است که شما نیز از این حیث با عموم هم عقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود. زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیده ی ثابت و مستحکمی، خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانهی من حاضر کنید. شما صاحب دارائی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود. باید با نیتی خالص و صمیمیتی قلبی و بی آلایش از عهدهی این مسؤلیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآئید.
من به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل میشوم و از خداوند درخواست میکنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدائی و فاصله در بین نباشد.
عزیزم به قدری میل دارم تو را ملاقات کنم که حدی ندارد. دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیهی خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم. من رب النوع عشق و دوستی و صمیمت و وفاداریم. آیا تو هم با من در این عقیده هم راه و هم آواز خواهی بود؟ اخ چه خوب بود که ما زودتر هم را میدیدیم. وقبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازه ی ملاقات بدهد یکدیگر را ملاقات مینمودیم. دیگر اینطور بشود یا نشود نمیدانم. در هر لحظه منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر به توسط خط خودت به تفصیل برای من بفرستی.
من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم میخواهم بنا آورده و بین قسمت متقدم منزل و قسمت متأخر آنرا دیوار کشیده از هم تفکیک نمایم. منزل حالیه ی ما خیلی خوب، جدید البنا و نوین است. حیف است از این منزل خارج شویم برای اطاق پذیرائی شما دو اطاق مجزا نموده و برای پذیرائی خودم یک اطاق و یک ناهارخوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم. برای صندوقخانه و انبار و غیره اطاقها و زیرزمینهای مرتب و محکمی مهیاست. وسعت و دلنوازی حیات به قدر مکفی است. گمان نداریم به شما بد بگذرد. فقط شما باید یک آشپز قابل و تمیز زنانه با خودتان بیآورید و کلفت دوست داشتنی هم برای خودتان انتخاب نمائید. در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید. ملاحظهی صرفه و غیره را ننمائید. در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمائید. از قبل بنده خدمت خانم معظمه ی خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.
والباقی عن التلاقی تمت م. بهار
i.M.a.N
دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۲۰:۰۳
زندگی نامه
محمد تقی، پسر محمد کاظم صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی است و در سال 1304 هـ ق. در مشهد به دنیا آمده است.
پدر بهار با آنکه ملک الشعرای زمان خود بود دوست نداشت پسرش به شعر و شاعری روی آورد، اما علیرغم خواست پدر، بهار شاعری را از چهارده سالگی آغاز کرد.
در اوایل، اطرافیان فکر می کردند که او اشعار پدرش را به نام خودش می خواند و شاعر بودن بهار را باور نداشتند.
سرانجام کار بهار با مدعیان به جایی رسید که قرار شد بهار به صورت بدیهه سرایی با لغاتی که مخالفشان می گویند، در حضور جمع شعری بسازد.
در مجلسی که به همین منظور ترتیب داده شده بود از بهار خواستند تا با چهار کلمه : چراغ، نمک ، چنار و تسبیح، چهار مصراع به وزن رباعی بگوید و بهار این رباعی را در چند لحظه ساخت:
به خرقه و تسبیح مرا دید چو یار
گفتا ز چراغ زهد ناید انوار
کس شهد ندیده است در کان نمک
کس میوه نچیده است از شاخ چنار
باز رباعی دیگری با این چهار کلمه مطرح شد: خروس، انگور، درفش، سنگ و او این رباعی را ساخت:
برخاست خروس صبح برخیز ای دوست
خون دل انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو قصه مشت است و درفش
جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست
پس از مرگ پدر بهار، به فرمان مظفرالدین شاه لقب ملک الشعرایی به پسر واگذار گردید.
محمدتقی تخلص خود را نیز از "بهار شیروانی"، یکی از شاعران عهد ناصرالدین شاه گرفت.
"بهار" ادب فارسی را نزد پدر آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر "ادیب نیشابوری" رفت. بهار از چهارده سالگی به اتفاق پدر در مجالس آزادی خواهان شرکت می کرد و در سال 1324 هـ.ق که نهضت مشروطه به پیروزی رسید، "بهار" بیست سال داشت.
"بهار" در دوره استبداد صغیر در خراسان به چاپ روزنامه خراسان پرداخت و بعد از فرار محمدعلی شاه که در همه شهرها جشن برپا شد، اشعاری سرود که در جشنهای ملی مشهد خوانده می شد.
او در سال 1328 هـ.ق در مشهد به انتشار روزنامه "نوبهار" پرداخت که به علت حملات تند بر ضد فشار روسها و دخالت آنان در سیاست داخلی کشور اهمیت خاصی داشت و پس از یک سال انتشار توقیف شد. بهار سپس روزنامه ای به نام "تازه بهار" را چاپ کرد که آن هم توقیف شد و بهار به تهران تبعید گردید.
اشعار آغاز جوانی بهار، که ملک الشهرای آستان قدس رضوی بود، بیشتر زمینه های مدح داشت، مانند: مدح امام هشتم ، مدح حضرت ختمی مرتبت، مدح مظفرالدین شاه . . . و بهار در آن اشعار از استادان قدیم شعر فارسی پیروی می کرد.
بعد از مشروطیت و ورود به جرگه آزادی خواهان او شعر خود را وقف آزادی کرد. اشعار "بهار" در این دوره پرشور و صمیمی است او با سیاستهای استعماری به پیکار برمی خیزد.
او با تصویر اوضاع و احوال زمان خود، مردم را به شرکت امور سیاسی و اجتماعی فرا می خواند.
پس از جنگ جهانی اول "بهار" که به تهران تبعید شده بود به مشهد بازگشت و چاپ روزنامه "نوبهار" را از سرگرفت. در سال 1332 هـ.ق به نمایندگی مجلس برگزیده شد و به تهران آمد و نزدیک سه سال به انتشار روزنامه "نوبهار" ادامه داد.
"بهار" در سال 1334 هـ.ق با ایجاد جمعیتی به نام "دانشکده"، شاعران و نویسندگان جوان را در آن جمعیت گرد آورد و در سال 1336 هـ.ق به انتشار مجله "دانشکده" دست زد. این مجله اگر چه بیش از یک سال دوام نکرد، اما از بهترین مجلات آن زمان بود.
"بهار" در دوره چهارم مجلس نیز به نمایندگی انتخاب شد و با مرحوم مدرس در صف اکثریت بود و از سران معروف گروه اکثریت به شمار می رفت.
"بهار" در ششمین دوره هم به نمایندگی مجلس رسید و بعد از آن دیگر به مجلس قدم نگذاشت.
بعد از این سالها "بهار" رو به تدریس و تعلیم آورد و هفده سال از عمر اخود را به دور از سیاست گذراند.
بعد از شهریور ماه 1320 هـ. ش مدتی به وزارت فرهنگ منصوب شد و وزارت او چند ماهی بیش نپایید. بهار در دوره پانزدهم هم به نمایندگی مجلس انتخاب شد و به مجلس رفت اما به سبب مبتلا شدن به بیماری سل برای معالجه به سوییس سفر کرد.
او پس از معالجه در 1328 هـ.ش به ایران بازگشت و در اول اردیبهشت ماه 1330 هـ.ش درگذشت.
آثار بهار
1- دیوان اشعار، که شامل قصیده، ترکیب بند، ترجیع بند، مسمط، مثنوی، غزل و قطعه است.
2- سبک شناسی، در سه جلد در باره سبک نوشته های منثور فارسی است.
3- تاریخ احزاب سیاسی.
4- تصحیح برخی از متون کهن، مانند: تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی.
5- انتشار روزنامه و مجلاتی که در شرح احوالش از آنها نام برده شد.
سبک بهار در شعر
"بهار" قصیده سراست و از پیروان شعر قدیم است.
امتیاز "بهار" در آن است که با وجود پایبندی به مکتب شعر قدیم توانسته است شعر خود را با خواسته های ملت هماهنگ سازد.
"بهار" در دوره دوم فعالیت ادبی، قدم به قدم با زمان پیش می آید و به طرز و اسلوب جدید رغبت می کند و به تجدد می گراید و با شاعران جوان و متجدد همکاری می کند.
او هرگونه تجدد در ادبیات را می پذیرد، ولی سعی می کند اصول و سنت های قدیمی را حفظ کند.
بهار از یک سو شیفته نمونه ها و یادگارهای شعر قدیم است و از سوی دیگر از تحول زمان بیخبر نیست. به سبک و زبان و آهنگ گویندگان قدیم سخن می گوید و با این همه میل دارد روشهای جدید را با اصول شعر کهن سارش دهد.
بهار با همه میل و ادعا به تجدد دوستی، می کوشد که افکار و احساسات خود و مسائل نوین را در همان اشکال و قالبهای کهن بریزد.
مستزادهای او از نظر روان بودن و هماهنگی در مضامین و مصراع های بلند و کوتاه بسیار جالب است.
در مثنوی ها و قطعات، غالباً نکات و معانی اخلاقی به کار برده است و لحن بیان نظامی و سنایی و جامی را به یاد آورد. او در همان حال که به حافظ و سعدی و عراقی نظر دارد، لغات و اصطلاحات خاص اهل سیاست و روزنامه نویسان هم عصر خود را نیز به کار می برد.
قصاید او محکم و سنگین و گرم است. شور حماسی که در طبع او هست، قصایدش را والا باشکوه کرده است. البته سردی حرمان و نومیدی نیز در قصایدش به چشم می خورد.
اشعاری که بهار برای دوستان خود سروده، همه لطیف و ساده و آکنده از شوق و صفاست.
مزیت سخن بهار در این است که توانسته است الفاظ ساده و عامیانه را در میان لغات و ترکیبات کهنه و جاافتاده سبک خراسانی و سبک عراقی وارد کند.
نمونه هایی از شعر بهار
مرغ سحر ناله سر کن----- داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفس را----- برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ----- نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را----- پر شرر کن، پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد----- آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت----- شام تاریک ما را سحر کن
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت----- شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است----- ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم----- تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین----- دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این----- بیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن
مرغ بی دل، شرح هجران----- مختصر کن مختصر کن مختصر کن
***
برخیزم و زندگی ز سرگیرم ----- وین رنج دل از میانه برگیرم
باران شوم و به کوه و در بارم----- اخگر شوم و به خشک و تر گیرم
زان نی شرری به پا کنم وز وی----- گیتی را جمله در شرر گیرم
هومن
سه شنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۰۰:۳۸
سالار این مطلبی که در مورد کوروش گذاشتی خیلی جالب بود. حتما کامل میخونمش اما
هر چی فکر کردم دیدم ارتباطی با ادبیات و شعر نداره. برای همین منتقلش کردم به تاپیک
بحث آزاد...!!!
يه نکته اي هم که بايد به دوستان عرض کنم اين هستش که هدف از اين ايجاد اين تاپيک ،
بيشتر براي بحث و نظر دادن در مورد شاعران و شعر ها هستند و اين که بيايم احساس
و يا نظرمون رو بگيم . و يا شعري که خيلي بر روي ما تاثير گذاشته...
دوست ندارم اينجا جايي بشه براي کپي کردن مطالبي که از اينترنت پيدا و اينجا کپي ميکنيد.
محمد
سه شنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۰۹:۰۱
از ژرفاي آن غرقاب
شب تاريك و « بيم موج » و گردابي چنين هائل
كجا دانند حال ما « سبكباران ساحل ها »
((حافظ ))
***
در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز،
حافظ را
تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود !
ما، اينك از اعماق آن گرداب،
از ژرفاي آن غرقاب،
چنگال توفان بر گلو،
هر دم نهنگي روبرو،
هر لحظه در چاهي فرو،
تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته،
در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته،
***
صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته،
با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته،
هر چند، اميد رهائي مرده در دل ها؛
سر مي دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را :
- (( ... آه، اي سبكباران ساحل ها ... ! ))
فریدون مشیری
هومن
دوشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۸:۳۲
این تاپیک چرا خوابیده؟؟؟
یعنی ما تو این انجمن افراد علاقه مند به ادبیات نداریم؟؟؟؟ ؟-:
دیشب داشتم دیوان خواجه رو ورق میزدم که چندتا غزل بسیار زیبا پیدا کردم.
گفتم بیام بزارمشون اینجا تا شما هم لذت ببرید!!!
SALAR
سه شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۰۱:۵۷
این تاپیک چرا خوابیده؟؟؟
یعنی ما تو این انجمن افراد علاقه مند به ادبیات نداریم؟؟؟؟ ؟-:
دیشب داشتم دیوان خواجه رو ورق میزدم که چندتا غزل بسیار زیبا پیدا کردم.
گفتم بیام بزارمشون اینجا تا شما هم لذت ببرید!!!
اتفاقا من فوق العاده به ادبیات علاقه دارم.ولی تو بگو چی كار كنیم؟ یه طرحی,نظری چیزی بده
هومن
سه شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۱:۲۳
هـــــر آن کــاو خــاطـــــر مــجـمـوع و یـار نـازنـیـن دارد ***** سـعـادت هـمدم او گـشت و دولت همنشین دارد
حــریــم عــشـق را درگـه بـسـی بـالاتر از عقل است ***** کــسـی آن آسـتـان بـوسـد که جان در آستین دارد
دهــان تـنـگ شـیـریـنـش مـگـر مـلک سـلیمان است ***** کــــه نــقـش خـاتــم لـعـلـش جـهـان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست***** بـنـازم دلـبـر خــود را کــه حــسـنـش آن و ایـن دارد
بــه خــواری مــنـگـر ای مـنعـم ضـعـیفان و نحیفان را ***** کــــه صــدر مـجـلـس عـشرت گدای رهنشین دارد
چــو بــر روی زمـیـن بــاشـی تـوانـایـی غـنـیـمت دان ***** کــــه دوران نــاتــوانـیهـا بــسـی زیـر زمــیـن دارد
بـلاگـردان جــان و تــن دعـــای مـسـتـمـنـدان اســت ***** که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشـه چین دارد
صــبـا از عـشــق مــن رمــزی بـگـو بـا آن شـه خوبان ***** کــــه صـد جـمـشـید و کـیخسرو غلام کمترین دارد
و گــر گـویـد نـمـیخـواهـم چــو حـافظ عاشق مفلس***** بـگـویـیـدش که سـلطـانـی گـدایـی هـمنشین دارد
توضیح :
_مجموع : آسوده
_دولت : ثروت و نعمت
_درگه : خیمه ی بزرگ . اینجا منظور جایگاه است.
_جان در آستین داشتن : جان بر کف داشتن . کنایه از مرگ هراسی نداشتن
_مُنعِم : مالدار و نعمت دهنده
_خوشه چین : افردا فقیری هستند که بعد از دروی محصول توسط کشاورزان ، به مزارع سرک میکشند تا باقیمانده ی محصولات را بردارند.
_که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد : استفهام انکاری است. یعنی کسی که مزارع خود را به طور کامل درو کند و برای خوشه چینان چیزی باقی نگذارد ، از محصولات خود خیر نمیبیند!!!
هومن
سه شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۱:۵۲
اتفاقا من فوق العاده به ادبیات علاقه دارم.ولی تو بگو چی كار كنیم؟ یه طرحی,نظری چیزی بده
بارها گفتم که چی کار کنید...
اشعار جالبی که باهاشون برخورد میکنید و به نظرتون جالب هستند رو بزارید اینجا...
اما فقط کپی پیست نکنید... در مورد شعر نظر بدید . تحلیل کنید!!!
----------
راستی من دیشب گفتم شعر حافظ رو میزارم ولی نشد و امروز گذاشتم. دلیلش
این بود که کارت اینترنتم تموم شد و این دور و ور کارت اینترنت پیدا نکردم!!!
تا شب سعی میکنم یه غزل دیگه از حافظ و زندگی نامه ی باباطاهر رو تکمیل کنم
و بزارم اینجا...
هومن
سه شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۸, ۱۴:۰۱
جــان بــی جــمـال جــانـان مـیـل جهان ندارد ***** هــــر کــس کـه ایـن نــدارد حـقـا که آن ندارد
با هـیـچ کـس نشانی زان دلـسـتــان نـدیـدم ***** یـــــا مــــن خـبـر نــدارم یــا او نــشــان ندارد
هـر شبنمی در این ره صـد بحر آتشین است ***** دردا کــه ایـــن مــعــمـا شـــرح و بـیـان ندارد
ســرمــنـزل فــراغــت نـتـوان ز دســت دادن ***** ای ســاروان فــروکــش کایــن ره کــران ندارد
چـنگ خمیده قامت میخوانـدت به عـشـــرت ***** بــشـنـو کــه پـنـد پـیـران هـیچــت زیــان ندارد
ای دل طــریـــق رنــدی از مـحـتسب بیـامـوز ***** مست است و در حق او کس این گمان ندارد
احـــوال گــنــج قـــارون کـایــام داد بـــر بـــاد ***** در گـــوش دل فـــروخــوان تـا زر نــهــان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان ***** کـــان شـــوخ ســربــریــده بـنـد زبـــان ندارد
کــس در جــهان نـدارد یـک بـنده همچو حافظ ***** زیرا که چون تو شــاهی کـس در جـهان ندارد
توضیح :
محتسب : مأمور حکومتی شهر که کار او بررسی مقادیر و اندازه ها و نظارت در اجرای احکام دین و بازدارنده از منهیات و اعمال نامشروع و آزمایش صحت و پاکی مأکولات و زرع بود. ( نقل از فرهنگ دهخدا )
محمد
دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸, ۱۳:۴۹
حالم بد نيست ، غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
ازغم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از اين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
شعری از حمید رجایی
بنظرم زیبا اومد گفتم شاید شما هم بخونید و لذت ببرید
SALAR
چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸, ۱۸:۱۴
اینجا میشه داستان هم گذاشت؟
Nillo
شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۸, ۲۰:۰۲
یه غزل حافظ هست من خیلی دوسش دارم...حافظ خوناش حتمن قبلن خوندنش...فوقالعادس...اصن خوندنش به آدم انرژی میده:
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
به عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رماني چو ميخندند ميبارند
ز رويم راز پنهاني چو ميبينند ميخوانند
دواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو ميخوانند ميرانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند
هومن
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸, ۲۱:۵۰
مـرا مـی بینـی و هــر دم زیـادت می كــنی دردم *** تـرا مـی بـیـنـم و مـیـلـم زیـادت می شود هر دم
به سامانم نـمی پرسی نـمی دانم چه سر داری *** بـه درمــانم نـمی كـوشی نـمی دانـی مـگر دردم
نه راهست این كه بگذاری مـرا بر خـاك و بگریزی *** گــذاری آر و بـــازم پــرس تــا خــاك رهــت گـــردم
ندارم دستت از دامــن بـه جـز در خـاك و آندم هم *** كــه بــر خــاكـم روان گـردی بـگـیـرد دامـنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا كی *** دمــار از مـــن بــرآوردی نـمـی گــویــی بــر آوردم
شبی دل را بـه تـاریـكی ز زلـفت بـاز می جـستم *** رخـت مـی دیـدم و جـامـی هـلالی باز می خوردم
كـشـیدم در بـرت نـاگـاه و شـد در تـاب گـیسـویت *** نــهادم بــر لـبـت لـب را و جـــــان و دل فـدا كــردم
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان میده *** چو گرمی از تو می بینم چه باك از خصم دم سردم
توضیح :
دم دادن : فریب دادن
خصم : دشمن
دم سرد : بد زبان ، بدسخن
هومن
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸, ۲۲:۱۱
میخوام یه نرم افزار معرفی کنم که فوق العاده اس و واقعا ازش لذت میبرم!
نرم افزار لسان الغیب از شرکت نیستان جم
([Only Registered And Activated Users Can See Links])
برای افرادی که به ادبیات و به خصوص به خواجه شیراز علاقه مند هستن ، خیلی جذابه!!!
برخی از امکانات این نرم افزار عبارتند از :
* متن کامل دیوان حافظ بر اساس نسخه علامه قزوینی و قاسم غنی
* قرائت غزلیات حافظ توسط دکتر علی موسوی گرمارودی (بیت به بیت)
* شرح کلیه غزلیات (بیت به بیت)
* ترجمه انگلیسی کلیه غزلیات (بیت به بیت)
* امکان نمایش و چاپ اشعار به خط زیبای نستعلیق
* امکان جستجو در دیوان حافظ و چاپ نتیجه آن
* واژه نامه
* فال حافظ
* فهرست غزلیات و ملمعات
* امکان شنیدن غزلیات همراه با موسیقی یا بدون آن
* کاربرد محاوره ای ابیات حافظ (ارسال المثل)
* تصنیف و آواز(بیش از 100 قطعه) با صدای اساتید موسیقی ایران
* وزن و بحر عروضی غزلها
* حافظ شناسی
* مشاعره در دو سطح مقدماتی و پیشرفته
* هر روز با حافظ
همراه با :
* متن کامل مثنوی معنوی همراه با جستجو
* متن کامل دیوان غزلیات شمس همراه با جستجو
-----------
من تو نمایشگاه خریدم 4000 هزار تومان ولی قیمتش 5800 تومان هستش!
پیشنهاد میکنم اگه به حافظ علاقه دارید حتما این نرم افزار رو تهیه کنید.
SALAR
دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱۳:۴۴
هومن این نرم افزار را برای موبایل نداری؟
هومن
دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱۴:۵۰
هومن این نرم افزار را برای موبایل نداری؟
فکر نکنم چنین چیزی داشته باشیم. خیلی حجمش زیاده...
من فقط دیوان حافظ برای موبایل دیدم!
i.M.a.N
پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸, ۱۴:۰۳
یه شعر زیبا از حافظ
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم.....................ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر..........سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم..................طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم..................غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم................قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را............یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه..............شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس...........تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی..............من از آن روز که دربند توام آزادم
vBulletin® v3.8.5, Copyright ©2000-۱۳۹۰, Jelsoft Enterprises Ltd.