PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : Salar


SALAR
سه شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۸, ۰۱:۴۵
نام تیم: Esteghlal Javan
ورزشگاه: mir hosein mousavi
نام مالک: Salar
نام واقعی: Mehdi Salary

omid
جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۸۸, ۱۳:۰۶
توهین ممنوع

SALAR
سه شنبه ۲ تير ۱۳۸۸, ۰۰:۰۴
امید چرا همه را پاك كردی؟؟؟
بابا من چند تا شعر نوشته بودم كه اصلا هیچ ربطی به سیاست نداشت.میحام پاك كنی دقت كن زحمات من بدبخت به باد نره.

omid
سه شنبه ۲ تير ۱۳۸۸, ۱۳:۰۷
اگه شعر خاصی رو دنبالش هستی بگو برات پخ کنم

navidamar
سه شنبه ۲ تير ۱۳۸۸, ۱۴:۴۸
باید جلوس اسم تاپیک بنویسیم:
سالار-امید
نوید-امید
همون-امید
امید- امید
و ...

SALAR
سه شنبه ۲ تير ۱۳۸۸, ۱۴:۵۵
امید خداوكیلی نوید راست میگه.اینجا 4تا پسته.دوتاش مال منه 2تاش ماله تو.
حداقل تو بگو چی بنویسم.من كه هر چی مینویسم پاك میكنی.خدا كنه وزیر ارشاد نشی

omid
سه شنبه ۲ تير ۱۳۸۸, ۱۵:۴۹
هرچی می خوای بنویس:3:



















































فقط قوانین سایت رعایت بشه:3:
از جمله قانون 14

SALAR
سه شنبه ۲ تير ۱۳۸۸, ۱۶:۰۶
خداییش این قانون 14 منا كشته.

SALAR
جمعه ۵ تير ۱۳۸۸, ۱۱:۵۷
آيه 32 سوره مائده (سوره 5) : "هر كس كسی را بكشد، بدون اينكه او كسی را كشته يا مرتكب فسادی در زمين شده باشد، مثل اين است كه تمام مردم را كشته باشد، و كسی كه فردی را زنده بدارد مثل اين است كه تمام مردم را زنده داشته است

آيه 93 سوره نساء (سوره 4) : " كسی كه مومنی را عمداً بكشد جزای او جهنم است و هميشه در آن خواهد بود و مورد غضب و لعنت خدا است و خدا برای او عذاب بزرگی آماده كرده است

SALAR
سه شنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۸, ۱۵:۳۶
قرمزته یا آبی ته؟


شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

گذشت و روزی آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی

نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور

بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است

غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم

تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است

بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد

درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم

چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم

شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم

روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا

گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست

نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا

فقط خود کار قرمز نیست این جا

SALAR
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۴۰
من اعتراف میکنم به قتل ، حمل اسلحه
به ارتباط اجنبی ، به سازش و مساحمه
من اعتراف می کنم به ننگ سر سپردگی
به اغتشاش و مفسده ، به شرب خمر و هرزگی
من اعتراف می کنم به انقلاب مخملی
به کودتای موسوی علیه بیت رهبری
من اعتراف می کنم که خاتمی منافق است
و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است
من اعتراف می کنم به صاف بودن زمین
به روز بودن شب و یسار بودن یمین
من اعتراف می کنم که جان نثار رهبرم
که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم
من اعتراف می کنم که شب سپید بود و من
اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من
من اعتراف می کنم که اشتباه کرده ام
و عمر خویش بی جهت چنین تباه کرده ام
من اعتراف می کنم تعفن لباس من
ز کار خویش بوده من خودم خراب کرده ام
فقط مرا تمیز کن ، مجال یک وضو بده
من اعتراف می کنم هوای آب کرده ام
من اعتراف می کنم نه بطری و نه کابل بود
نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود
من اعتراف می کنم که قرص ها توهم است
و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است
من اعتراف می کنم فقط کمی امان بده
به دوستان گشنه ام فقط یه لقمه نان بده
من اعتراف می کنم تو را خدا فقط بزن
چه کار کرده مادرم؟ چه کار کرده پیرزن؟
من اعتراف می کنم فقط نگو به دخترم
در این یکی دو ماه من چه آمد ست بر سرم...
من اعتراف می کنم....

SALAR
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۴۷
رقص شعله بر لب
و داغ گلوله بر پیشانی
جوانان، سبز و سرودخوان
از دهلیز تاریکی و تیزاب گذشتند...
*
مادران با نگاه حیران نگریستند
با سرانگشت لرزان، کاکل خونین جوانان را شانه زدند
بوسه ای بر دهان شکسته
*
از هر گوشه ندایی خاموش شد
در هر کنار سهرابی بر خاک افتاد
*
جنگلی از زمین جوشید
دریایی بر بام خانه ها
امواج : خدا بزرگترست...
از هر گوشه ندایی رویید
و در هر کنار سهرابی بر پا خاست...
*
تبسم گرم مادران
شوق لرزنده در چشمان

SALAR
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۴۸
می‌نویسم‌: پرواز ! می‌نویسی‌: رگبار !
می‌نویسم‌: یک‌ رقص‌ ! می‌نویسی‌: بر دار !
می‌نویسی‌: شلّاق‌ ! می‌نویسم‌: ایمان‌ !
در قفس‌ می‌پیچد ، نعره‌ی‌ یک‌ انسان‌ !
می‌نویسم‌: فریاد ! می‌نویسی‌: هرگز !
می‌عبورم‌ از تو ! اِی‌ چراغ‌ِ قرمز !
من‌ نمی‌ترسم‌ از ، این‌ شب‌ِ خون‌آلود !
سد فرو می‌ریزد ، با خروش‌ِ یک‌ رود !
در تن‌ِ من‌ جاری‌ست‌ ، سِیلی‌ از ابریشم‌ !
زیرِ این‌ سرنیزه‌ ، تازه‌ من‌ ، من‌ می‌شم‌ !
می‌نویسی‌: زندان‌ ! می‌نویسم‌: خوش‌تر !
می‌نویسی‌: اعدام‌ ! می‌نویسم‌: دیگر ؟
می‌نویسی‌: ظلمت‌ ! می‌نویسم‌: خورشید !
برف‌ِ پیراهن‌ را ، یک‌ بغل‌ گُل‌ رویید !
می‌نویسی‌: هُشدار ! مرگ‌ در نزدیکی‌ !
می‌نویسم‌: انکار ! تا تَه‌ِ تاریکی‌ !
من‌ نمی‌ترسم‌ از ، این‌ شب‌ِ خون‌آلود !
سد فرو می‌ریزد ، با خروش‌ِ یک‌ رود !
در تن‌ِ من‌ جاری‌ست‌ ، سِیلی‌ از ابریشم‌ !
زیرِ این‌ سرنیزه‌ ، تازه‌ من‌ ، من‌ می‌شم‌ !

SALAR
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۴۹
وطن! وطن! نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام

همیشه با تو بوده‌ام همیشه با تو بوده‌ام
اگر که حال پرسی‌ام تو نیک می‌شناسی‌ام
من از درون قصه‌ها و غصه‌ها برآمدم
چه غمگنانه سال‌ها که بال‌ها زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته‌پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام
بدان امید تا که تو دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی
به بند مانده‌ام شکنجه دیده‌ام
سپیده هر سپیده جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده‌ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام
کنون اگر که خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو شکسته‌ام

سپاه عشق در پی است شرار و شور کار ساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن.سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می‌رسد. من این سرود ناشنیده را به خون خود سروده‌ام

وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده‌ام

SALAR
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۵۰
این پیاده می شود، آن وزیر می شود
صفحه چیده می شود، داروگیر می شود

این یکی فدای شاه، آن یکی فدای رخ
در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود

فیل کج روی کند، این سرشت فیل هاست
کج روی در این مقام، دلپذیر می شود

اسب خیز می زند، جست و خیز کار اوست
جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می شود

آن پیاده ضعیف راست راست می رود
کج اگر که می خورد، ناگزیر می شود

هر که ناگزیر شد، نان کج بر او حلال
این پیاده قانع است، زود سیر می شود

آن وزیر می کشد، آن وزیر می خورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر می شود

ناگهان کنار شاه خانه بند می شود
زیر پای فیل، پهن، چون خمیر می شود


آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است
هر چه خواست می شود، گر چه دیر می شود

این پیاده، آن وزیر... انتهای بازی است
این وزیر می شود، آن به زیر می شود...

SALAR
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۸, ۱۵:۳۷
ه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند


به امید ایرانی سبز و آزاد

SALAR
سه شنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۰۹
سبز یعنی ریشه ی سلطان زدن
بی خشونت، بی شعار مرگ باد!

با گل و مل، بی گلوله، بی دهل
سبز یعنی دشمنم هم زنده باد!

سبز یعنی قطره قطره قطره با
اجتماع قطره ها دریا شدن

سبز یعنی انتهای تشنه گی
تا ابد سیراب با دریا شدن

سبز یعنی وحدت مرغان سی
نیست جز سی مرغ کس فریاد رس

آری، آن سیمرغ را گویم که شد
خار و خس در چشم آن مسکین مگس!

سبز یعنی یک بغل تدبیر سبز
دست بند سبز در دستان یار

سبز یعنی دست در دست نگار
" سبز یعنی استقامت تا بهار"*

SALAR
سه شنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۰۱
از نسل دلیران غیور و شیر مردان

من از نسل سیاوش کورش و مردان ایران

من از هر طایفه با هر زبان هر قوم و برزن

برم سر را به بالا افتخارم بر نیاکان قوی تن

ز اعراب و ز شرقی و زغربی ها جدایم

چرا که من یکی ایرانی هستم روی پایم

نژادم آریایی بوده و هست در همه حال

قوی دست و بزرگ و مرد مردان رستم زال

یکی دیوان حافظ آن یکی شهنامه باشد

کتاب مردمان پاک ما بی چانه باشد

به پایان حرف حق را تو بگو عشقی دوران

من از نسل سیاوش کورش و مردان ایران

SALAR
شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸, ۲۳:۴۰
نشستن پاي قليان كار من بود

تفكرهاي عصيان كار من بود

اگر جمعيتي با رنگ مخصوص

ولو شد در خيابان كار من بود!

هواپيما اگر افتاده پايين

هدايت كردن آن كار من بود

بلا شك او بدلكاري زبل بود

وليكن مرگ پيمان كار من بود

ببينم زلزله...بم يادتان هست

پس از آن سيل گرگان كار من بود

اگر ميدان آزادي كسي رفت

به غير از انگلستان كار من بود

بهائيت،تصوف،بت پرستي

بلي...تخريب عرفان كار من بود

اگر او مدرك ديپلم ندارد

عزيزان نصب كردان كار من بود

اگر بحران مالي در جهان است

خدا داند به قرآن كار من بود!

اگر ايران كمي شبها شلوغ است

فقط يك سهم تهران كار من بود

نزن...باشد...بگويم آنچه گفتي!

برادر كل ايران كار من بود

خبرچيني،رذالت،فكراصلاح

وگاهي جعل عنوان كار من بود

تحول در درونم گشته ايجاد

و الا كنج زندان كار من بود!

اگر چيزي به ذهنت آمد اي دوست

نگو...اما بدان آن كار من بود!

آوردنه سیمکارته ارزان کارمن بود

پایین آوردنه سن فحشا کار من بود

تمام شرق و غرب بايد بداند

چو ايران گشت ويران كار من بود!

SALAR
پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۲۱:۳۰
طالع بینی ازدواج ها ماه ها با هم !!

پیوند زناشویی فروردین با سایر ماه ها
——————————-

فروردین با فروردین : ( خوب ) سازگاری مثبت واقع بینی و آگاهی به صفات مثبت یکدیگر

فروردین با اردیبهشت: (متوسط) خودپسندی و میل به حاکمیت از ویژگی های مشترکشان می باشد

فروردین با خرداد : (بد ) پر جنب و جوش بی قرار تنوع طلب و سرکش

فروردین با تیر : ( متوسط ) برون گرا ایده آلیست امکان مشکل وجود دارد

فروردین با مرداد : (خوب ) پیوند موفقی خواهد بود چون هماهنگی وجود دارد

فروردین با شهریور : ( بد ) یکی پاک سرشت و انسان دوست دیگری جسور و جاه طلب

فروردین با مهر : ( بسیار خوب ) افرادی منصف و معتقد به تساوی حقوق زن و مرد

فروردین با آبان : ( بد ) آزادیخواه سلطه گر خواهان تنهایی و درون گرا

فروردین با آذر : ( عالی ) کم ترین اختلاف و هیاهو از مشخصات بارزشان است

فروردین با دی : (بد ) تفاهم چندانی با هم ندارند مرموز و محافظه کار می باشند

فروردین با بهمن : ( بد ) سلطه گر آرمان گرا موقعیت درک یکدیگر را ندارند

فروردین با اسفند : ( متوسط ) با مشکل مواجه است ممکن است پیوند خوبی باشد

پیوند زناشویی اردیبهشت با سایر ماه ها

اردیبهشت با فروردین : (متوسط ) ممکن است مشکل داشته باشند قابل حل شدن است

اردیبهشت با اردیبهشت : ( متوسط ) نسبتا خودرای و لجباز هستند ممکن است مشکل پیش بیاید

اردیبهشت با خرداد : ( متوسط ) تیزهوش کنجکاو و چندان با هم سازگار نیستند

اردیبهشت با تیر : ( بسیار خوب ) خانواده دوست خونگرم پیوندی محکم و استوار

اردیبهشت با مرداد : ( بسیار خوب ) عاشق پیشه با صداقت وفادار پیوندی مملو از آرامش

اردیبهشت با شهریور : ( خوب ) جوانمرد باسخاوت مددکار و بدون مشکل

اردیبهشت با مهر : ( متوسط ) اهل اعتدال معاشرتی خونسرد و کمی حسادت

اردیبهشت با آبان : ( خوب ) آرمانگرا بلندپرواز همراه با جاذبه و اقتدار و ناسازگار

اردیبهشت با آذر : ( متوسط ) جسور بی پروا نیازمند با آزادی و بدون تفاهم

اردیبهشت با دی : ( بسیار خوب ) با ثبات راز نگه دار پیوندی مستحکم و پابرجا

اردیبهشت با بهمن : ( بد ) کنجکاو آزادیخواه و آرمانگرا و ایده متفاوت از یکدیگر

اردیبهشت با اسفند : ( خوب ) اشخاصی تودار و بسیار محتاط و توانایی سازگاری را دارند

پیوند زناشویی خرداد با سایر ماه ها

خرداد با فروردین : ( بد ) افرادی پر جنب و جوش و بی قرار ناسازگار و بدون تفاهم

خرداد با اردیبهشت : ( متوسط ) تیزهوش کنجکاو تنوع طلب چندان با هم سازگار نیستند

خرداد با خرداد : ( خوب ) مشورت پذیر با استدلال توانا در برطرف کردن مشکلات

خرداد با تیر : ( متوسط ) با روحیه تنوع طلب و بی قرار خودشان می توانند باعث ایجاد مشکلات شوند

خرداد با مرداد : ( بسیار خوب ) زوجی جذاب و اجتماعی با صفات مشترک فراوان

خرداد با شهریور : ( متوسط ) چندان ذوق و شوقی در روابطشان وجود ندارد

خرداد با مهر : ( بسیار خوب ) خونسرد با سلیقه هنر دوست و بسیار با نشاط می باشند

خرداد با آبان : ( متوسط ) برای رسیدن به خوشبختی باید یکدیگر راتحمل کنند

خرداد با آذر : ( بسیار خوب ) سرشار از ذوق و شوق برای زندگی مشترک

خرداد با دی : ( خوب ) خویشتندار سیاستمدار و از سازگاری مناسب برخوردارند

خرداد با بهمن : ( بسیار خوب ) با روحیه انسان دوستی و همیشه آماده کمک به همدیگر

خرداد با اسفند : ( بد ) خیالباف رویا پرداز مرموز عدم تفاهم با همدیگر

پیوند زناشویی تیر با سایر ماه ها
————————————–

تیر با فروردین : (متوسط ) برون گرا ایده آلیست امکان مشکل وجود دارد

تیر با اردیبهشت : ( بسیار خوب ) نقطه اشتراک فراوانی با یکدیگر دارند

تیر با خرداد : ( متوسط ) یکی آرام و مهربان دیگری پرشور و با انرژی

تیر با تیر : ( خوب ) علی رغم اختلاف سلیقه پیوند خوبی می باشد

تیر با مرداد : ( خوب ) خصوصیات مشترک زیاد و ازدواجی موفق

تیر با شهریور:(بسیار خوب) یکی مهارت فراوان در امورمالی و دیگری حسابگر و صرفه جو و هماهنگ

تیر با مهر : ( بسیار خوب ) هر دو مهربان انسان دوست و توانمند

تیر با آبان : ( متوسط ) در مسائل مالی اختلاف نظر دارند ولی در سایر مسائل هماهنگ می باشند

تیر با آذر : (بد ) یکی اجتماعی و اهل گردش و سفر دیگری متمایل به رکن خانواده

تیر با دی : (خوب ) از نظر مالی اخلاقی و روابط هماهنگ هستند بنابراین پیوندی موفق میشود

تیر با بهمن : ( متوسط ) ازدواج میتواند شکل بگیرد اما به سعی و کوشش نیاز دارد

تیر با اسفند : ( بسیار خوب ) پیوندی بسیار خوب همراه عشق و علاقه با تفاهم کامل

پیوند زناشویی مرداد با سایر ماه ها
——————————————-

مرداد با فروردین : ( خوب ) پیوند موفقی خواهد بود چون هماهنگی وجود دارد

مرداد با اردیبهشت : ( بسیار خوب ) مهربان و خانواده دوست ازدواجی موفق و پایدار

مرداد با خرداد : ( بسیار خوب ) اجتماعی خونگرم همراه با سازگاری مثبت

مرداد با تیر : ( خوب ) اختلاف سلیقه زیادی با هم ندارند موقعیت همدیگر را درک می کنند

مرداد با مرداد : ( خوب ) صفات مشترک خوب باعث تقویت پیوندشان خواهد بود

مرداد با شهریور : ( متوسط ) یکی منضبط و قانونمند دیگری پرشور و زیباپسند

مرداد با مهر : ( خوب ) در پی برقراری آرامش و ملایمت همراه با منطق در زندگی هستند

مرداد با آبان : (متوسط ) یکی وفادار و قابل اعتماد دیگری عاشق ستایش دیگران

مرداد با آذر : ( متوسط ) یکی پر شور و هیجان دیگری دنبال آزادی و استقلال

مرداد با دی متوسط ) به دلیل داشتن حق مشترک برتری جویی شاید دچار اختلاف شوند

مرداد با بهمن : (خوب ) هر دو آرمانگرا و ایده آلیست پیوندی موفق خواهد بود

مرداد با اسفند : ( خوب )با هماهنگی بسیار مناسب در برآوردن نیازهای عاطفی یکدیگر

پیوند زناشویی شهریور با سایر ماه ها

شهریور با فروردین : (بد ) یکی پاک سرشت انسان دوست دیگری جسور و جاه طلب
شهریور با اردیبهشت : ( خوب ) صفات مشترک خوب نظیر جوانمردی و نجابت
شهریور با خرداد : (متوسط ) یکی عاطفی و عاشق پیشهدیگری با نظم و برنامه مشخص
شهریور با تیر : ( بسیار خوب ) در امور مالی هماهنگ و با صفات مشترک فراوان
شهریور با مرداد : ( متوسط ) نسبتا لجباز و خودرای شاید با مشکل مواجه شوند
شهریور با شهریور : ( بسیار خوب ) هر دو صمیمی و صادق و با محبت می باشند
شهریور با مهر : ( خوب ) مشورت پذیر با منطق و در برطرف کردن مشکلات توانا
شهریور با آبان : ( متوسط ) جسور و بی پروا . سرشار از انرژی و بلند پرواز
شهریور با آذر : ( بد ) تنوع طلب خواهان استدلال در ایجاد نظم و انضباط دچار مشکل هستند
شهریور با دی : ( خوب ) یک ازدواج خوب همراه با زندگی سرشار از محبت

شهریور با بهمن : ( متوسط ) چنین پیوندی با سعی و کوشش می تواند خوب باشد

شهریور با اسفند خوب ) بسیار با صبر و حوصله هستند که باعث تفاهم در زندگی می شود
پیوند زناشویی مهر با سایر ماه ها

مهر با فروردین : (بسیار خوب ) خونگرم و مهربان معتقد به تساوی حقوق زن و مرد
مهر با اردیبهشت : ( خوب ) انسان هایی هستند که تمایل زیادی به حفظ آرامش و اعتدال دارند
مهر با خرداد : (بسیار خوب ) آدم هایی حسابگر خونگرم تفاهم مناسبی با هم دارند
مهر با تیر : ( بسیار خوب ) اهل رفت و آمد و معاشرت با دیگران و بسیار شکیبا
مهر با مرداد : ( خوب ) در پی برقراری آرامش و ملایمت همراه با منطق در زندگی هستند
مهر با شهریور : ( خوب ) پیوندی موفق چون منصف عادل و با سلیقه می باشند
مهر با مهر : ( خوب ) به دلیل اشتراکات زیادی که دارند می توانند موفق باشند
مهر با آبان : ( متوسط ) اگرچه خالی از دردسر نیستند اما می توانند موفق باشند
مهر با آذر : ( بسیار خوب ) دارای خصیصه هایی مثل محبت درستکاری و مسئولیت پذیری می باشند
مهر با دی : ( متوسط ) نسبتا خودرای بلندپرواز . ممکن است با مشکل روبرو شوند
مهر با بهمن : ( بد ) پر جنب و جوش بی قرار تنوع طلب و سرکش
مهر با اسفند : (بسیار خوب ) پیوندی موفق چون از نظر عاطفی با هم سازگار و هماهنگ هستند

پیوند زناشویی آبان با سایر ماه ها

آبان با فروردین : ( بد ) آزادی خواه سلطه گر خواهان تنهایی و درون گرا
آبان با اردیبهشت : ( خوب ) آرمانگرا بلند پرواز همراه با جاذبه و اقتدار و ناسازگاری
آبان با خرداد : (متوسط ) برای رسیدن به خوشبختی باید یکدیگر را تحمل کنند
آبان با تیر : (متوسط ) در مسائل مالی اختلاف نظر دارند ولی در سایر موارد هماهنگ می باشند
آبان با مرداد : ( متوسط ) یکی وفادار و قابل اعتماد و دیگری عاشق ستایش دیگران
آبان با شهریور : ( متوسط ) جسور بی پروا سرشار از انرژی و بلند پرواز
آبان با مهر : ( متوسط ) اگرچه خالی از دردسر نیستند اما میتوانند موفق باشند
آبان با آبان : ( بد ) مستعد به خشمگین شدن و از کوره در رفتن در نتیجه پیوندی همراه با مشکلات
آبان با آذر : ( متوسط ) یکی سختگیر در مسائل دیگری سرشت پویا و جدی دارد
آبان با دی : ( بد ) هر دو دارای خصلت سلطه طلبی و سختگیرانه می باشند
آبان با بهمن : ( بد ) یکی با احساس و عاطفه دیگری سلطه جو و خواهان کسب برتری
آبان با اسفند : (بد ) یکی آرمان گرا و عاشق پیشه و دیگری با اعتماد به نفس کافی

پیوند زناشویی آذر با سایر ماه ها

آذر با فروردین : (عالی ) کم ترین اختلاف و هیاهو از مشخصات بارزشان است
آذر با اردیبهشت : (متوسط ) جسور بی پروا نیازمند به آزادی و بدون تفاهم
آذر با خرداد: ( بسیار خوب ) سرشار از ذوق و شوق برای زندگی مشترک
آذر با تیر: ( بد ) یکی اجتماعی و اهل گردش و سفر دیگری متمایل به رکن خانواده
آذر با مرداد : (متوسط ) یکی پر شور و هیجان دیگری دنبال آزادی و استقلال
آذر با شهریور: (بد ) تنوع طلب خواهان استقلال در ایجاد نظم و انضباط دچار مشکل هستند
آذر با مهر : ( بسیار خوب ) دارای خصیصه هایی مثل محبت درستکاری و مسئولیت پذیر می باشد
آذر با آبان : ( متوسط ) یکی سختگیر در مسائل دیگری سرشت پویا و جدی دارد
آذر با آذر: ( بسیار خوب ) پیوندی بسیار مطلوب توام با سعادت و خوشبختی
آذر با دی : ( متوسط ) خصوصیاتی نسبتا متفاوت دارند باید خویشتن دار باشند
آذر با بهمن : ( بسیار خوب ) از موفق ترین پیوند های زناشویی خواهد بود چون مثبت گرا هستند
آذر با اسفند : ( متوسط ) یکی با صراحت لهجه و سخنان کنایه آمیز و دیگری بسیار عاطفی می باشد

پیوند زناشویی دی با سایر ماه ها

دی با فروردین : (بد ) تفاهم چندانی با هم ندارند. مرموز و محافظه کار می باشند
دی با اردیبهشت : ( بسیار خوب) با ثبات راز نگه دار پیوندی مستحکم و پابرجا
دی با خرداد : ( خوب ) خویشتندار سیاستمدار و از سازگاری مناسب برخوردارند
دی با تیر : (خوب ) از نظر مالی و اخلاقی و روابط هماهنگ هستند
دی با مرداد : (متوسط ) به دلیل داشتن حس مشترک برتری جویی شاید دچار اختلاف شوند
دی با شهریور : ( خوب ) یک ازدواج خوب همراه با زندگی سرشار از محبت
دی با مهر : ( متوسط ) نسبتا خودرای و بلند پرواز ممکن است با مشکل روبرو باشند
دی با آبان : ( بد ) هردو دارای خصلت سلطه طلبی و سختگیرانه می باشند
دی با آذر : ( متوسط ) خصوصیاتی نسبتا متفاوت دارند باید خویشتندار باشند
دی با دی : (متوسط ) خصوصیات مشترک باعث شادابی یا یکنواختی زندگی مشترک آنها می شود
دی با بهمن : ( متوسط ) یکی محتاط و محافظه کار دیگری سختگیر و جدی
دی با اسفند : ( متوسط ) یکی اهل حساب و کتاب دیگری احساساتی و عاشق پیشه

پیوند زناشویی بهمن با سایر ماه ها

بهمن با فروردین : ( بد ) سلطه گر آرمان گرا موقعیت درک یکدیگر را ندارند
بهمن با اردیبهشت : ( بد ) کنجکاو آزادی خواه و آرمان گرا و ایده متفاوت از یکدیگر
بهمن با خرداد : ( بسیار خوب ) با روحیه انسان دوستی و همیشه آماده کمک به همدیگر
بهمن با تیر : ( متوسط ) ازدواج می تواند شکل بگیرد اما به سعی و کوشش نیاز دارد
بهمن با مرداد : ( خوب ) هردو آرمان گرا و ایده آلیست پیوندی موفق خواهد بود
بهمن با شهریور : ( متوسط ) چنین پیوندی با سعی و کوشش می تواند خوب باشد
بهمن با مهر : ( بد ) پر جنب و جوش بیقرار تنوع طلب و سرکش
بهمن با آبان : ( بد ) یکی با احساس و عاطفه دیگری سلطه جو و خواهان کسب برتری
بهمن با آذر : ( بسیار خوب ) از موفق ترین پیوند های زناشویی خواهد بود چون مثبت گرا هستند
بهمن با دی : (متوسط ) یکی محتاط و محافظه کار دیگری سختگیر و جدی
بهمن با بهمن : ( خوب ) پیوندی بسیار موفق توانا در امور مختلف
بهمن با اسفند : (خوب) یکی روشنفکر و اهل منطق و دیگری با احساس و عاطفه و مکمل همدیگر

پیوند زناشویی اسفند با سایر ماه ها

اسفند با فروردین : ( متوسط ) با مشکل مواجه است ممکن است پیوند خوبی باشد
اسفند با اردیبهشت : ( خوب ) اشخاصی تو دار و بسیار محتاط و توانایی سازگاری را دارند
اسفند با خرداد : (بد ) خیال باف و رویاپرداز مرموز و عدم تفاهم با همدیگر
اسفند با تیر : ( بسیار خوب ) پیوندی بسیار خوب همراه عشق و علاقه و با تفاهم کامل
اسفند با مرداد : (خوب ) هماهنگی بسیار مناسب در برآوردن نیازهای عاطفی یکدیگر
اسفند با شهریور : ( خوب ) بسیار با صبر و حوصله هستند که باعث تفاهم در زندگی میشوند
اسفند با مهر : ( بسیار خوب ) پیوندی موفق چون از نظر عاطفی با هم سازگار و هماهنگ هستند
اسفند با آبان : ( بد ) یکی آرمان گرا و عاشق پیشه دیگری با اعتماد به نفس کافی
اسفند با آذر : ( متوسط) یکی با صراحت لهجه و سخنان کنایه آمیز و دیگری بسیار عاطفی میباشد
اسفند با دی : ( متوسط ) یکی اهل حساب و کتاب دیگری احساساتی و عاشق پیشه
اسفند با بهمن : ( خوب ) یکی روشن فکر و اهل منطق دیگری با احساس و عاطفه و مکمل همدیگر
اسفند با اسفند : ( بد ) به خاطر زودرنجی و حساس بودن ممکن است مشکلاتی پیش بیاید

SALAR
پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۲۱:۳۱
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
جمعه ۲۴ مهر ۱۳۸۸, ۰۰:۱۸
در كوير سبز عشق ؛

اين سخن از من بگير :

مرگ تو مرگ من است

پس تمنا مي كنم هزگز نمير
-----------------------------------------------------------
دبير فارسي بودم نامت را اولين غزل از صفحه کتابها مي نهادم اگر دبير جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش ميکردم تا معادله محبت پديد آيد اگر دبير هندسه بودم ثابت مي کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت
--------------------------------------------------------------

بوسه یعنی لذت دلدادگی / لذت از شب لذت از دیوانگی

بوسه آغازی برای ما شدن / لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان / بوسه یعنی عشق من با من بمان
-------------------------------------------------------------
پنج تا از بزرگترین کلمات : من نمیخوام از دستت بدم

چهار تا از دوست داشتنی ترین کلمات : تو برام مهم هستی

سه تا کلمه شیرین : تو رو تحسین می کنم

دو تا کلمه شگفت انگیز : دلتنگت هستم

یک کلمه که از همه مهمتره : تو
-----------------------------------------------------
چرا غمگینی ؟ : عاشق شدم

آیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین تر از زندگی

چرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاست

لذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات او

چرا می روی ؟ : برای اینکه او رفت

دلت کجاست ؟ : پیش او

قلبت کجاست ؟ : او برده

پس حتما بی رحم بوده نه ؟ : نه اصلا

چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم . . .

SALAR
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸, ۱۵:۱۸
کاش آن شب عشق هم مانند شهر

با تب و جنبش تو گویی قهر قهر

همچو چشم مست یارم غرق خواب

بی خبر از روشنای آفتاب

خفته بود و بی صدا در گوشه ای

مثل سایه در کنار کوچه ای

بی تحرک بی تفاوت می نشست

جای آنکه قلب عاشق را شکست

دل شکستن اسم شب تفسیر شد

این شکستن باعث تغییر شد

هرکه عاشق بود خونش ریختند

پیکرش بر دار عشق آویختند

هرکه عاشق بیشتر کشت و بسوخت

قلب های ساده و بی کینه سوخت

گوئیا معشوق مشهوری شدست

دل شکستن کار معمولی شدست

ای خدا بزم بدان برهم بریز

بی وفایان را کنون در هم بریز

SALAR
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸, ۱۵:۱۸
دارم دق میکنم تحمل ندارم

دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم

همش فکر تو ام همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام

برات گریه کنم فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه

تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم؟

تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم؟

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده؟

به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده؟

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم؟

تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم؟

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم

تو که نیستی همش آرزو میکنم بمیرم

SALAR
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸, ۱۵:۱۹
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره ؟ عصای رفتنم سسته ؟

کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته؟

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم ازین لبخند پژمرده

ازین احساس یاسی که تورو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتاب رو

بگیر از چشمای کورم عصای کهنه ی خواب رو

چرا گریم نمیگیره مگه قلب من از سنگه؟

خدایا من کجا میرم؟ کجای جاده دلتنگه؟

میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره

سر راه بهشت من درخت سیب میکاره

SALAR
سه شنبه ۵ آبان ۱۳۸۸, ۱۶:۵۵
حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته

که میخوام براش بمیرم

باز، سرنوشت و انتهای آشنایی

باز، لحظه های غم انگیز جدایی

باز، لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم

مثل عاشقای عالم

تا منو ببخشی آخر

تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه روبرومه

حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم

عاشقی کن منو نشکن

SALAR
يکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸, ۱۳:۴۰
هرگونه فال و استخاره:[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۰۲
گورتو گم كن و برو بزار دیگه نبینمت

نمیدونی چقدر میخوام نباشه سر به اون تنت

خیال نكن اسیرتم دلم یه وقت تنگه برات

یا سر راهت میشینم منتظر چشام برات

راتو بگیر برو برو پشت سرم نیگا نكن

دروغاتو تموم كن و ما رو دیگه سیا نكن

زغال فروشیم خودمون مارو می خوای سیا كنی

شلوغ شده دورو برت با چند نفر تا می كنی

پنبه موندن منو در بیار از توی گوشت

دیگه گذشته اون روزا بی خودی جو نگیردت

حرفی نمونده بین ما رو شده دستت واسه من

پرروئی هم حدی داره واسم د م از وفا نزن

بخوام مث صد تا تو رو یه روزه پیدا میكنم

با یه اشاره خودمو تو هر دلی جا میكنم

تا ته دنیا با هاتم اینو می خوندی هر روزه

تازه میفهمم كه چرا میگفتی كه دنیا دو روزه

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۰۴
گاهی اثر نمیکنه هر چی شبا دعا کنی
خدا سراغت نمیاد هرچی خدا خدا کنی



تو هفت تا آسمون تو ستاره پیدا نمیشه
شبای بی کسیت اگه به آسمون نگاه کنی



انگاری بخت شوم تو دلش نمی سوزه واست
حتی اگه ببینه که گریه بی صدا کنی



آه دل شکسته ای پشت سرت مونده هنوز
زخمی که رو دلی زدی باید اونو دوا کنی

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۰۵
مناظره عقل و عشق:
عقل گفت كه دل منزل و ماوای من است
عشق خندید كه یا جای تو یا جای من است
عقل پرسید كه دشوار تر از مردن چیست؟
عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۰۶
حقیقت...
همیشه تویه شعرای ماصحبت از عشقی بی ریاس

همیشه چشی مونده به در یكی همیشه بی وفاست

چه پرشده تو شعرامون گلپریاو نازی جون

هر كی یه شاعر شده واسیر چشمونی سیاست

چه بد زمونه ای شده دل شكنون انگاری

فرشته ها سنگی شدن یا تقصیر از جنس دلاست

دنیای كوچیكی داریم آرزوهامون چه كمه

دروغه هر چه میشنویم نمیشنویم یه حرف راست

راست اینه كه جای قرار همون جای همیشگی

اون وقتا كه منتظری میچرخه چشمات چپ و راست

پشت سرت روی زمین بی بزك حتی یه قلم

قشنگ تر از رفیق تو چشم یكی دیگم سیاست

دفتر مشقش رو دیدی كنارش هم چندتا آدامس

از نون و بابا می نوشت بابایی كه پیش خداست

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۱۷
کاش ميشد عشق را تفسير کرد

خوابه چشمان تو را تعبير کرد

کاش ميشد همچون گلها ساده بود

سادگی را با تو عالمگير کرد

کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد

کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۱۹
دستانم گرمي دستانت را مي خواهد پس دستانم را به تو ميدهم
قلبم تپش قلبت را مي خواهد پس قلبم را به تو ميدهم
چشمانم نگاه زيبايت را مي خواهد پس نگاهم از آن توست
عشقم تمامي لحظات تو را مي خواهند وبراي با تو بودن دلتنگي ميکنند
دل من همانند آسمان ابري از دوري تو ابري است
درخشش چشمانم همانند خورشيد درخشان انتظار چشمانت را مي کشند
پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۲۰
دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد با تموم تاروپودم

هرکی اومد سر راهم چشمامو بستم و ندیدم

عکس تو توی دست من بود تورو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود

بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو غروبی وای چه تلخه سرنوشتم

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۲۱
" صدام بزن...صداي تو نشانه ي محبته... "
" نگام بكن...نگاه تو يه آسمون صداقته... "
" دعام بکن دعاي تو نجات من از اين غمه... "
" از اين همه در بدری...از اين سکوت مبهمه "

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۲۲
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

SALAR
يکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۲۳
دستهايم را که ميگيري...

حجم نوازش لبريز ميشود!

گويي تمام رزهاي زرد باغها

با دستهاي بي دريغ تو

براي من

چيده ميشوند

و قلب من

پرنده اي ميشود

به پاکي بيکران نگاهت

پر ميکشد...

و در آن وسعت بي انتها

در خاکستري اندوه ابرها

گم ميشود

دستهايم را که ميگيري...

نگاهم

اين قاصدک هاي بي تاب هزاران شور

در آبي فضا رها ميشوند

و بغض گريه ها

از شنيدن نفس زدنهاي روح

زير هجوم آوار سرنوشت

بي صدا شکسته ميشود...

دستهايم را که ميگيري...

عبور تلخ زمان را

ديگر

نميخواهم که باور کنم.....!

SALAR
سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸, ۱۷:۲۹
خنده بزرگترین اسلحه در جنگ با زندگی است
امیدوارم همیشه مسلح باشید

SALAR
يکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۸, ۱۴:۱۳
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۸, ۲۱:۲۴
دوست داشتن دویدن و بوسیدن نیست
دوست داشتن ماندن و دیدن و اشك ریختن است

SALAR
سه شنبه ۱ دي ۱۳۸۸, ۱۳:۲۶
ای كاش به زمانی برگردم كه تنها غم زندگیم شكستن نوك مدادم بود!!!

SALAR
سه شنبه ۱ دي ۱۳۸۸, ۱۳:۲۸
درگذشت ایت الله العظمی منتظری را تسلیت عرض میكنم
همچنین مراسم هفت ایشون با روز عاشورا همزمان شده است!
ایشون مرد خدا بود!
از روح ایت الله منتظری میخواهیم سلام ما را به ندا ها و سهراب ها برساند!
روحش شاد و یادش گرامی باد!

SALAR
دوشنبه ۷ دي ۱۳۸۸, ۱۱:۱۲
شهادت مظلومانه خواهرزاده مهندس موسوی را خدمت تمام عزیران تسلیت عرض میكنم.

SALAR
دوشنبه ۷ دي ۱۳۸۸, ۱۸:۳۵
مرسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی ممنون بابت تبریكت!!

sasan69
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۱:۳۳
سالار جان منم با تاخیر تولدت رو تبریک میگم ...
البته شرمنده که دیر شد :3:

SALAR
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۱:۳۶
مرسی داداش!!!
ممنون

i.M.a.N
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۳:۰۷
چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارک

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۳:۱۰
واااااااااااااای
مرسی ایمان جان!!
ممنون
ایشالا عروسیت جبران كنم!!!
ممنون

30n4
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۳:۱۸
ایش:5::bad: دیگه دخترا هم اینقدر ملاحت به خرج نمیدن !:rofl:

رضا
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۳:۲۹
این ایمان هم همش مثل زنا حرف میزنه:3:
مرد باید ابهت داشته باشه ایمان جان:3:
این جلف بازیا دیگه چیه كه در میاری:3:

'Mohammad
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۳:۳۳
سالار جان داداش با کمی تأخیر تولدت مبارک :heart:

SALAR
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۴:۵۰
مرسی محمد جان
ممنون

i.M.a.N
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۵:۱۲
اه اه .....یه ذره روح لطیف ندارید

--------
حالا که این پستو زدم بزار بگم که من یه مدتی اینجا نمیام البته مشکلی وجود نداره ،فقط به خاطر دلایل شخصی دارم میرم ،

امروز هم رای خودم به لرد مسعود رو به صندوق انداختم

SALAR
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۵:۱۴
كجا میری؟؟
رای برای چی؟

hsmoa
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۸۸, ۱۶:۰۵
مربی تیم ملی جوانان

amin_michael5
پنجشنبه ۱۰ دي ۱۳۸۸, ۲۰:۳۲
بنده هم با کمی تاخیر تولت رو بهت تبریک میگم مهدی جان :3:

SALAR
پنجشنبه ۱۰ دي ۱۳۸۸, ۲۰:۳۵
امین من تو را خفه میكنم!!! بزار ببینمت!!

رضا
پنجشنبه ۱۰ دي ۱۳۸۸, ۲۰:۳۵
از یه طرف تولد منو 3 ماه جلوتر تبریك میگی:3:از اونور تولد رفیقتو با 2 روز تاخیر تبریك میگی:3:
اسم تو رو واقعا چی باید گذاشت؟!!!:3:

amin_michael5
پنجشنبه ۱۰ دي ۱۳۸۸, ۲۱:۰۳
امین من تو را خفه میكنم!!! بزار ببینمت!!
واسه چی ؟؟؟؟؟؟

به رضا: خب تقصیره خودتون هستش:1:میخواستین تو تقویم انجمن مثل آدم تاریخ تولدتون رو بنویسین:3:

amirlefthand
جمعه ۱۱ دي ۱۳۸۸, ۰۱:۲۹
امین من تو را خفه میكنم!!! بزار ببینمت!!

اگه خواستی بکشیش موتورش رو من پنچر کنم بره ته دره بی الناز بشه:nuts:

SALAR
يکشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۸, ۲۲:۴۸
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست.شاهزاده گفت:عاشق نیستی,عاشق به غیر نظر نمی کند

amin_michael5
يکشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۸, ۲۳:۰۳
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست.شاهزاده گفت:عاشق نیستی,عاشق به غیر نظر نمی کند
خب مگه بده آدم عاشق 2 نفر بشه :3:

ولی در کل خیلی قشنگ بود :1: نشون میده که عشق فقط و فقط افسانه است و بس :1:

SALAR
يکشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۸, ۲۳:۱۳
شخصی را به جهنم می بردند ، در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد . ناگهان خداوند فرمود : او را به بهشت ببرید . فرشتگان پرسیدند چرا ؟ خداوند فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او امید به بخشش داشت

SALAR
يکشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۸, ۲۳:۱۴
ما چون ز دری پای کشیدیم ؛کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم؛بریدیم
دل نیست چو کبوتر که چو برخواست ، نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم

SALAR
يکشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۸, ۲۳:۱۴
دوست داشتن پذیرفتن خطر دوست نداشته شدن است/امیدواری پذیرفتن خطر ناامیدی است/اما باید خطر کرد/زیرا بزرگترین خطر در زندگی خطر نکردن است/آن که خطر نمی کند هیچ نمی بیند هیچ ندارد وخود نیز هیچ است/نه آموختن تواند نه احساس کردن نه متحول شدن نه رشد کردن نه عشق ورزیدن ونه زندگی کردن!!!!

SALAR
يکشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۸, ۲۳:۱۵
خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است .
چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است...
دكتر علي شريعتي

SALAR
دوشنبه ۲۱ دي ۱۳۸۸, ۲۳:۴۶
آغوشتو به غير من به روي هيشكي وا نكن
منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نكن

من براي با تو بودن ، پر عشق و خواهشم
واسه بودن كنارت تو بگو به هر كجا پر ميكشم

منو تو آغوشت بگير ، آغوش تو مقدسه
بوسيدنت براي من ، تولد يك نفسه

چشماي مهربون تو ، منو به آتيش ميكشه
نوازش دستاي تو عادته ، تركم نميشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پاي عشق من بمون ، هيچ كسو جاي من نيار

مُهر لباتو رو تنو روي لب كسي نزن
فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

SALAR
چهارشنبه ۳۰ دي ۱۳۸۸, ۲۲:۱۳
چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟ دوره ی ارزانیست.......
چه شرافت ارزان! تن عریان ارزان! و دروغ از همه چیز ارزان تر!
آبرو قیمت یک تکه ی نان!!!
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان

SALAR
چهارشنبه ۳۰ دي ۱۳۸۸, ۲۲:۱۴
وقتی گریه میکنی یک درد داری ولی وقتی میخندی هزار و یک درد داری

SALAR
چهارشنبه ۳۰ دي ۱۳۸۸, ۲۲:۱۷
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي....
براي ازدواجش ــ در هر سني اجازه ولي لازم است
و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني
ازدواج كني...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...
اودرد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد....
او بي خوابي ميكشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....

عاقلانه ازدواج کن
تا عاشقانه زندگي کني .

دکتر علي شريعتي

SALAR
جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۸, ۰۰:۰۶
چون این داستان قشنگه یه بار دیگه هم اینجا اینا میزارم.توی بحث ازاد هم نوشتم ولی اینجا ماندگاریش بیشتره!!

تقدیم به بچه های گل و با معرفت و بامرام و باوفای تهران:

داستان قول ووفا
داستان مربوط میشه به دو دوست

دو رفیق ، دو هم خدمت

یکی آبادانی یکی تهرانی

آبدانی اسمش ممد بود و تهرانی اسمش علی

این دو نفر اینقد به هم وابسته بودند که اگر دوساعت همدیگرو نمی دیدند نگران حال هم میشدند

گذشت تا خدمت این دو نفر تموم شد روز خدا حافظی پسر تهرانی به پسرآبادانی گفت:

ممد رفاقت ما نباید مثل خدمتمون تموم بشه رفاقت ما تا آخر عمر باقی میمونه هر وقت به کار

خوب نیاز داشتی بیا تهران پیش من

آبادانیه هم گفت من که پول و این چیز ها ندارم ولی اگر خواستی زن بگیری بیا به شهر ما تا

خودم برات یه دختر خوب پیدا کنم

یکسال میگذره و پسر تهرونی هوای زن گرفتن به کله اش میزنه پامیشه میره آبادان دنبال خونه

رفیقش میگرده تا اونو پیدا میکنه یه خونه فقیرونه و بدون تشکیلات میبینه در میزنه

ممد میاد دم در سلام و احوالپرسی و تحویل گرم و یک هفته مهمونی وگردش و این حرفا تا

اینکه بعد یه هفته علی به ممد میگه اومدم برای همون قولی که به من دادی.

اومدم برای من زن بگیری

خلاصه از اون روز شروع میشه دوست همسایه فامیل آشنا ولی هر کسی رو که میاره علی

نمی پسنده بعد از یک هفته تهرونیه داره دم دره خونه آبادانیه ازش خدا حافظی میکنه ومیگه

که تو به قولت عمل کردی و این من بودم که نپسندیدم و مهم همون به قول عمل کردنه

همون لحظه یه خانوم جوان و زیبا و سر بزیرا خونه همسایه میاد بیرون و میره خونه آبادانیه

علی میگه ممد من این دخترو میخوام . من ازاین خوشم اومده این دختره نامزد آبادانیه میشه

آبادانیه یه فکر کوتاهی میکنه و میگه باشه با خونواده ها و با دختره صحبت میکنه و بدون

اینکه پسره بفهمه دست دختر رو میزاره تو دست پسره و میفرسته برن تهران

بعد از یک سال آبادانیه معتاد شده و گوشه گیر کارش رو هم به همین دلیل از دست داده

مادرش میگه:

زنت رو که از دست دادی رفت کارت رو هم که به خاطر اعتیادت از دست دادی پاشو برو

تهران ببین رفیقت برات کار پیدا میکنه یا نه؟

میره تهران دنبال خونه رفیقش پیداش که میکنه میبینه یه خونه بزرگ و با عظمت خیلی

شیک و مجلل .

زنگ میزنه یکی ازاون طرف میگه کیه؟

میگه سلام علی منم ممد

میگه برو آقا من نمیشناسمت

ممد فکر میکنه چون معتاد شده صداش تغییر کرده اونو نشناخته دویاره زنگه میزنه میگه:

علی منم ممد از آبادان اومدم

میگه برو آقا من رفیقی به نام ممد ندارم اگر نری زنگ میزنم پلیس بیاد

ممد خسته و ناراحت از نامردی رفیقش جلوی همون خونه تو چمن یه باغچه میشینه

میبینه سه نفر دارن میان که ریختشون به دزد ها میخوره با خودش میگه اینا الان منو میزنن و

پولهامو میبرن بزار خودم صداشون کنم پولامو بهشون بدم که اقلا کتک نخورم صداشون میکنه

میگه این پول برگشتمه به آبادان با چند تا تیکه نون اگر میخواید بگیرین ببرین دیگه کتکم نزنین

اون سه نفر میگن حالا که اینجوره نمیخواد ماله خودت ما هم تازه دزدی کردیم بیا اینم صد

هزارتومن ماله توپول رو بهش میدن و میرن

آبادانیه میگه منم برم یه دست کت و شلوار بگیرم یه حموم و اصلاح کنم برگردم آبادان به

مادرمم میگم رفیقم برام کار پیدا کرد خودم نخواستم نگم که نامردی کرد ومنواصلا قبول نکرد

میره همه اون کارا رو میکنه با کت و شلوارواصلاح شده داره میره ترمینال که سوار ماشین

بشه برگرده آبادان یه دفه یه خانومی با ماشینش میاد جلوش وبوق میزه ومیگه آقا بیا سوارشو

آبادانیه میگه خانوم برو تو رو خدا من بچه تهران نیستم بچه شهرستانم زود هم گول میخورم از

همه آدما هم گول خوردم تو دیگه منو اذیت نکن

زنه پیاده میشه میگه من از تیپ تو خوشم اومده معلومه آدم پاک و سالمی هم هستی میخوام

برای من کار کنی ممد میگه باشه و قبول میکنه

میرن به یه فروشگاه پوشاک که محل کاره زنه بوده یه غرفه رو هم میده به دست پسره.

از برکت دست و زرنگی پسره کار زنه میگیره و وضعش بهتر از قبل میشه

خلاصه بعد از شش ماه زنه به آبادانیه میگه

خوشم اومد ازت معلومه که مردی اگر دوس داری بیا دخترمم بگیرو داماد خودم بشو

دخترشم میگیره ومیشه دامادش خلاصه میگذره تا بعد از چند وقت که از زندگیشون میگذره

دختره به ممد که الان شوهرش بوده میگه یه مجلس شرابخوری داریم بالای شهر میای بریم؟

میگه چرا که نه بریم منم خیلی وقته نخوردم.

میرن بالای شهر و میرن تو مجلس و یه گوشه مجلس میشینند یهو چشم ممد میافته میبینه که

تهرانیه(علی) با نامزد سابقش که الان زنه تهرانیه حساب میشه همونجا نشستند تا اینارو میبینه

آبادانیه میگه ساقی اول منم میگن باشه بگو

میگه:

پیک اول رو بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا نکرد همه میزنن

پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که به دادم رسیدن و بهم پول دادن همه میزنن

پیک سوم رو بزنید به سلامتی این زنی که به من کار داد و این دخترش که زنم شد همه میزنن

تهرانیه بهش بر میخوره میگه ساقی دوم منم میگن باشه بگو

میگه:

پیک اول رو بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد همه میزنن

پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودن و من فرستادمشون همه میزنن

به اینجا که میرسه تهرانیه میگه من قسم خورده بودم نگم ولی حالا باید بگم که

پیک سوم رو هم بزنید به سلامتی این زنی که مادرمه و این دختری که خواهرمه

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۰۳
از باغ میبرندتو را که چراغانی ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به رهایی از این چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
اب نطلبیده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۳۳
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۳۵
اشتباه فرشتگان .

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۳۶
مرد کور

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۳۹
شکست، شخص نیست!

یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری،‌ نیاز به مشاور بود. شیوانا از شاگردان خواست تا مرد تاجر را نزد او آورند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد کرد. شیوانا پاسخ داد: شکست یک اتفاق است. یک شخص نیست! کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربه ای نداشته است، هزاران قدم جلوتر است. او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده است و تارهای متصل به شکست را می شناسد. او بهتر از هر کس دیگری می تواند سیاهچاله های منجر به شکست را به ما نشان بدهد. وقتی کسی موفق می شود بدانید که چیزی یاد نگرفته است!

اما وقتی کسی شکست می خورد آگاه باشید که هزاران چیز یاد گرفته که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد می تواند به دیگران منتقل کند. وقتی کسی شکست می خورد هرگز نگوئید او تا ابد شکست خورده است! بلکه بگوئید او هنوز موفق نشده است!

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۴۱
چون مرز نداشتی!

زنی جوان نزد شیوانا آمد و گفت که بعد از ازدواج مجبور به زندگی مشترک با خانواده شوهرش شده است و آنها بیش از حد در زندگی او و همسرش دخالت می کنند. شیوانا پرسید: آیا تا به حال به سراغ صندوقچه شخصی که تو از خانه پدری آورده ای رفته اند؟ زن جوان با نعجب گفت: البته که نه! همه حتی همسرم می دانند که آن صندوقچه متعلق به شخص من است و هر کسی که به آن نزدیک شود با بدترین واکنش ممکن از سوی من رو به رو می شود. هیچ یک از اعضای خانواده همسرم حتی جرات لمس این صندوقچه را هم ندارند!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: خوب! این تقصیر خودت است که مرز تعریفی خودت را فقط به دیوارهای صندوقچه ات محدود کرده ای! تو اگر این مرز را تا دیوارهای اتاق شخصی ات گسترش دهی دیگر هیچ کس جرات نزدیک شدن به اتاقت را نخواهد داشت. شاید دلیل این که دیگران خود را در ورود و دخالت به حریم تو محق می دانند این باشد که تو مرزهای حریم خود را مشخص و واضح برایشان تعریف نکرده ای

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۴۲
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۴۳
خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود .. با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است ...

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۴۴
مرد گناهکاری به درگاه حق آمد و توبه کرد. دیگر بار چون نفسش قوت گرفت، توبه را بشکست و از پی شهوت رفت. مدتها در گناه غرق بود تا سرانجام دردی در دلش آمد و از خجالت توبه را مشکل دید. روز و شب دل پرآتش و چشم پرخونابه بی حاصل می گذشت و روی بازگشت و توبه نداشت. در سحرگاه هاتفش ندا داد: که چون بار اول توبه کردی پذیرفتم، ولی مراقبت نبودم. چون باز توبه بشکستی مهلتت دادم و خشمناک نگشتم. اما در خیالت هست که باز گردی. پس باز آی، که در بازست و ما ایستاده به در

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۴۶
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کردکه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی به دست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10سنتی برایش باقی مانده است و این در حالی بود که شدیدا احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند به تور اتفاقی در خانه ای را زد.دختر جوان و زیبایی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا،فقط یک لیوان آب درخواست کرد.دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد پسر با تمانینه و به آهستگی شیر را سر کشید و گفت:چقدر باید بپردازم؟
دختر پاسخ داد:چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخت که نیکی ما قیمت و بها ندارئ و منتظر جبران آن نباشیم.
پسرک گفت:پس من از صمیم قلب از شما سپاگذاری می کنم.سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز،متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.دکتر هوارد کلی،جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فرا خوانده شد.هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری آمده،برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اتاق بیمار رفتلباس پزشکی اش را بر تن کرد وبرای دیدن مریض وارد اتاق شد.در اولین نگاه او را شناختسپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری،پیروزی ار آن دکتر کلی گردید.آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تایید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.زن از باز کردن پاکت و دیدن صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر بدهکار باشد.سرانجام پاکت را بازکرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه روی قبض نوشته شده بود.آهسته آن را خواند:(بهای این صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است.)

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۴۷
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد. یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۴۸
داور چهارم تابلو را بالای سر برد. شماره اش را که دید فهمید باید تعویض شود. عرق سردی بدنش را گرفت . به خنده های لاله فکر می کرد و قولی که داده بود .
عزیزم فردا بخاطر تو و واسه اینکه جشن نامزدیمون رو کامل کنم گل می زنم . لاله خندیده بود و او را دست انداخته بود . آخه تو که دفاع تیم هستی چطور می خوای گل بزنی .
توپ هنوز بیرون نرفته بود تا تعويض شود .
توپ را که دروازه بان به او داد گرفت . نگاهی به هم تیمی هایش کرد . بر گشت و به سرعت به طرف دروازه دوید. جز دروازه بان کسی نبود . انگار کر شده بود و فریادهای دیوانه وار دروازه بانشان را نمی شنید. نگاهی به دروازه کرد و محکم شوت کرد . اولین باری بود که هم تیمی هایش ناراحت بودند ولی او در پوستش نمی گنجید . عرق پیشانیش را پاک کرد . حلقه نامزدیش را بوسید و با دستور داور تعویض شد

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۴۹
یک آقا و یک خانم که سواره قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند بعد از حرکت قطار متوجه شدند در این کوپه درجه یک که تخت خواب هم داشت با هم تنها هستند و هیچ مسافره دیگه ای وارد کوپه نشد ساعت ها سفر در سکوت گذشت و مرد مشغوله خواندن کتاب بود و زن مشغوله بافتنی بافتن بود
شب موقع خواب خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین رو اشغال کرد. اما مدتی نگذشته بود که که خانم از طبقه بالا دولا شد و مرد رو صدا زد و گفت: ببخشید میشه یه لطفی در حق من بکنید
مرد: چه لطفی؟
زن: من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یه پتوی اضافه بگیرید؟
مرد: من یه پیشنهادی دارم.
زن: چه پیشنهادی؟
مرد: فقط برای همین امشب فکر کنیم زن و شوهریم
زن خنده زیرکانه ای کرد و با شیطنت گفت چه اشکالی داره موافقم
مرد: قبول؟
زن: قبول
مرد: حالا مثل بچه آدم خودت پاشو برو از مهماندار پتو بگیر من خوابم میاد دیگه ام مزاحم من نشو

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۰
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد .یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۱
نقل كرده اند حرث بن صعصعه چند نفر رفيق داشت كه غالبا به صحرا و باغ مى رفتند روزى رفقا را به باغ دعوت نموده بود، يكى از رفقا به باغ نرفت و رفت خانه حرث بن صعصعه و با زن او شراب خورده و چون مست شدند با هم خوابيدند ((فوثب الكلب عليهما فقتله ))سگ حرث بن صعصعه وقتى ديد اجنبى با زن صاحبش همبستر شده حمله كرد و هر دو را دريد و كشت و دهان سگ خون آلود بود هنگامى كه حرث به خانه برگشت و آنها را برهنه و كشته ديد و متوجه شد كه دهان و پنجه سگ خون آلود است فهميد چه حكايتى شده ، فورا اين اشعار را خواند:
(( فيا عجبا للخل يهتك حرمتى
و يا عجبا للكلب كيف يصون
و مازال يرعى ذمتى و يحوطنى
و يحفظ عرسى و الخليل يخون ))
تعجب مى كنم از دوست كه چگونه هتك حرمت مرا مى كند؟
تعجب كى كنم از سگ چگونه حفظ و نگهبانى مى كند؟
و هميشه اين سگ با وفا مرا و خانه و
و ناموسم را حفظ كرده و دوست و من خيانت مى كند

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۲
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۴
لقمان فرزند ابوجعفر مانول نقل کرده است که :
روزي آخوندي گرانمايه به نام شيخ ملاحسن در ايام قحطي کاشان
براي گرفتن جيره ي حکومتي به مرکز شهر رفت و مردم شهر را ديد که در صفي طولاني ايستاده اند
و در انتظار گرفتن قوت روزانه ي خود هستند .
مرد و زن همه از بامدادان منتظر بودند .
آخوند روشندل نيز به جمعيت پيوست و همچون ديگران به انتظار ايستاد و در دل مي گفت :
همانا اکنون خداوند تبارک و تعالي از من بسيار خشنود است که همچون ديگران هستم و از قدرت ديني خوداستفاده نمي کنم ..
از قضا کسي که روبروي ملاحسن ايستاده بود دختري زيباروي با پيراهن و دامني بسيار رنگين بود اما شيخ ملا حسن با خود گفت من اسير شيطان نمي شوم و چشمان خود را بر زمين دوخت
چندي نگذشته بود که مردم شاهد اتفاق عجيبي شدند .
دختر زيبا روي با عصبانيت سيلي درناکي را روانه ي ملاحسن کرد و فرياد زد " حرامزاده ".
مردم مات و مبهوت در تعجب ترجيح دادند
از صف خود خارج نشوند اما ساعتي نگذشته بود که باز دخترک سيلي دردناکتري را روانه ي شيخ کرد و با صداي بلند تري فرياد زد :
" پست فطرت
اما شيخ ملا حسن مظلوم در صف ايستاده بود و از خود دفاعي نمي کرد .
تعدادي خواستند از صفشان خارج شوند و ببينند چه شده است تا اگر هتک ناموسي شده سر ملا را از تن جدا کنند که فرياد سربازان حکومتي بلند شد
و مردم دريافتند جيره رسيده است .همهمه اي بلند شد و همه ماجرا را رها کردند و رو به سوي سربازان کردند.
تا شب همه ي مردم جيره ي خود را گرفتند .
هنگام برگشتن به خانه تعدادي از دوستان ملاحسن به او گفتند تو را چه شده بود و چه کردي که آن دختر بر تو سيلي زد ؟
شيخ ملا حسن , اين آخوند صاحب کرامت فرمود:
"والله در صف که ايستادم فکر خدا و خدمت به خلق بر من مستولي شده بود . آن دختر دامن ريبايي بر تن کرده بود و من چيز عجيبي در دامن او ديدم .
دامن آن دخترک لاي ماتحتش گير کرده بود و ماتحت آن زيبا رو متبرج شده بود .
من براي رضاي خدا و خدمت به خلق دستم را دراز کردم و دامنش را از ماتحتش خارج کردم و اين شد که آن دختر بر من سيلي زد ."
چون ديدم بسيار عصباني شده است استغفرالله گفتم و دامنش را در ماتحتش به جاي اول فرو بردم اما اين بار نيز آن ناجوانمرد مرا سيلي زد .
چه بگويم .
خدا همه را هدايت کند
.لعنت خدا بر شيطان رجيم !
براستي که چندي بعد شيخ ملاحسن از عارفان روزگار شد ...

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۵
دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . »

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۸
یک بستنی ساده

پسر بچه‌ای وارد یک بستنی‌فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه‌ای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج‌ سنتی و پنچ سکه یک ‌سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۹
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر !

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم!

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۰۱
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.
فاصله ابراز عشق دور نیست.
فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۰۵
خيلي دلش پر شده بود!اخه اون يه دختر دل نازك بود!ز.ود تر از شيشه مي شكست!"اون"رو دوست داشت ،"اون"هم عاشقش بود!اما چرا اين قد بينشون زمستوني بود!2 ماهي مي شد كه هيچ احساس خاصي بينشون ردو بدل نشده بود!اون قد دلش پر شده بود كه به قول خودش به اندازه ي همه ي اقيانوس ها گريه داشت!گريه هم ميكرد اما فايده اي نداشت!"اون خيلي خسته بود!
تمام اين 2 ماه زمستوني رو فكر كرده بود پيش خودش!ايا اون منو خوشبخت ميكنه؟؟فكر مي كرد مگه تو اين مدت طولاني كه با هم بودن چه كار كرده؟؟گاهي وقتا فكر مي كرد از اولش اشتباه كرده!گاهي وقتا هم به خودش نهيب مي زد كه اشتباه نكن دختر!

دخترك كنار پنجره ايستاده بود !صداي اذان فضا رو پر كرده بود!به بي نهايت خيره شده بود و انگار نگاهش اونجا گير كرده بود!
اشك پاكش از چشماش جاري شد و از روي گونه هاش به پايين سقوط كرد و رو زمين پهن شد!سرش رو خم كرد و به اشكش روي زمين نگاه كرد!با خودش گفت:
واسه كي اشك مي ريزي؟؟واسه كسي كه نمي دونه گريه مي كني و حتي قدرشو هم نمي دونه؟؟به خاطر كسي كه زمستونيه و حرف بهار رو مي زنه؟بهاري كه توي روياست؟؟
دلش خيلي شكسته بود !دل دخترك نازك بود!

از كنار پنجره اومد اين طرف سمت ميز!از توي جا قلمي يه ماژيك برداشت و به سمت پنجره رفت!در ماژيك رو برداشت و روي شيشه سرد نوشت:

ادمها به دنبال چه مي گردند!
انها كه بعد از فقط يك زندگي باز مي گردند!
بشر از زندگي چه مي خواهد؟؟
كمي عشق و صفا از چه مي كاهد!
منم مردم قفس تنگ است برايم!
مرا درياب كه خون رنگ است برايم!

و رفت.....!فكرش چه بود نمي دانم!گريه هايش شديد تر شده بود!گوشي رو برداشت و شماره گرفت:
سلام عزيزم!خوبي؟؟مرسي!هيچي!تو چه خبر گلم؟خوب خدا رو شكر!شب به من زنگ مي زني؟نه!نزن!هان؟نه اخه خسته اي استراحت كني بهتره!!فردا صبح بزن!نه فدات شم!مواظب خودت باش!خداحافظ!

مي خواست بگه مواظب من هم باش اما نگفت..........!پشت تلفن بغض صداشو كنترل كرده بود!نمي خواست "اون" بفهمه!چقدر صداشو دوست داشت!اما.........!

با گوشه ي لباسش اشكاشو پاك كرد !پشت ميزش نشست و دفتري رو باز كرد!يه دفتر قهوه اي!يادش افتاده بود ازون شنيده بود اذيتش نكنه! اما..........اين دفعه واسه دفعه ي اخر بايد مي گفت!:

عزيزم شايد اين به دستت برسه!اخه به ديگران سپردم كه بعد از من اين دفترا مال كيه!اين نوشته با بقيه ي نوشته ها فرق داره!من مي پرستمت!اما خسته ام!از زندگي از همه!من عاشقتم،اما حتي از تو هم خسته ام تو با تمام محبت ات!نفهميدي من چي مي خوام!
و بهتره بگم نخواستي كه بفهمي!من از تو خودت رو مي خواستم و اين براي تو خيلي سخت بود!واسه تو پسر ازاد! بعد از 2 ماه و اندي فكر كردن ،گفتم كه شب زنگ نزني!
توي روز بفهمي بهتره! اخه شبه خسته اي!استراحت كن!
حالا ديگه بايد برم!
من عاشقتم!خوب بخوابي اميد من!

رفتن هيچ ادمكي گريه نداره عزيزم!
گريه نكن عروسكم،من واسه تو خيلي كمم!
تو باش و خوش باش و بمون!سر بخور از رنگين كمون!
گريه نكن عزيزكم،من واسه تو يه ادمم!
مثل همه،مثل همه،جاي منم جهنمه!
گريه نكن اميد من،اميد من روي زمين!
به ياد من باش همين!

بعد كشوي ميز رو باز كرد!يه تيغ برداشت و بازش كرد!تو دست راستش بود!دستش مثه دفعه هاي پيش نمي لرزيد!و گريه هاشم تموم شده بود!
مصمم بود توي رفتن!دستشو برد سمت گردنش!سمت چپ گردنش!سرشو به سمت راست مايل كرد!و تيغ رو بر عكس كشيد!خون پاشيد روي دفتر باز و تمام نوشته هاش خوني شد!2 ثانيه هم نگذشت...........اون به عشقش نرسيد اما پلكاش واسه هميشه بسته شدن!اونا به هم رسيدن

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۲۳:۱۶
يه دختر كور توی اين دنياي نامرد زندگي ميكرد. اين دختر يه دوست پسر داشت كه عاشقش بود.دختر هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش من شرط عشق و به جا آوردم.

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۲۳:۱۸
دختر جوانی آبله سختی گرفت. نامزدش به عیادت او رفت. چند ماه بعد، نامزد وی کور شد. موعد عروسی فرا رسید. مردم می گفتند: چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.مرد گفت : «من کاری نکردم جز اینکه شرط عشق را به جا آوردم.»

SALAR
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۲۳:۲۱
قلب

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات؟!..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت: چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم؟!!!...

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۱:۵۸
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ..


پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست ..

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود ..

پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ..

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۲:۰۵
خانمی 3 پیر مرد جلوی درب خانه اش دید. او گفت: شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل.
یکی‌ از آنها گفت: اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند.
همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمی شویم.
خانم پرسید چرا؟
یکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگری عشق است.
حال با همسرتان تصمیم بگیرید کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شاید خانمان کمی بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟
عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟
خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
2 نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت:
من فقط عشق را دعوت کردم!
یکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید، ۲ نفر دیگرمان اینجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنیم.هر جا عشق باشد.موفقیت و ثروت هم هست!

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۲:۱۱
شعری از دکتر شریعتی در مورد مادر
مادر نگاه خسته و تاریکت با من هزارگونه سخن دارد

با صد زبان به گوش دلم گوید رنجی که خاطر تو ز من دارد

دردا که از غبار کدورت ها ابری به روی ماه تو می بینم

سوزد چو برق خرمن جانم را سوزی که در نگاه تو می بینم

چشمی که پر زخنده ی شادی بود تاریک و دردناک و غم آلودست

جز سایه ی ملال به چشمت نیست آن شعله ی نگاه پر از دوداست

آرام خنده مــی زنــی و دانم در سینه ات کشاکش طوفان است

لبخــنـــد دردنـاک تو ای مـــادر سوزنده تر ز اشک یتیمان است

تلخ است این سخن که به لب دارم مادر بلای جان تو من بودم

امّا تو ای دریغ گمان بردی فرزند مهربان تو من بودم

چون شعله ای که شمع به سر دارد دائم ز جسم و جان تو کاهیدم

چون بت تو را شکستم و شرمم باد با آن که چون خدات پرستیدم

شرمنده من به پای تو می افتم چون بر دلم ز ریشه گنه باریست

مــادر بــلای جان تو من بودم این اعتراف تلخ گنه باریست

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۲:۱۲
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گشتاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۲:۱۳
زندگی نامه دكتر علی شریعتی

دكتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد.

اجداد او همه از عالمان دين بوده اند…. پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم،

مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده

حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (

موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و

مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود.

علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت

عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در

دبستان ابن يمين، ثبت نام مي كند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال كشور

توسط متفقين ـ خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و

خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان

(كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت

علي كه در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حكومت و طرفداري همه جانبه او از حكومت

ملي بود، واقع شد. در همين زمان يعني 1331 وي كه در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش

شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي كند. در اواسط سال 1331

تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه كاتب پور احمدآباد كرد. و

همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته

شده است. در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد. در دانشكده

مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانند

كتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و

او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كه

پس از كودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود).

آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو

در سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد

ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. در طول دوران نحصيل در

اروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرد

و به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل

سفارت بلژيك در پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله

دكتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وي گرفت اما

با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حكم را

معوق گذارد. وي در سال 1963 با درجه دكتري يونيورسيته

فارغ التحصيل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش

به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد.

پس از بازگشت از اروپا

پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضاي راكد و بسته جامعه ايران

و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس ازقبولي در امتحان

به عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتي كه از

مسئولين بررسي كتب ديني بودند، همكاري مي كند. ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور

لوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در

دانشكده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسی تدرس او را مي توان به چند بخش تقسيم كرد:

تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با

مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي

كرد. چاپ كتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد

و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران

موجب شد كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضاي

سخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت

كه ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات

سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد

كلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد. از اواخر آبان ماه 51

بخاطر سخنراني هاي ضد رژيم، زندگي مخفي وي آغاز شد

و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواك

معرفي كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني كردند؛ كه

نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل

زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. در اين دوران كه مجبور به خانه نشيني بود؛ فرصت يافت تا به

فرزندانش توجه بيشتري كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت يافت

تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند. دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال

1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان

شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29

خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او

از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س)

در سوريه به خاك سپرده شد

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۲:۲۲
وصیت نامه دكتر شریعتی
... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.

وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم و نوشته¬هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.

همه امیدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:

یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده¬آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله¬ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه¬داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه¬ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می¬رود تا کجا می¬تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

1. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک



گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح¬های خارق¬العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان¬های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه¬ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته¬ها و مصدق از میان همین "دوله" ها و "سلطنه" های "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اینشتین" از همین نژاد پلید و "شوایتزر" از همین اروپای قسی آدمخوار و "لومومبا" از همین نژاد برده و "مهراوه" پاک از همین نجس¬های هند و پدرم از همین مدرسه¬های آخوند ریزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهیم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می¬دهند که حساب¬های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می¬پرورد امیدوار باشم.


دوست می¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می¬ترسم از پوکی و پوچی موج نوی¬ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه¬های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی¬ها، از کسانی که به هر حال کاری می¬کنند بد می¬گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می¬سنجند و طبعا محکوم می¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی¬های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی¬های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی¬رسد ــ به منزل برمی¬گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می¬خوابند.

و نیز می¬ترسم از این فضلای افواه¬الرجالی شود:

از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.

و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،

و از روی فیلم¬های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،

و از روی مقالات و عکس¬های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست¬های فرنگی که از خیابان¬های شهر می¬گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،

و یا [ از روی] نشخوار حرف¬های بیست سال پیش حوزه¬های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،

و از روی کتاب¬های طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روی کتاب چه می¬دانم، در باب کشور¬های در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬های در حال رشد،

و از روی ترجمه های غلط و بی¬معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...


خلاصه من به او "چه شدن" را تحمیل نمی¬کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته¬ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده¬ام. هر رشته¬ای را بخواهد می¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می¬دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می¬خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می¬کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه¬ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکلیفش را باید معلوم می¬کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی¬کردم.



اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟

چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاوانسان¬هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید.

فرزندم! تو می¬توانی هر گونه "بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می¬ورزد و می¬پرستد و انتظار می¬کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می¬زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می¬بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می¬شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت¬هایش دارد مسخ می¬شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می¬کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

2. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.

اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن، می¬پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته¬ای، کر باز گشته¬ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی¬ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه¬ای به بیرون می¬گشایند و پا به درون اروپا می¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می¬آورند حرفی نمی¬زنم که حیف از حرف زدن است. این¬ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته¬اند. چقدر آدم¬هایی را دیده¬ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده¬اند و با یک فرانسوی آشنا نشده¬اند. فلان آمریکایی که به تهران می¬آید و از طرف مموش¬های شمال شهر و خانواده¬های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می¬شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده¬است؟



اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده¬ای اتاق بگیری که به خارجی¬ها اتاق اجاره نمی¬دهند. در محله¬ای که خارجی¬ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پیغمبرانه است.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی¬ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

[عشق] می¬تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه "جواد فاضل"، یا متین¬ترَش؛ "نظام وفا"، یا لطیف تـَرَش؛ "لامارتین"، یا احمق تـَرَش؛ "دشتی"، یا کثیف تـَرَش؛"بلیتیس"! و نیز می¬تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره¬ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده¬ام و این است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می¬کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی¬ها (که کشف می¬کند،که می¬آفریند) چقدر در این دنیا بهشت¬ها و بهشتی¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی¬بیند و نمی¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی¬شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه¬های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته¬است! زندگی کردن وقتی معنی می¬یابد که فن استخراج این معادن

3. با مردم باش و با مردم مباش

ناپیدا را بیاموزی و تو می¬دانی که چقدر این حرف با حرف¬های "ژید" به "ناتانائل"ش شبیه است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می¬کنم، تصادف با یکی دو روح فوق¬العاده است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی¬گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. " یکی" بیشترین عدد ممکن است. "دو" را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه¬ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معنی کلمه.

"کویر" را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته¬ام و به میراثت می¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها "نصیحت" که در زندگی مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه)

اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "سارا"ی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه¬ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می¬وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می¬توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬ای شود مسلح به آگاهی¬ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬ای که می¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته¬اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می¬خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!

آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب

4. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: "پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته¬ام به رسم یادگار به تو تقدیم می کنم آثار پیری و "بابا" شدن به همین زودی در چهره ام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می نویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد

چنین گفت مر جفت را نره شیر

که فرزند ما گر نباشد دلیر

ببریم از او مهر و پیوند پاک

پدرش آب دریا و مادرش خاک

1338 پاریس علی شریعتی

آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می¬کند و پاسور می¬زند. یک "ملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟

اما مسأله به همین سادگی¬ها نیست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازی ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف¬ها ... اما این¬ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجی گشنیز خانم¬ها" را می¬بینم می¬گویم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جیگی جیگی ننه خانم¬ها" را می¬بینم، می¬گویم باز هم همین¬ها.

و اما تو همسرم. چه سفارشی می¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده¬ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می¬شناسی و بدان صفات که مرا می¬خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن¬های تو پدید نمی¬آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده¬ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده¬ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده¬ام همسر خوبی نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی¬های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می¬دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی¬آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده¬است که:

برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می¬کنم یا چیزی می¬فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می¬توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمک¬های اضافی من و خانواده خودش)

کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف¬ها و درس¬های چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف¬های من در لابلای همین درس¬های شفاهی و گفت و شنود¬های متفرقه نهفته است. ... و نیز کنفرانس¬های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته¬های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشته¬های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوی سپید" و "غریب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬های اسلام شناسی، از "سقیفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬های مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه¬ها می¬آید از جمله "بیعت" در کانون مهندسین و "علی حقیقتی بر گونه اساطیر" و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان "امت و امامت" تدوین شود.

اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با "گیوز" به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنین مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده¬ایم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمی¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬ای و رفته¬ای است.

همه التماس¬هایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می¬برم.

از دوستانم که در سال¬های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش می¬طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن¬ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.

کتاب "کویر" را با اتمام آخرین مقاله و افزودن "داستان خلقت" یا "دردبودن" پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه¬اش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحه¬اش این جمله "توماس ولف": "نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن"

در پایان این حرف¬ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می¬کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده¬ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می¬گرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می¬کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می¬توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی¬دانستم که به چنین سرنوشتی می¬کشد و نمی¬دانم چه باید می¬کردم. در این کار احساس پلیدی نمی¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر می¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمی بوده است آتش مکافاتش را دیده¬ام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.

و خدا را سپاس می¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین"شغل" را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می¬دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران¬ترین ثروتی که می¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته¬ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال¬ترین لقمه است.

و حماسه¬ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی¬شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی¬توانسته¬اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت¬های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می¬دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می¬آورند.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی¬تواند".

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ¬ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده¬ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش¬های ماست.

و آخرین سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می¬کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی¬ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می¬شود.»

5.بوعلی سینا

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۲:۳۴
وصیت نامه کوروش هخامنشی


ای پروردگار بزرگ ، خداوند نیاکان من ، ای آفتاب و ای خدایان این قربانیها را از من بپذیرید و سپاس و نیایش مرا نیز در ازای عنایاتی که نسبت به من فرموده و در همه زندگانیم به وسیله علایم آسمانی ، نوای پرندگان و ندای انسان ارشادم کرده اید که چه باید بکنم و از چه کارها احتراز نمایم .به خصوص قدر شناسی بی حد و قیاس دارم که هیچ گاه مرا از یاری و حمایت خود محروم نداشته اید و هرگز حتی در حین نهایت کامیابی باز مقهور غرور نشده ام . اکنون از درگاه متعال شما در خواست دارم زندگی فرزندانم ، زن ، دوستانم و وطنم را قرین نیکی و سعادت بدارید و مرگ مرا هم مانند زندگانیم توام با عزت و افتخار .



پسران من و شما ای دوستانم ، پایان عمر من فرا رسیده است . من این حالت درگذشت را بنا بر آثار و قراینی درک می کنم . وقتی که از میان شما رفتم باید به وسیله گفتار و عمل نشان دهید که مرد سعیدی بوده ام .هنگامی که کودک بودم و باز در اوان جنوانی و روزگار سالخوردگی از نعمتها و خوشیهای هر یک از آن مراحل نیک برخوردار شده ام ، با مرور زمان بر قدرتم پیوسته افزوده شده است اما در زمان کهولت نا توان تر از عهد جوانی نبوده ام و به خاطر ندارم اقدام به کاری کرده باشم و یا چیزی طلب نموده باشم ولی کامیاب نشده باشم .به علاوه دوستانم را به وسیله نیکیها بهره مند و خوشبخت و دشمنان خود را خوار و زبون کرده ام و این سرزمین نیاکان خویش را که پیش از من نام و نشانی در آسیا نداشت به اوج ترقی و تعالی رسانیده ام و حتی یکی از کشورهای مسخر خویش را از دست نداده ام . در سراسر زندگی به آنچه خواسته ام رسیده ام و همواره نگران که مبادا به شکستی دچار آیم یا خبر نکبت باری بشنوم و همین بیم و نگرانی مانع از آن شد که به شیوه سبک سران زیاده از خود راضی و غره شوم . اینک که از میان شما می روم پسرانم را باز می گذارم ،همان فرزندانی که هدیه خدائی اند . وطن خود و دوستانم را سرفراز می گذارم و می گذرم . شکی نیست که همگان مرا خوش بخت خواهند پنداشت و یاد مرا ارجمند و گرامی خواهند داشت . اکنون باید دستوراتی راجع به کشورم و دستگاه پادشاهی خویش بدهم تا پس از درگذشتم میان شما اختلافی پیش نیاید . ای پسرانم ، من هر دو شما را یکسان دوست دارم . اما فرزند ارشدم را که بر اثر عمر طولانی تر تجربیات بیشتری دارد رهبر جرگه آزاد مردان و راهنمای کار و عمل بر می گزینم . خودم نیز در وطنم که خانه عزیز همه ماست به همین گونه بار آمده ام که در قبال بزرگتران ، برادران و هم وطنانم در شهر یا جلسات و یا در حین مذاکرات گذشت و مدارا نمایم . هر دو شما را هم به همین سان پرورش داده ام که نسبت به بزرگتران خود احترام نمایید و دیگران که از شما جوان ترند شرط و ادب و احترام را رعایت نمایند . اینها موازین و قواعدی است که به دست شما می سپارم و آن حاصل تجربه های زندگی و موافق با عادات و رسوم ملی و جزو آیین ماست .



ای کمبوجیه ، پادشاهی توراست و این عین مشیت خداوندی است و تا آنجا نیز که به خودم مربوط است و به تو ای تانا اوکسار ( بردیا )حکومت خطه های ماد ، ارمنستان و کادوسیان را می سپارم . هر چند که پهناوری حصه برادر ارشدت بیشتر است و او عنوان شاهی نیز دارد تو با یان سه قطعه سهم خویش به عقیده من خوشی بیشتری خواهی داشت و گمان نمی کنم که از اسباب کامیابی و رفاه چیزی کم و کسر داشته باشی . آنچه دل و جان آدمی را وجد و جلا می بخشد در اختیار توست اما به آنچه دور از اختیار و دسترسی است ولع نمودن و غم گرفتاریهای بسیار داشتن ، از رشک کامیابیهای من دمی نیاسودن ، در راه دیگران چاه کندن و یا خود در دام بلا افتادن ، اینها نصیب و بار برادر تاج دار توست و موانعی است که مجال و فراغتی برای آسایش او باقی نخواهد گذاشت و تو ای کمبوجیه خود بهتر می دانی و گفتن من لزومی ندارد که آنچه تخت و تاجت را حفظ کند این عصای شاهی من نیست بلکه وجود یاران صدیق و وفا دار است . صداقت آنها نگهبان حقیقی تو وو مایه اقتداری است که هیچگاه بی هوده نخواهد بود . ولی همیشه در این اندیشه باش که درستی و وفا مانند علف صحرا به خودی خود رشد و نما ندارد ، زیرا اگر نهادی بود در همه افراد یکسان مشاهده می گردید . چنان که خاصیت تمام مواد طبیعی نسبت به همه افراد بشر مساوی است . هر رهبری باید پیروانی صدیق برای خود فراهم سازد و این منظور با تهدید و زور حاصل شدنی نیست بلکه لازمه آن احسان و مهربانی است .خداوند رشته محکم برادری را استوار فرموده است که اثرات و نتایج بی شمار دارد . شما نیز رفتار خود را بر این قاعده آسمانی نهاده آن را وسیله مهر ورزی متقابل قرار دهید . هر گاه چنین کنید هیچ قدرتی دیگر بر نیروی دو برادر چیرگی نخواهد یافت . آن کسی که در فکر برادر است به خویش نیکی می رساند . چه کس دیگری به قدر برادر خواستار بزرگی و سربلندی برادر است ؟ و چه کسی به وسیله ای دیگر مگر اقتدار برادر مصون از خطر ؟ ای تانا اوکسار مبادا هیچ کس بهتر و بیشتر از تو نسبت به برادرت اطاعت نماید و در حمایت وی از تو کوشا تر باشد . برکات قدرت او و یا ادبار و بدبختی او زودتر از هر کس به تو خواهد رسید . پس خودت انصاف بده که در ازای کمترین محبت از کدام ناحیه خیر و خوشی بیشتری انتظار توانی داشت و در مقابل مدد و حمایت خودت یاری و حمایت بیشتر ؟ آیا سخت تر از سردی و برودت بین دو برادر چیزی هست ؟ کدام قدر و احترامی گرامی تر از احترام متقابل دو برادر می شود ؟ ای کمبوجیه تو نیز بدان که فقط برادری که در قلب برادر کانون محبتی دارد از مکر و فسون مردم زمانه مصون خواهد بود . ای هر دو فرزندم شما را به خدایان اجداد خویش سوگند می دهم که اگر به خوشنودی خاطرم علاقه دارید با هم خوب باشید و خیال نکنید چون از میان شما بروم پاک نیست و نابود شده ام . شما با دیدگان ظاهری خود هیچگاه روحم را ندیده اید اما همواره شاهد اثراتش بوده اید . ایا ندیده اید که روح مقتولان چه اتشی در جان جنایت کاران می افکند و شراره انتقام چه طوفانی در وجود تبهکاران بر می انگیزد ؟ آیا خیال می کنید اگر آدمیان می دانسته اند که ارواح آنها هیچگونه قدرتی ندارد باز احترام و ستایش مردگان دوام می یافت ؟



ای فرزندانم بدانید که هستی روح انسان فقط تا وقتی نیست که در این تن فانی است و تا از بدن رفت ، نابود می شود . نه ، به عقیده من تا موقعی که روح در کالبد ماست مایه زندگی تن است و این تصور به نظر من دور از امکان که با جدایی از بدن بی جان ، روح نیست و نابود می گردد . برعکس پس از رهایی از تن که سرانجام پاک و منزه و از بندها آزاد می شود به عالی ترین مدارج عضم و تعالی خواهد رسید . وقتی که بدن ما به حالت انحلال افتاد هر یک از اجزای ترکیبی آن به عنصر اصلی خود باز می گردد . در هر حال خواه روح فانی شود یا باقی بماند ، باز دیدنی نیست . ملاحظه کنید این دو عامل توامان کامل ، یعنی مرگ و خواب چه شباهت عظیمی با هم دارند . در خواب است که روح انسان حد اعلای جنبه ملکوتی خود را باز می یابد و آنچه را که شدنی است و در پیش است در می یابد زیرا که در حالت خواب بیش از هر موقع دیگر روح آزاد است . پس اگر آنچه می گویم حقیقت باشد و روح فقط از بدن جدا و آزاد می شود بر شما است که در تکریم و نیایش روح من بکوشید و به آنچه اندرز می دهم رفتار کنید و اگر هم چنین نباشد و هستی روح به بقای تن بسته باشد و فانی می شود ، خداوند همواره جاودانی است و بر همه امور عالم ناظر و قادر متعال و نگهبان نظم کرداری جهان است و عظمت و خیر او به وهم و خیال در نیاید .



ای فرزندان ، پس از خدا بترسید و هرگز در پندار و گفتار و رفتار به راه گناه نروید .بعد از پروردگار ، انتظارم از شما این است که به افراد بشر که در نتیجه زاد و ولد جاودانی هستند احترام بگذارید ، زیرا که خدایان شما را در ظلمت مستور نمی دارند بلکه کردار شما در انظار نیک هویدا است . هر گاه اعمال شما قرین نیکی و داد باشد نفوذ و قدرت شما درخشان خواهد نمود ، اما اگر در صدد صدمه و آزار یکدیگر برآیید اعتماد همگان از شما سلب خواهد شد ، چون تا معلوم شود که نسبت به کسی که بیش از همه باید احترام و محبت ورزید اندیشه آزار دارید ، هیچ کس اگر خود نیز مایل باشد باز به شما اطمینان نخواهد داشت .پس اگر سخنانم به اندازه کافی خوش اثر و نافذ باشد و به رعایت وظایف خود نسبت به یکدیگر آشنا می شوید چه بهتر و گرنه تاریخ که بهترین مربی است به شما درس عبرت خواهد داد . زیرا که والدین همواره درباره فرزندان خویش علاقه دارند و برادران نسبت به یکدیگر . اما مواردی هم بر خلاف این قاعده طبیعی پیش آمده است . از این رو خود درست بنگرید که کدام راه نتیجه بهتری داشته است و ار آن پیروی کنید که عین صلاح و رستگاری است .



وقتی که از دنیا رفتم بدنم را در تابوت زر یا نقره و یا هر گونه حفاظ دیگری نگذارید ، بلکه هر چه زودتر دفن کنید و چه بهتر که در آغوش خاک که مادر همه نعمتهای نیک و نازنین است و نگهبان چیزهای خوب و سودمند ، آرام گیرم . من در همه عمر خود خواستار خیر و صلاح آدمیان بوده ام و بس نیکو است که در دل خاک که ولی نعمت بشر است بمانم . ایرانیان و یارانم را بر مزارم فرا آورید تا شریک آسودگی و سعادتم باشند و تهنیتم گویند که سرانجام ، رستگار از دنیا رفته ام و دیگر بار غصه و ادبار ندارم . خواه من با خدایان قرین شوم و یا نا کام به همه آنها که هنگام دفن جنازه ام حضور دارند ، پیش از فرا رفتن به خاطر وجودی که سعادتمند زیسته است بخششها کنید و این آخرین حرفم را نیز در خاطر یسپارید : « اگر بخواهید دشمنان خود را خوار کنید ، با دوستان خویش خوبی کنید

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۲:۳۵
من در طول مدت عمر خود هر آرزويي كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاري كه زدم

پيروز شدم . دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دشمنانم جملگي فرمانم را با

رقبت گردن نهادند .

قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامي بود كه هر سال مورد تاخت و تاز وتجاوز

قرار مي گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور

آسيا به دست شما مي سپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي

و كسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم .

جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در

هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهاي بزرگ خود ،

پا از اعتدال بيرون ننهادم .

حال كه مرگ من نزديك است خود را بسي خوشبخت مي دانم زيرا : فرزنداني كه خداوند

بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات

مقتدر و باشكوه مي باشد و آيندگان مرا مردي خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .

من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكي ، محو و فناپذير

نمي گردد . مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت

مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد ميگردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر

اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و

بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخداي بزرگ

بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست .

از كژي و ناروايي بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق

خواهد يافت ، ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري

نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون

خواهيد شد . من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم . نيكي به ديگران در من

خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت و از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر

بود .

ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن

نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم

خاك ايران را تشكيل دهد .

چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود . . . . .

پس درود بر آریایی . . .

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۲:۳۶
وصیت نامه کوروش بزرگ

اکنون که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من کمبوجیه باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران.

افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.

هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .

SALAR
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۲۳:۰۹
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند،

ولی قلبش سیاه میشود.
----------------------------
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است .
----------------------------
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
---------------------------
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها

دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها

بودن سخت تر از ویر است
--------------------------------------
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس

گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است
--------------
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،

گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی

خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه

است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
-----------------------
!گر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را

بالا ببری

SALAR
چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸, ۲۳:۲۹
اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم

خرده عقلی

سر سوزن شوقی

اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی می نویسم تکلیف

می سپارم به شما

تا به یک نمره ناقابل بیست

که در آن زندانیست

دلتان زنده شود

چه خیالی چه خیالی می دانم

گپ زدن بیهوده است

خوب می دانم دانشم بیهوده است

اوستاد از من پرسید

چقدر نمره زمن می خواهی

من از او پرسیدم

دل خوش سیری چند


اهل دانشگاهم

قبله ام اموزش

جانمازم جزوه

مشق از پنجره ها می گیرم

همه ذرات وجودم متبلور شده است

درسهایم را وقتی می خوانم

که خروس می کشد خمیازه

مرغ و ماهی خواب است

خوب یادم هست

مدرسه باغ آزادی بود

درس بی کرنش می خواندیم

نمره بی خواهش می آوردیم

تا معلم پارازیت می انداخت

همه غش می کردیم

کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آنروز

مثل یک بازی بود

کم کمک دور شدم از آنجا

بار خود را بستم

عاقبت رفتم در دانشگاه

به محیط خشن آموزش

و به دانشکده علم سرایت کردم

رفتم از پله کامپیوتر بالا

چیزها دیدم در دانشگاه

من گدایی دیدم در آخر ترم

در به در می گشت

یک نمره قبولی می خواست

من کسی را دیدم

از دیدن یک نمره ده

دم دانشگاه پشتک می زد

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دوبرابر بکنند

و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد

من در این دانشگاه

در سراشیب کسالت هستم

خوب می دانم استاد

کی کوئیز می گیرد

برگه حذف کجاست

سایت و رایانه آن مال من است

تریا، نقلیه و دانشکده از آن من است

ما بدانیم اگر سلف نباشد

همگی می میریم

و اگر حذف نباشد

همگی مشروطیم

نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها

کار ما شاید اینست که در مرکز پانچ

پی اصلاح خطاها برویم

. . .

اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی ست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب.

اهل دانشگاهم

قبله‌ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌کار

وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست!

((چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید))

باید از آدم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!


کار ما نیست شناسایی هردمبیلی!

کار ما نیست جواب غلطی تحمیلی!

کار ما شاید این است

که مدرک در دست

فرم بی‌گاری هر شرکت بی‌پیکر را

پر بکنیم


شاعر: مجهول

gattus
چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸, ۲۳:۳۷
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گشتاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش

سالار این رو از کتاب علی در اوردی؟
اجازه میدی من یه قمت هاییش رو بزارم برای امضام؟

SALAR
چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸, ۲۳:۵۵
داداش این حرفا چیه؟؟؟
شما همشا وردار اصلا!!!
توی وبلاگم از این مطالب زیاده

SALAR
پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۸, ۲۰:۱۳
روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۵ بهمن‌ماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام می‌شود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.


ولنتاین - عاشقونه دات کام

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند.
کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود…
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!

.در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود..

از چند سال پیش در ایران صحبت‌هایی مبنی بر آمیختن والنتاین با سنتهای اسلامی به گوش می‌رسد.
محمدرضا زائری، روحانی محافظه کاران، از پیشنهاد دهندگان طرح نام‌گذاری روز اول ازدواج حضرت علی (ع) (امام اول شیعیان) و همسرش فاطمه زهرا (س)، به عنوان روز عشق‌ ورزی بود.
محمد علی ابطحی معاون پارلمانی سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران، از جمله افراد حکومتی بود که روز والنتاین را در وب‌نوشت خود تبریک گفت. این تبریک با واکنشهای تندی روبرو شد.اکثر فرهنگ های دیرین دنیا ، یه روز در سال برای جشن ابراز عشق و علاقه دارن . ما ایرانی ها هم در فرهنگ زرتشتی ماه مهر رو داریم که مظهر مهربانی ایرانیان و ماه ابراز عشق هست که تو اون ماه روز هایی برای ابراز علاقه به اشخاص مختلف و مراسم متعدد جشن های مهربانی هست. تا حدی که مهربانی جزو عبادت های زرتشتیان یا اجداد ما بوده . تو فرهنگ زرتشتی یه روز دیگه هم هست که این روز (سپندارمزگان) یا (اسفندارمزگان) نام داشته . فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان (روز عشق) به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه رو سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول (روز اهورا مزدا)، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی (بهترین راستی و پاکی) که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی (شاهی و فرمانروایی آرمانی) که خاص خداوند است و روز پنجم(سپندار مز) بوده است. سپندار مز لقب ملی زمینه. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزه. زشت و زیبا رو به یک چشم می نگره و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می ده. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان رو بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشته که در ماه مهر، (مهرگان) لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مز یا اسفندار مز نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مز نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. یعنی پنجم اسفند روز جشن عشاق یا جشن سپندار مزگان هست
سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشقه که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران رو بر تخت شاهی می نشوندن ، به اونها هدیه می دادن و ازشون اطاعت می کردند این میشه حرمت واقعی زن- ببینین دین مهر یعنی چی!!
« این بود آیین پارسی و آن نیز آیین تازی که بر دار کردند دوازده هزار کودک رومشکان را در قعر باخت نبرد.»

.
♥ سمبلهای ولنتاین شامل موارد زیر میباشد

.
۱- شکل یک قلب ساده و یا تیر خورده: از آنجـایـی کـه قـلب مرکز احساسات عمیق،اصیل و پر شور است. قلب تیر خورده آسیب پذیری عشق را نشان میدهد. هنگامی که شما از سوی معشوق خود طرد میشود. قلب تیر خورده نشانه پیوند و اتحاد زن و مرد نیز می باشد.


ولنتاین

2- کیوپید(cupid): کـه به شـکل یک کودک برهنه، فربه و بالدار ترسیم میگردد. این کودک شیطان با لبخندی موذیانه تـیـر و کمان نیز با خود حمل میکند. چنانچه یکی از تیرهای این کودک به قلب فردی اصابت کند وی فورا عاشق می شود. کـیوپید در واقع پسر ونوس الهه عشق و زیبایی در افسانه های روم باستان می بـاشد. معنی لغوی آن «آرزو » است. کیوپید برخی اوقات آمور(amor) نیز نامیده میگردد. همتای کیوپید در افسانه های یونانی اروس (eros) نام دارد.



کیوپید(cupid)


3- کبوتر،قمری و مرغ عشق: این پرندگان نماد وفاداری، پاکی و معصومیت هستند.



نمادهای ولنتاین

4- گل رز: گل سرخ شهبانوی گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و گذشت.


ولنتاین

5- تور: جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـکـیـل میـداده است. در زمــانهای دیرین رسم برآن بوده که هرگاه دسـتـمال خـانمـی به زمیــن می افتاد مردی که متوجه آن میشده بلافاصله آن را از زمین برداشته و به زن می داد.


ولنتاین

6- گره های عشق: از یک سری حلقه های در هم تنیده و بافته شـده تشکـیـل یـــافته اند. این حلقه ها آغاز و پایانی ندارند و نماد عشق جاودانی و پایدار است.



گره های عشق



گره های عشق

7- علامت”x”: این علامت به معنی بوسه در کارت های تبریک و نامه های روز ولنتاین است.
۸- روبان قرمز: این رسم به زمانهای قدیم بازمیگردد که شوالیه ها هنـگـامیکه عـازم جنـگ بودند نوار یا روسری از معشوقه خود دریافت کرده و آن را به یادگار با خود میبردند.





♥ سالیانه بیش از یک میلیارد کارت تبریک ولنتاین در سراسر جهان رد و بدل میگردد که ۸۵ درصد آنها توسط زنان خریداری میشود.

♥ سالیانه ۵۰ میلیون گل رز و میلیونها جعبه شکلات در سالروز ولنتاین هدیه داده میشود که اغلب آنها را مردان خریداری میکنند.

♥ هدایای روز ولنتاین شامل: گل رز و یا دسته گل کوچک، شکلات، کارت تبریک ولنتاین، عروسک، شمع، یک نامه عاشقانه، یک قطعه شعر عاشقانه و یا هدیه کوچک.

♥ برای جشن گرفتن این روز به یک کافی شاپ و یا برای صرف شام به یک رستوران دنج بروید.

♥ رنگهای روز ولنتاین شامل قرمز، سفید و صورتی است.

♥ در خصوص تاریخچه و مبداء ولنتاین اختلاف نظر وجود داشته تا جایی که ولنتاین با افسانه در آمیخته است.

♥ هویت ولنتاین مبهم است. در کل ۳ روایت در رابطه با ولنتاین نقل گردیده که به آنها اشاره میکنیم.

♥ جشنواره ای به نام Lupercalia که ۱۵ فوریه در رم باستان میان کافران متداول بوده است. لوپرکالیا جشن تطهیر و زمان خانه تکانی بوده است. در این جشن مشرکین از خدای Lupercus بخاطر محافظت از چوپانها و گله هایشان از گزند گرگها قدردانی میکردند. در این فستیوال بمنظور بزرگداشت Faunus خدای حاصلخیزی، باروری و جنگلها رومیان یک سگ و دو بز نر را قربانی کرده و از پوست آنها شلاق میساختند. مردان با این شلاقها به میان مردم رفته و به هر کسی که میرسیدند ضربه ای با شلاق به آنها میزدند. دختران داوطلبانه برای شلاق خوردن صف میکشیدند. آنها اعتقاد داشتند که شلاق خوردن با تازیانه های ساخته شده از پوست بز باروری آنها را تضمین میکند. همچنین در این جشن طی بزرگداشت الهه ای بنام Juno Februta زنان مجرد نامه های عاشقانه مینوشتند و درون گلدانهایی می انداختند. (و یا تنها نام خود را روی برگه ای مینوشتند) مردان مجرد روم نیز هر کدام یکی از این یادداشتها را از درون گلدانها بیرون کشیده و مشتاقانه بدنبال دختر نویسنده نامه میرفتند. (نوعی دوست یابی) این آشنایی ها اغلب به ازدواج می انجامید. این رسم تا قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجیح دادند پیش از آشنایی زن را ببینند!

♥ کلیسای کاتولیک حداقل ۳ قدیس بنام Valentine و یا Valentinus شناسایی کرده که هر سه در روز ۱۴ فوریه به شهادت رسیده اند.

♥ ولنتاین مقدس یک کشیش مسیحی بوده که در قرن سوم خدمت میکرده است. زمانی که امپراطور Cladius دوم بر روم حکمرانی میکرده. کلادیوس دریافت که مردان مجرد از آنجایی که همسر و خانواده ای ندارند (مردان متاهل حاضر به ترک همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بیشتر به سربازی روی آورده و سربازان بهتر، کاراتر و جنگجو تری نیز میباشند. از همین رو ازدواج را برای مردان جوان غیر قانونی و ممنوع اعلام کرد. ولنتاین که این حکم را ناعادلانه و ظالمانه میپنداشت از فرمان کلادیوس سرباز زد. ولنتاین مخفیانه عشاق جوان را به عقد یکدیگر در می آورد. هنگامی که این عمل ولنتاین بر ملا گشت کلودیوس حکم اعدام وی را صادر کرد.

♥ خود ولنتاین نخستین فردی بود که برای اولین بار نامه ولنتاین را نگاشت. وی هنگامی که در زندان بسر میبرد دلداده دختر جوانی شد که دختر زندانبان وی بود. این دختر جوان زمانی که ولنتاین در بازداشت بسر میبرد به ملاقات وی می آمد. در انتهای این نامه ولنتاین چنین نوشته بود: “از طرف ولنتاین تو.” این عبارت کماکان در نامه های روز ولنتاین استفاده میشود.

♥ ولنتاین در روز ۱۴ فوریه اعدام شد. تقریبا در سال ۲۶۹ پس از میلاد. به گرامیداشت وی کلیسایی در سال ۳۵۰ پس از میلاد بنا گردید که پیکر وی نیز در آنجا دفن شده است. در واقع روز ولنتاین سالروز مرگ و خاک سپاری ولنتاین میباشد.

♥ پاپ اعظم Glasius فردی بود که روز ۱۴ فوریه را، در سال ۴۹۸ پس از میلاد، روز ولنتاین (st. Valentine`s Day) نام نهاد. در واقع وی این روز را جایگزین آیین کفرآمیز لوپرکالیا که مختص کافران بود کرد. وی در گلدانها عوض نام دختران اسامی مقدسین مسیحی را نهاد. و با این کار به لوپرکالیا تقدس بخشید. در این آیین مرد و زن هر دو یک نام قدیس را از گلدان بیرون میکشیدند که میبایست تا آخر سال خصوصیات اخلاقی آن قدیس را الگو قرار داده و در خود متجلی می ساختند.

♥ روایت دیگر: در دوران کلادیوس مسیحیت به شدت سرکوب میشد. ولنتاین نه تنها کشیش و مبلغ مسیحیت بود بلکه رهبر جنبش زیر زمینی مسیحیان نیز بود. اغلب کشیشها در این دوران زندانی و سپس اعدام گردیدند. ولنتاین پس از به زندان افتادن دختر نابینای زندانبان خود را شفا میدهد. کلادیوس پس از اینکه از این خبر مطلع میگردد به خشم آمده و دستور میدهد سر وی را از تنش جدا سازند.

♥ کهن ترین نامه و شعر ولنتاین توسط چارلز، دوک اورلئان نگاشته شد. وی زمانی که در سال ۱۴۱۵ و در قرن شانزدهم در زندان برج لندن در اسارت بسر میبرد این نامه را برای همسر خود نوشت.

♥ روایت دیگر حاکی از آن است که ولنتاین یک مسیحی بوده که عاشق کودکان بوده. اما از آنجایی که وی از پرستش خدایان سر باز میزده به زندان فرستاده میشود. اما کودکان که به وی علاقه مند بودند دلتنگ وی شده و برای وی پیامهای مهر آمیزی مینوشتند. این کودکان نامه ها را از لابه لای میله های زندان به درون سلول ولنتاین می انداختند. وی در سال ۱۴ فوریه ۲۶۹ پس از میلاد اعدام شد.

♥ برخی هم روز ولنتاین را به باور مردمان انگلیس و فرانسه قرون وسطی نسبت میدهند. آنها اعتقاد داشتند که پرندگان در روز ۱۴ فوریه جفت خود را انتخاب میکنند.

♥ برگزاری جشن ولنتاین امروزی از دو کشور فرانسه و انگلیس آغاز گردیده است.

♥ ابتدا کارتهای تبریک ولنتاین را هر کس خودش تهیه میکرد اما از سال ۱۸۰۰ کارتهای تبریک ولنتاین تجاری به بازار عرضه گشت. البته این کارتها نیز دست نوشته و دارای نمادهای ولنتاین نقاشی شده بودند. سپس کارتهای تبریک چاپی جایگزین آنها گردید.

♥ در گذشته دور در ایتالیا و انگلیس رسم بر آن بود که زنان مجرد پیش از طلوع آفتاب روز ولنتاین از خواب برخاسته و لب پنجره اتاق خود می ایستادند تا مردی از مقابل پنجره آنان عبور کند. اعتقاد بر آن بود که با اولین مردی که در آن روز ببینند، ظرف یکسال ازدواج خواهند کرد. شکسپیر نیز در نمایشنامه هملت به این باور اشاره کرده است.

♥ در برخی کشورها رسم بر این است که مردان جوان روز ولنتاین لباس به زنان هدیه میدهند. چنانچه زن آن لباس را برای خود نگه دارد نشانه آنست که زن خواهان ازدواج با آن مرد است.

♥ در فرانسه پسران اسم معشوقه خود را روی آستین لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند: ازحس من آگاه شوید.

♥ در زمانهای گذشته در ولز چنین مرسوم بود که در سالروز ولنتاین قاشقهای چوبی به یکدیگر هدیه بدهند. روی این قاشقهای چوبی معمولا نقش قلب و کلید و قفل کنده کاری شده بود. معنی این کنده کاریها چنین بود: “تو قلب مرا گشوده ای” یا “کلید دروازه قلب من دست توست.”

♥ برخی باورهای آمیخته با خرافات نیز در رابطه با روز ولنتاین وجود دارد. اگر در این روز سینه سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج خواهد کرد و اگر گنجشک عبور کند همسرش مرد فقیری میشود اما بسیار خوشبخت خواهند شد و اگر آن پرنده سهره باشد آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.

♥ کودکان انگلیسی در صدها سال پیش در این روز مانند بزرگترها لباس بتن میکردند و خانه به خانه به ترانه سرایی و آواز خوانی میپرداختند.

♥ اما در ژاپن روز ولنتاین به گونه ای دیگر مرسوم است. روز ولنتاین این دختران هستند که باید به مردان شکلات هدیه بدهند. زنان شاغل به اجبار باید به تمام همکاران مرد خود بویژه رییس خود شکلات هدیه بدهند. اما در روزی موسوم به “روز سفید”(white Day) که تاریخ آن ۱۴ مارس میباشد مردان برای جبران محبت خانمها به آنها هدیه میدهند. البته اغلب فقط به دوستان دختر خود. هدیه مردان معمولا یک لباس زنانه سفید رنگ است.

♥ در چین هم افسانه ای وجود دارد که نمادی از عشق است و روز ولنتاین چینی ها محسوب میگردد. این روز هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی است. این روز فستیوال دختران نیز نامیده میگردد. در این روز مردم چین به ستاره ها خیره میشوند. دختران نیز دعا میکنند تا کدبانوهای با کفایتی در آینده شوند و همچنین شوهر مناسبی نصیبشان گردد. پسران مجرد نیز دعا میکنند تا هر چه زودتر معشوق خود را بیابند.

♥ بنابراین روز ولنتاین از روم به فرانسه و انگلیس وسپس به آمریکا راه یافت و اکنون در تمام جهان جشن گرفته میشود .

SALAR
يکشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۸, ۲۳:۱۶
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
پنجشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۸, ۰۰:۴۰
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
پنجشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۸, ۰۰:۴۱
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
پنجشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۸, ۰۰:۴۱
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
يکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۸, ۲۱:۵۸
من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم/الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری/مثل روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم ، روزایی که با تو تنهام/کار و بار زندگیمو بزارم برای فردا
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم/بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم
عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم/حواست به من نباشه تو رو دزدکی ببینم
من فقط عااشق اینم عمری از خدا بگیرم/اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

SALAR
يکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۸, ۲۲:۰۵
اصلا حالم خوب نیست.نمیدونم چمه!!!!!!!!!!!!

SALAR
دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۸, ۰۰:۵۴
می نویسم یادگاری * تا بماند روزگاری * گر نبودم روزگاری * این بماند یادگاری

SALAR
سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۸, ۰۰:۵۹
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۸, ۰۰:۵۹
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

amirlefthand
شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸, ۱۹:۴۶
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
چهارشنبه ۴ فروردين ۱۳۸۹, ۰۱:۱۲
سال نو مبارک!!

SALAR
سه شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۸۹, ۰۲:۱۳
اینم به عشق خودم!!:1:

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

black_shadow
سه شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۸۹, ۱۱:۰۴
سالار جان معروف شدیا داداش!!!!:3:

gattus
سه شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۸۹, ۱۹:۱۶
چه جیگری شدی:3:

SALAR
چهارشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۸۹, ۲۲:۵۶
چشاتونا درویش کنید!!

amirlefthand
چهارشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۸۹, ۲۳:۰۸
چشاتونا درویش کنید!!

چیه خب راس گفتن دیگه خوشگل شدی جیگر:SugarwareZ-231:

SALAR
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۸۹, ۲۰:۲۵
تازه خبر ندارید.یه عکس هم با اوباما انداختم.ولی امید اجازه نمیده عکسا اینجا بزارم ببینید!!

SALAR
دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۰۸
شاگرد زيرك و استاد!


استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- f) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.

SALAR
دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۱۳
خدایا انگونه زنده ام بدار که دلی نشکند از بودنم
و
انگونه بمیرانم که کسی به وجد نیاید از نبودنم

SALAR
دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۲۲
فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه سالمي يا مريضی.
اگر سالم هستي، ديگه چيزي نمونده كه نگرانش باشي؛
اما اگه مريضي، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه دست آخر خوب مي شي يا مي ميري.
اگه خوب شدي كه ديگه چيزي براي نگراني باقي نمي مونه؛
اما اگه بميري، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه به بهشت بري يا به جهنم.
اگر به بهشت بري، چيزي براي نگراني وجود نداره؛
ولي اگه به جهنم بري، اون قدر مشغول احوالپرسي با دوستان قديمي مي شي كه وقتي براي نگراني نداري!
پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز براي نگراني وجود نداره!!

SALAR
دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۲۵
قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستي قلبي
فردا ميشکند دگري قلب تو را . . .

SALAR
دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۲۶
امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار
شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد . . .

SALAR
دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۵۳
خدايا طاقت آمد او نيامد
سلام يار آمد او نيامد



خدايا در ديار غربت عشق
سلام عاشق آمد اونيامد



خدايا نو گل چشم انتظاري
به چشمم هديه داد و او نيامد



خدايا مونس شبهاي غربت
سراغ يار آمد اونيامد



خدايا غنچه ي نشکفته ي عشق
چنان يک لاله آمد اونيامد



دلم تنگ است از خواب و خيالم
چرا ؟! چون خواب آمد اونيامد



دلا زين ظلمت وجور شب تار
چه گويم ماه آمد او نيامد

SALAR
دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۵۶
شب بود و خموش
چهره تاریکش دل من را لرزاند
و من افسرده کشیدم بر خود
بار اندوه غمی جان فرسا
دردم از آن عشق دیرین بود
غصه ام از او جدا ماندن
دردم از آن بود
غصه ام از او
اشک من غلتید
جای انگشتان تو بر صورتم پوسید
پسری گریید
دختری خندید
و من آهسته درآغوش گرفتم پسر را، پسر ترسید
از نگاهش خون می بارید
مثل یک بچه آهو می لرزید
دخترک باز هم دید و خندید
گفتمش:
غصه ات از چیست پسرک
گریه ات از کیست، با من بگو آن را
گفت:
غصه ام از فراغ او
گریه ام از خنده های او
لیک همچنان از عشق نافرجام می نالید
از درد دوری بر خودش سخت می پیچید
پسرک آن شب در آغوش من خوابید
در درونش نور عشق و پاکی می تابید
با آن همه رنجش و آزار
اما هرگز در درونش خون نفرت نمی جوشید
باز هم مثل هر شب
پسرک خواب پیوند با دخترک را دید
باز هم دخترک بی اعتنا
در رویای آن شب می رفت و می خندید
خورشید صبح دگر بار،
بر آن سرزمین و مردمان تابید
اما پسرک از خواب برنمی خیزید
آری پسرک از اندوه تا به ابد خوابید
دخترک بر جسدش حاضر شد و گریید
او تا به ابد نالید
پسرک آرام در خواب خوشش خندید

SALAR
يکشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۱:۳۱
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
يکشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۱:۳۲
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۱۶
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۱۷
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

amirlefthand
دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۲۷
سالار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


شکست عشقی خوردی؟؟؟؟

SALAR
يکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹, ۲۳:۲۷
لعنت به این دنیا

لعنت به این زندگی

خدایا........

کجایی خدا؟؟ عدالتت کجاست؟؟؟

این عدالتی که میگند کجاست؟؟ اصلا خدا عادل هست؟؟

عدالت یعنی اینکه جواب مهربانی نامهربانی باشه؟؟؟

عدالت یعنی بی وفایی؟

عدالت یعنی قدر نشناسی؟

خدایا میگند تو ادمها را با سختی امتحان میکنی.اخه چقدر امتحان؟؟ این امتحان کی تموم میشه؟؟ کی راحت میشم؟

خدایا پس کی دنیا بر وفق مراد من میشه؟ همیشه باید سختی بکشم؟؟؟

خدایا خیلی ازت ناراحتم.خیلی دلگیرم.مگه نمیگی ناامید نشید؟ پس امید کجاست؟؟؟؟

خدایا دیگه خسته شدم.خدایا دیگه بریدم.دیگه طالقت ندارم.خدایا راحتم کن.

خدایا دلم برای دوران کودکی ام تنگ شده.زمانی که بزرگترین مشکل زندگی ام شکستن نوک مدادم بود.

خدایا مگه تو عادل نیستی؟؟؟ وقتی تو ناعدالتی میکنی دیگه چه انتظاری میشه از بنده تو داشت؟

خدایا اگه عادلی کمکم کن.راه درست را نشانم بده.دستم را بگیر.تنهام نذار.حرف دلم را گوش کن.

خدایا اگه عادلی انتقام مرا از بی وفاها بگیر.

همیشه میگند ناامید نشید ولی من دیگه ناامید شدم.

خدایا میگند تو عادلی.ولی من عدالتت را نمیبینم.

خدایا میگند تو دل شکسته را میخری ولی من ندیدم که تو خریدار باشی.

خدایا خیلی باهات حرف دارم..........

amin_michael5
يکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹, ۲۳:۴۴
خدایا پس کی دنیا بر وفق مراد من میشه؟

تا اونجایی که من میدونم دنیا همیشه بر وفق مراد تو بوده غیر از چند مورد :3:

خیلی دلگیرم.مگه نمیگی ناامید نشید؟ پس امید کجاست؟؟؟؟

امید هم اکنون در شیراز به سر میبره و آنلاین هم هست :3: بعدا هم میخواد بیاد تهران :3: پس نگران نباش امید میاد تهران :3:

..........

:3:

SALAR
دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۴۳
از تو دلگیرم

نه برای آنکه گریه های گاه و بی گاهم را بی جواب گذاشتی

نه برای آنکه همیشه مصلحتت شکستن دلی بود که دلی نشکسته بود

نه برای آنکه جواب خوبی هایم را با بدی معنا کردی

از تو دلگیرم چون در تنهاترین لحظه ی تنهایی هایم تنهایم گذاشتی

از تو دلگیرم چون خدای دیگران بودی

از تو دلگیرم چون به حرمت آن فنجان چای داغ کنار حیات دل هم که بود باید پاسخ نگاه بی قرارم را می دادی و روی گرداندی

از تو دلگیرم چون به دل تلنگری از درد زدی و مرحمش را کنج پستوی آسمانت پنهان کردی

جادوی ماهت را ارزانی کدام بنده کردی که لایق بود؟

برای که سرود عشق خواندی؟

نگاه کدام بنده ات را جارو زدی و دلش را با غمها بیگانه تر کردی؟

من کدام دل را شکسته بودم که اینچنین مستحق تنهایی شدم؟

به کدام نگاه بی قرار پشت کرده بودم؟

دست رد به سینه ی کدام دل پر غم زده بود؟

برای کدام حرف درشت بندگانت پنبه در گوش گذاشته بودم؟

من که چون تو صبوری پیشه کردم چون تو گذشتم چون تو دلجویی کردم من که سخنی درشت نراندم شیشه ی دل کسی با دشنام نگفته ام ترک برنداشت

من دلگیرم

از تو که خدایی و بنده ات را چنین آزرده کردی دلگیرم

من دلگیرم اما باز چون تویی ندارم که گلایه هایم را ارزانی اش کنم

گلایه هایم هدیه ی امروز من به تو خدای آسمانهای بی کران

خود می مانم و دل شکسته و روزگار پر از بهانه ام و یک بغل تنهایی

رحمتت نثار شریعتی بزرگ

اما امروز فهمیدم اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم تو تنهایم می گذاری

SALAR
دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۵۵
شبی در حالت مستی شکایت با خدا کردم
گلایه از چرخ و زمین حکایت از سما کردم
بدو گفتم عذابم میدهی هر دم نمیدانم
چه بد گفتم به این مردم؟کجا یا رب خطا کردم؟
نه بر مال کسی من دست یازیدم نه با هیزی نگه نکردم
نه ظلمی بر سر مردم نه حقی زیر پا کردم
نه مکری بود در ذهنم نه بر حال کسی من رشک ورزیدم
نه بر کس غیبتی کردم نه کاری نابجا کردم
مگر عیبیست در کارم؟مگر گمکرده راهم؟
مگر بی طاعتی کردم؟نمازت را قضا کردم؟
چه بد کردم بر این؟چه بد گفتم به این ملت؟
چه ظلمی کرده ام بر خلق؟چه عصیانی روا کردم؟
کجا عدل است این ماتم؟خداوندا مرا برگیر از برزخ
که هر عهدی ببستم با تو من یا رب وفا کردم

SALAR
دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۰۴
از انتظار خسته ام کجاست مرگ منتظرم
از همه در گلایه ام کجاست مرگ منتظرم
نشسته ام در انتظار در انتظار بی قرار
من از نفس بریده ام کجاست مرگ منتظرم
فصول زندگی من بجز خزان ندیده است
دل از بهار کنده ام کجاست مرگ منتظرم
نشسته دل شکسته ام از انتظار خسته ام
نظر به در دوخته ام کجاست مرگ منتظرم
قسم به گونه ترم که طاق گشته طاقتم
به گریه خو گرفته ام کجاست مرگ منتظرم
در این دیار ناکجا پر از خطا از ابتدا
به آخرم رسیده ام کجاست مرگ منتظرم
حرام اگر دمی دگر خیال زندگی کنم
در ارزوی مردنم کجاست مرگ منتظرم

SALAR
دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۴:۱۵
نگو که نميدونستي... خودت التماس دستامو ديده بودي...

خودت اشکاي چشامو ديده بودي...

خودت خوب ميدونستي که چقدر دوستت دارم...

خودت خوب ميدونستي که عاشقانه قلبتو مي پرستم...

نگو که نمیدونستي...

دلم مي خواست وقتيکه داشتي میرفتي يه لحظه برمي گشتي

و حداقل يه نگا تو چشام مي کردي...

نميگم برنگشتي... چرا ! برگشتي...

نگامو ديدي... چشامو ديدي...

قطره هاي اشکو که تو چشام حلقه زده بود ديدي...

لبامو که از شدت بغض مي لرزيد ديدي...

.

.

دیدی و هیچکاری نکردی...

.

.

.

.

.

.





شايد هم نديدي ........

SALAR
جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹, ۱۷:۰۴
نام: گمنام

شهرت: آواره

جرم: به دنیا آمدن

شغل: گدایی محبت

محکومیت: زندگی کردن

کوله بار: حسرت

کلام: غم

استاد: تقدیر

بار: تنهایی

فریاد: سکوت

سهم از زندگی: هیچ.....

SALAR
پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۰۹
دلخور از وسوسه بی پایان

ناخوش از خودزنی بی جبران

بهترین فرصتو از دست دادم

بدترین جای زمین افتادم

من به این فاجعه عادت کردم

که برم خسته بشم برگردم

پشت بی حوصلگی پنهون شم

پشنوم چیزی نگم داغون شم

من به این ناخوشی هر روزه

نه نفسگیر و تبسم سوزه

نبض احساسمو عادت دادم

نمیپرسم که چرا افتادم

SALAR
پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۰۹
دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه
دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

SALAR
پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۳۱
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۶:۰۱
دلواپس و بی تابم
باز امشبم بی خوابم
ازت خبر ندارمو
تا خود صبح بیدارم
حس خوبی ندارم
چشام همش به ساعته
می پرسم این چه حسیه
یکی میگه خیانته
گوشی رو بردار تا صدات
یه ذره ارومم کنه
این نفسای اخره
دلم داره جون می کنه
همش دارم فکر می کنم
دست یکی تو دستته
دارم می میرم ای خدا
فکر می کنم حقیقته
دلواپس و بی تابم
باز امشبم بی خوابم
ازت خبر ندارمو
تا خود صبح بیدام
حس خوبی ندارم
چشام همش به ساعته
می پرسم این چه حسیه
یکی می گه خیانته
گوشی و بردار تا صدات
یه ذره ارومم کنه
این نفسای اخره
دلم داره جون می کنه
همش دارم فکر می کنم
دست یکی تو دستته
دارم می میرم ای خدا
فکر می کنم حقیقته

SALAR
پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۶:۴۷
هر كه خوبي كرد زجرش مي دهند
هر كه زشتي كرد اجرش مي دهند
باستان كاران تباني كرده اند
عشق را هم باستاني كرده اند
هر چه انسانها طلايي تر شدند
عشق ها هم موميايي تر شدند
اندك اندك عشق بازان كم شدند
نسلي از بيگانگان آدم شدند.

SALAR
جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۰۲
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۱۸
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۳۵
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۳۸
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۰۳
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
يکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۰۴
يك شبى مجنون نمازش را شكست بي وضودركوچه ليلانشست.عشق،آنشب مست مستش كرده بود.فارغ از جام الستش كرده بود.گفت يارب ازچه خوارم كرده اى. برصليب عشق دارم كرده اى.خسته ام زين عشق دلخونم نكن.من كه مجنونم، تو مجنونم نكن.مرداين بازيچه ديگر نيستم.اين تو و ليلاى تو،من نيستم گفت اى ديوانه،ليلايت منم.در رگت پنهان و پيدايت منم.سالها با جورليلا ساختى.من كنارت بودم ونشناختى.

SALAR
يکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۱۴
دلم گرفته. از بي مرامي بعضی آدمها. چيزي که مسلمه من مسئول تربيت ديگران نيستم و فقط مي تونم خودم رو کنار بکشم تا شايد بيشتر ازاین گزند نبينم.

SALAR
دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۰۵
دیگه زندگیم داره ته میکشه

از دلم پیاده شو آخرشه

نه بمون شاید بازم جون بگیرم

نه برو میخوام که راحت بمیرم

نه بشین که سر رو شونت بذارم

نه پاشو که دیگه دوستت ندارم

نه نه بیااااااا بیا و دستامو بگیر

عشق من بیا تو هم با من بمیر...

SALAR
پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹, ۰۲:۱۳
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۸۹, ۰۰:۳۸
خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه شو بهش بگه
دوسش داره
خیلی بده زمونمون
خدایا سپردمش بهت
مواظب عشقم بمون

SALAR
شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۹, ۲۳:۴۴
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹, ۲۰:۲۹
هیچ فکر نمیکردم

به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم

دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد

قلبم شتابان میزند

شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام

و من تنهایی خود را در آغوش میکشم

تنها ماندم....

من تنهاترین تنهایم.....

SALAR
پنجشنبه ۱۰ تير ۱۳۸۹, ۲۳:۴۲
کاش از اول میدونستم تو مال دیگرونی
کاش از اول میفهمیدم تا با من نمیمونی
کاش از اول میدونستم تو سهم من نمیشی
کاش میفهمیدم تو از عشق من گریزونی
از فکر و قلبم تو نمیری که به همین زودی
تو اون فرشته پاکی که من فکر میکردم نبودی
میدونم هرجا که هستی با هر کی هستی نشستی
به راحتی فراموشم میکنی تو به زودی
این همه عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی
من که عاضق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی
کاش از اول میفهمیدم تو مغروری
کاش میدونستم از دنیای من دوری
کاش اروم اروم از دل من میرفتی
که دروغ های شیرینی به من میگفتی
این همه عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی

SALAR
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۸۹, ۱۵:۰۴
وحشت از عشق که نه،ترسم از فاصله هاست..وحشت از غصه که نه،ترسم از خاتمه هاست..ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست..صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست..کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست...گله از دست کسی نیست،مقصر دل دیوانه ماست...

SALAR
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۸۹, ۱۵:۰۶
شب شد
خورشید رفت
آفتابگردان عاشق
به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو کرد
ناگهان ستاره ای چشمک زد !
آفتابگردان سرش را به زیر افکند
گلها خیانت نمی کنند !!!

SALAR
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۸۹, ۱۵:۰۷
یه روزی من شاد بودم غمی نداشتم تو دلم

غریبه بودم با بدی غریبه با غصه و غم

عاشق شادی بودم و با غصه ها میجنگیدم

خنده رو مهمون لبام میکردم و می خندیدم

هرجا بی کسی میدیدم میشدم همدم اون

همدم غرش و رعد دل تنگ آسمون

با گلا حرف میزدم با غنچه ها میخندیدم

از دل غنچه ها نا امیدی هارو می چیدم

از رو گونه های گریون پاک میکردم اشکارو

توی دستام می گرفتم تنهایی دستارو

اما حالا دستامو ببین که تنها می مونن

زل بزن توی چشام ببین که بی تو گریونن

حتی غنچه هام شریک دل تنهام نمیشن

گلا همنشین و یار شب یلدام نمی شن

غنچه ها میخندن و توی گلستون وا میشن

گلا تنها نمی مونن با بهار همپا میشن

غصه قلب منو از سینه داره درمیاره

دل سنگ آسمون به حال من نمیباره

میدونم نا رفیقا از حسودی چشم زدن

شادی منو دیدن اینجوری آتیشم زدن

SALAR
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۸۹, ۱۵:۰۷
میگفتی با نگاهت که با منی همیشه

نگاهت پر از ریا بود نگفته بود نمیشه

سوزوندی با رفتنت این دل وامونده رو

پاتو گذاشتی رو دل نشنیدی میگفت نرو

من که می خواستم دلو از سینه در بیارم

دو دستی تقدیم کنم بگم که دوستت دارم

من که میخواستم تورو تو دستام احساس کنم

مقدم پــــــر بهــــاتو غــرق گل یاس کنم

تو اشکامو ندیدی حرف دلو نشنیدی

پرپر زنون دل موندش تو اوج نا امیدی

با طعنه گفتی برو نرفتم و تو رفتی

با گریه گفتم بمون کنارم اما رفتی

حالا یه بغض کهنه راه دلم رو بسته

وقتی یادت می افتم اشکام یهو میفته

SALAR
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۸۹, ۱۵:۰۸
شب سر قبرم گریه کن دفتر شعرتم بیار

ورق بزن هق هقمو تو بغض تلخ اون مزار

بشین کنـــار قبـــر من درد دلامــو بشنــو

دلم گرفته نازنین برات یه سینه حرف دارم

کنـــار این خـــاک صبــور غربتمـو حوصلــه کن

تو خط به خط گریه هات خاطره هامو دوره کن

میخوام بگم یادت نره خاطره هامونو عزیز

نه نمیگم گریه نکن اشک بریز اشک بریز

یـادت نـره یـه روزی قلب پـر از غصـه و سرد

غربت چشمای تو رو با گریه هاش ترانه کرد

تنهایی بدجوری داره حوصله مو سر می بره

حال تـــو بدتــر از منــه حـال من از تـو بدتــره

بازم بیا ترانه تو تو گوش لحظه هام بخون

بــذار تـا آروم بگیرم یکم کنــــار من بمـون

بذار صدای گریـــه مون گوش زمینو کــر کنــه

بذار که اشک من و تو گونه ی عشقو تر کنه

بذار خدا ببینه که من و تو مال هم بودیم

جواب بی جوابیــه سؤال حـال هم بودیم

گریه کن گریه کن اینجا آخــر خط ظریف احساسه

کسی به ما گیر نمیده کسی ما رو نمی شناسه

گریه کن گریه کن آخه عشق تو اینجا غریب و بی کسه

غـــربت قبــــر من از اون اشکـــــــای تــــو مشخصــــه

حالا که سهمم از چشات هیچی به جز خاطره نیس

یــــه یادگـــــــاری از خودت رو سنگ قبــــرم بنویس

SALAR
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۸۹, ۱۵:۰۹
یادته گفتی داریم برای همدیگه یه شرط

که بمیریم اگه داشته باشیم قلب سنگ و سرد

باشیم همیشه برا هم مثل دارو و مرحم

اگه خوب نشدیم همدیگرو بکنیم کفن

اما فهمیدیم عشق بینمون بوده خنثی

فقط می کردیم براهم تظاهر و ادعا

تو قرارا فقط به همدیگه میکردیم سلام

یه چیزی کم داشتیم مثل موسیقیه بی کلام

روزامون شده بود مثل کاغذای باطله

که ما خطای توش بودیم خطای بی عاطفه

دیگه فایده ای نداره هرچی بگی ببخشید

چون چشامون چیزی رو که باید می دید و دیگه دید

برو ولی من تو رو دیگه نمی کنم حلال

تو اون دنیا باز خواستت می کنم با چندتا سوال

تنهام بذار عشق تو وجودم شده خاموش

لااقل بی انصاف برای مرگم تیره بپوش

فکر می کنم با نفرینام زندگیت بشه جهنم

که راضی بشی به مرگ خودت با خوردن سم

حالا دیگه دارم میگم زیر لب اشهدمو

برو به آرزوت رسیدی نمی بینی منو

روحم می خنده موقع گذاشتنم توی قبر

اشک می ریزی انگار از چشات میباره ابر

تو اومدی پیشم مثل نوش داروی بعد مرگ

که نداره اثری نمیاره به رخم رنگ

آخرش میگی تو ذهنت دوستت دارم همیشه

مثل اقیانوسی که امکان نداره خشک بشه

می خوام بگم قبل از دست دادن کسی

قدرشو بدونید شاید فردا نداره نفسی

مثل تو که باهم بودیم ولی تو با من نبودی

نمی دونم عاشق چشمای کی شده بودی

اسم تورو تو قلبم یه نقطه ی کور می کنم

چشمای روشن تو رو تاریک و بی نور می کنم

من که میرم تو هم منو از ذهنت ببر از یاد

دیدارمون به قیامت باشه ای رفته به باد

توی پاییز وقتی تنها تو برگا قدم زدی

وقتی رفتی زندگیتو با اون یکی رقم زدی

بدون اینو که دل من هنوزم دنبالته

ولی افسوس یکی دیگه زیر بارون پا به پاته

SALAR
چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹, ۲۰:۰۸
در آن شب ساقیا در دل نوای آشنایی بود
ندانستم که فرجامش به هجران و جدایی بود

تو گفتی با تو می مانم سرود عشق می خوانم
ولی آواز و شعر تو سرود بی وفایی بود

تو یار و یاورم بودی تو تنها باورم بودی
تو جام و ساغرم بودی ولی عشقت خدایی بود

من از هجر تو ای نازم چگونه با دلم سازم؟
پس از تو سوز و آوازم نوای بی نوایی بود

چه ایامی به بیماری - چه شبهایی به بیداری
کبوترهای فکر من به عشق تو هوایی بود

SALAR
چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹, ۲۰:۱۲
ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم

ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم

اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم

ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود

اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو

ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو

لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز

نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز

لیاقت چشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود

SALAR
چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹, ۲۰:۱۳
باز با آن دیگری دیدم تورا

جای قهرو اخم خندیدم تورا

بازگفتی اشتباهت دیدم

گفتمت باشد بخشیدم تورا

باز هم این قصه ات تکرار شد

با رقیبان رفتنت انکار شد

آنقدر رفتی که دیگر قلب من

از تو و عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند

زره زره پاکیت می کاستند

شب به مهمانخانه ات مهمان شدند

صبح اما از برت برخواستند

آمدی گفتی پشیمانی دگر

تا همیشه پاک میمانی دگر

اندکی از قول تو نگذشته بود

باز رفتی با رقیبانی دگر

تورا دیگر نمی خواهم نگو دیوانه می باشد

که دیگر خانه ات همچون مسافر خانه می باش

SALAR
چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹, ۲۰:۱۶
با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

SALAR
چهارشنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۲:۲۳
هر عارضه‌ای که تسکین پیدا کند عارضه‌ایی دیگر به وخامت می‌گراید. بشر یک چاه است با دو سطل. یکی پایین می رود تا پر شود دیگری بالا می‌آید تا خالی شود.

SALAR
يکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹, ۱۷:۰۰
خدایا به من توفیق:
تلاش در شکست
صبر در نومیدی
رفتن بی همراه
جهاد بی سلاح
کار بی پاداش
فداکاری در سکوت
دین بی دنیا
عظمت بی نام
خدمت بی نان
ایمان بی ریا
خوبی بی نمود
گستاخی بی خامی
مناعت بی غرور
عشق بی هوس
تنهایی در انبوه
فداکاری در سکوت
و دوست داشتن بدون انکه دوست بداند
روزی کن

دکتر علی شریعتی

SALAR
پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۹, ۲۳:۵۹
خدا وصييته منو گوش بده
ناممو بخون
شايد ديگه من نبآشم
مواظب عشقم بمون
ميسپرمش بهت ميرم
تمومه تآرو پودمو
يه وقت نيآد برنجونيش
کسل کني وجودمو
خدا يه وقت كسي نياد بدزده قلب ساده شو بشينه زير سايشو بهش بگه دوسش داره
خيلي بده زمونه آمون
خدا سپردمش بهت
مواظب عشقم بمون
فردا قراره منو تو
از هم ديگه جدا بشيم
فردا قرار همدمه
گريه بي صدا بشيم
تو کوچه هاي بي کسي نيستي و پرسه ميزنم
آي آدما نگاه کنين
غريب شهر تون منم
يادش بخير
منو تو و يه قلبه پاك و بي غرور
حالا چي شد عوض شدي
دلت کجاست سنگ صبور
من تو رو عاشق ميکنم
هر جور شده
حتي به زور
کي مي خواد
فردا تو رو از من بگيره
كاش خونش ويرون بشه آتيش بگيره
ما بايد فردا رو از دنيا بگيريم
ما اگه از هم جدا بشيم ميميريم
ما بايد قدره اين روزهارو بدونيم
واي اگه فردا بياد تنها ميمونيم
خدا شايد اين عشقي که من ميگمو تو نشناسي
نزديكترين کسم اونه خيلي دوسش دارم راستي! يادم نره بهت بگم عزيزترينه من اونه
خودم مهم نيست
اما اون
نذاري تنها بمونه
بميرم واسه هق هقش
گريه چقدر بهش مياد
وقتي که حرصش مي گيره
ميگه از من بدش مياد
اما وقتي آروم ميشه
ميبينه من بغضم گرفت
همين ديوونه بازيهاش ازاول چشممو گرفت
حالا که ديگه مجبوريم
با هم ديگه وداع کنيم
بيا به ياد اون روزا
همديگرو دعا کنيم
يه وقت ديدي دعا گرفت
خدا نذاشت جدا بشيم
اي واي داره فردا مياد
بايد دست به دعا بشيم
با قلب پاکت از خدا
بخواه منو صبرم بده
هنوز نرفتي از پيشم
دوريت داره زجرم ميده
کي مي خواد فردا تو رو
از من بگيره
كاش خونش ويرون بشه آتيش بگيره
عزيزم يادت نره
دنيا دو روزه
نميخوام فردا دلت
واسم بسوزه
اي خدا حتي اگه
دوستم نداره تو ميتوني
نذاري تنهام بذاره

SALAR
يکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۹, ۱۸:۱۲
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که خفتیم همه بیدار شدند
تا که مردیم همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست
نه در آن موقع که افتاد و شکست

SALAR
يکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹, ۱۴:۰۰
از اینور اونور شنیدم، داری عروس میشی گلم
مبارکت باشه ولی،آتیش گرفته این دلم
خیال میکردم با منی،عشق منی مال منی
فکر نمیکردم یه روزی،راحت ازم دل بکنی
باور نمیکردم بخوای،راست راستی تنهام بذاری
آخه یه عمر همش بهم،گفته بودی دوسم داری
گفته بودی عاشقمی،به پای عشقم می شینی
می گفتی هرجا که باشی،خودتو با من میبینی
رفتی سراغ دشمنم،یه پست نامرده حسود
یکی که حتی به خدا،لنگه ی کفشمم نبود
به ذهنشم نمی رسید،حتی نگاش کنی یه روز
آخ که چه دردی می کشم،هی دل بیچاره بسوز
با این همه ولی هنوز،عشقت برام مقدسه
همین که تو شاد باشی و ،بخندی واسه من بسه

تاج عروسیتو برات،خودم هدیه میخرم
غصه نخور حرفاتو من،پیش کسی نمی برم
هرکی بپرسه بهش میگم،خودم ازش خواستم بره
میگم برای هر دومون،اینجوری خیلی بهتره
تاج عروسیتو برات،خودم هدیه میخرم
غصه نخور حرفاتو من،پیش کسی نمی برم
هرکی بپرسه بهش میگم،خودم ازش خواستم بره
میگم برای هر دومون،اینجوری خیلی بهتره

با اینکه میدونم برات،هم دم و غمخوار نمیشه
آرزو میکنم دلت،یه لحظه غصه دار نشه
با اینکه میدونم یه روز،تورو پشیمون میبینم
همیشه از خدا می خوام،چشماتو گریون نبینم
با اینکه از دوری تو،دلم داره میترکه
ولی به خاطر تو هم،شده میگم
مبارکه،مبارکه

تاج عروسیتو برات،خودم هدیه میخرم
غصه نخور حرفاتو من،پیش کسی نمی برم
هرکی بپرسه بهش میگم،خودم ازش خواستم بره
میگم برای هر دومون،اینجوری خیلی بهتره
تاج عروسیتو برات،خودم هدیه میخرم
غصه نخور حرفاتو من،پیش کسی نمی برم
هرکی بپرسه بهش میگم،خودم ازش خواستم بره
میگم برای هر دومون،اینجوری خیلی بهتره



[Only Registered And Activated Users Can See Links]
_

SALAR
يکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۵۴
خـــــاکم نکنیــــد

بذارید اونم برسه

بذارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه


خـــــاکم نکنیــــد

هنوز عشقم رو ندیدم

این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم

SALAR
يکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۵۸
هر شب وقتی تنها میشم

حس می کنم پیش منی

دوباره گریه ام می گیره

انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم

وقتی که اشک تو چشمامه

تویی که نیستی پیش من

انگار دستات تو دستامه



بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من

شبهای جمعه که می یاد می یای سر مزار من







دوباره باز یاد چشات

زمزمه نبودنم

دیدی که عاقبت چی شد

قصه با تو بودنم

تاج سر مزار من

نشونی از نبودن

دستای نامرد و به شب

چراغ ازم ربودن



بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من

شبهای جمعه که می یاد بیا سر مزار من

بیا سر مزار من ...



به زیر خاکم هنوز

نرفتی از خیال من

غصه نخور

سیاه نپوش

گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه

بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد

منو به باد رفتنم



بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها می شینم



دیگه فقط آرزومه

بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم

تنهاترین تنها منم ...

SALAR
يکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۵۹
من خیلی داغونم گلم



تو دیگه داغونم نکن



من خیلی از تو بدترم



تکیه به شونه هام نکن



برو که وقتشه بری



برو که خیلی دلخورم



برو برو حتی تو رو دست خدا نمیسپرم



با بیخیالی منو نسوزون



حالا که میری نشو پشیمون



مگه نگفتی دوسم نداری



چرا نمیری تنهام بزاری



دلم با جمله هات آروم نمیشه



برو دیگه برو واسه همیشه



اگه میگی واست فرقی نداره



چرا چشمای تو بارونی میشه



دلم میخواست بازم طاقت بیارم



بازم هرچی که شد به روت نیارم



ولی حالا که حرف رفتن افتاد



برو دیگه باهات کاری ندارم



برو که وقتشه بری



برو که خیلی دلخورم



بروبرو حتی تو رو دست خدا نمیسپرم



با بی خیالی منو نسوزون



حالا که میری نشو پشیمون



مگه نگفتی دوسم نداری



چرا نمیری تنهام بزاری

SALAR
چهارشنبه ۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۱:۱۴
نیستی
عکسای سوزونده تو قابن ماهیای قصه رو آبن
لحظه هام افتاده از تابن ساعت های کوکیم خوابن
خوابن انگار قرص شب خوردن انگار بدجور کم اوردن
انگاری صدساله که مردن انگاری از یاد منو بردن
که دیگه با من کسی مثل قدیم نیس
کسی یاد توی دور از من و دل خستگیم نیست
کسی یاد تو و من که دیگه دور از همیم نیست
خواب من پر پروانه بی پر
گوش شب کر سرگیجه از سر
نبض رویام بعد تو پر
خواب تو پر گلخونه پر پر
چشم ما تر هر لحظه بدتر
راز خندم با گریه لو رفت...

SALAR
دوشنبه ۸ شهريور ۱۳۸۹, ۲۲:۰۷
زندگی یک بازی دردآور است

زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم و اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غمها خوش است

با همین بیش و همین کمها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

SALAR
دوشنبه ۸ شهريور ۱۳۸۹, ۲۲:۱۱
بگذار سرنوشت هر راهی میخواهد برود ما راهمان جداست....


بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند ما چترمان خداست....

SALAR
دوشنبه ۸ شهريور ۱۳۸۹, ۲۲:۳۶
اگه خواستی بدونی کسی دوست داره توچشماش زل بزن تاعشق روتو چشماش ببینی..
اگه نگات کرد عاشقته.اگه خجالت کشید برات میمیره.
اگه سرشوانداخت پایینورفت توفکر بدونه تو میمیره
اگرخندید بدون اصلا دوست نداره.....

SALAR
سه شنبه ۹ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۲۲
اینم به گالری عکس های من اضافه شد:!
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
سه شنبه ۹ شهريور ۱۳۸۹, ۱۷:۵۶
دید مجنون دختری مست و ملنگ

در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت كرد در سیمای او

دید آن دختر بُود لیلای او

با دلی پردرد گفتا این چنین

حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می كنی

با جوانی اهل تربت می كنی

نامه های عاشقانه می دهی

با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونك

می پلاسی با جوانان ونك

موی صاف خود مجعد می كنی

با رپی ها رفت و آمد می كنی

بینی خود را نمودی چون مویز

جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)

خرمن مو را چرا آتش زدی؟

زیر ابرو را چرا آتش زدی؟

چشم قیس عامری روشن شده

دختری چون تو مثال زن شده

دامن چین چین گلدارت چه شد؟

صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟

ابروی همچون هلالت هم پرید؟

آن دل صاف و زلالت هم پرید؟

قلب تو چون آینه شفاف بود

كی در آن یك ذرّه ( شین و كاف) بود

دیگر آن لیلای سابق نیستی

مثل سابق صاف و عاشق نیستی

قبلنا عشق تو صاف و ساده بود

مهر مجنون در دلت افتاده بود

تو مرا بهر خودم می خواستی

طعنه ها كی می زدی از كاستی؟

زهرماری هم كه گویا خورده ای

آبروی هرچه دختر برده ای

رو به مجنون كرد لیلا گفت : هان

سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان

تو چه داری تا شوم من چاكرت؟

مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟

خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر

یا برو دیوانه ای دیگر بگیر

ریش و پشم تو رسیده روی ناف

هستی از عقل و درایت هم معاف

آن طرف اما جوان و خوشگل است

بچه پولدار است گرچه كه ول است

او سمندی زیر پا دارد ولی

تو به زحمت صاحب اسب شـَلی

خانه ات دشت و بیابان خداست

خانۀ او لااقل آن بالاهاست

با چنین اوضاع و احوالت یقین

خوشه ات یك می شود ، حالا ببین

او ولی با این همه پول و پله

خوشۀ سه می شود سویش یله

گرچه راحت هست از درك و شعور

پول می ریزد به پای من چه جور

عشق بی مایه فطیر است ای بشر

گرچه باشی همچو یك قرص قمر

عاشق بی پول می خواهم چكار

هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار

راست می گویند، تو دیوانه ای

با اصول عاشقی بیگانه ای

این همه اشعار می گویی كه چه؟

دربیابان راه می پویی كه چه؟

بازگرد امروز سوی كوه و دشت

دورۀ عشاق تاریخی گذشت

تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده

قید فرهاد جـُلمبر! را زده

یا همین عذار شده شكل گوگوش

كرده از سرتا نوك پایش روتوش

با جوانان رپی دم خور شده

نان وامق كاملاً آجر شده

ویس هم داده به رامین این پیام

بین ما هرچه كه بوده شد تمام

پس ببین مجنون شده دنیا عوض

راه تهرن را نكن هرروزه گز

اكس پارتی كرده ما را هوشیار

گرچه بعدش می شود آدم خمار

بیخیال من برو كشكت بساب

چون مرا هرگز نمی بینی به خواب

گفت با «جاوید» مجنون این چنین:

حال و روز لیلی ما را ببین

بشكند این «‌ دست شور بی نمك»

كرده ما را دختر قرتی اَنك

حال كه قرتی شده لیلای من

نیست دیگر عاشق و شیدای من

می روم من هم پی ( كیسی ) دگر

تا رود از كله ام عشقش به در

فكر كرده تحفه اش آورده است

یا كه قیس عامری یك برده است

آی آقای نظامی شد تمام

قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام

خط بزن شعری كه در كردی زما

چون شده لیلای شعرت بی وفا

SALAR
پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۰۰:۵۲
روزی به میخانه تا در غم یار شرابی نوشم.قناری را دیدم به صاحبش گفتم فروشیه؟ گفت: نه رفیقمه!
به سلامتیه هر کس که رفیقش را نمیفروشه.....

SALAR
پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۱۴:۳۶
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت

مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش

قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است

و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم

مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

SALAR
پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۱۴:۳۸
شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد


باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد


غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر


با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد


خاك كم آب شده مثل كويري تشنه


شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد


سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد


باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

SALAR
پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۱۴:۵۰
انتقام

باز کن از سر گیسویم بند
پند بس کن که نمی گیرم پند
در امید عبثی دل بستن
تو بگو تا به کی آخر تا چند

از تنم جامه برآر و بنوش
شهد سوزنده لب هایم را
تا یکی در عطشی دردآلود
به سر آرم همه شب هایم را

خوب دانم که مرا برده ز یاد
من هم از دل بکنم بنیادش
باده ای ، ای که ز من بی خبری
باده ای تا ببرم از یادش

شاید از روزنه چشمی شوخ
برق عشقی به دلش تافته است
من اگر تازه و زیبا بودم
او ز من تازه تری یافته است

شاید از کام زنی نوشیده است
گرمی و عطر نفس های مرا
دل به او داده و برده است ز یاد
عشق عصیانی و زیبای مرا

گر تو دانی و جز اینست بگو
پس چه شد نامه چه شد پیغامش
خوب دانم که مرا برده ز یاد
زآنکه شیرین شده از من کامش

منشین غافل و سنگین و خموش
زنی امشب ز تو می جوید کام
در تمنای تن و آغوشی است
تا نهد پای هوس بر سر نام

عشق طوفانی بگذشته او
در دلش ناله کنان می میرد
چون غریقی است که با دست نیاز
دامن عشق ترا می گیرد

دست پیش آر و در آغوش گیر
این لبش این لب گرمش ای مرد
این سر و سینه سوزنده او
این تنش این تن نرمش ای مرد

SALAR
پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۱۴:۵۸
با لاله که گفت

از دیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده ، از دیده برون می آید

دل خون شده از این غصه که از قصه ی عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

می رفت و دو چشم انتظارم بر راه

کان عمر که رفته ، باز چون می آید ؟

با لاله که گفت حال ما را که چنین

دل سوخته و غرقه به خون می آید

کوتاه کن این قصه جان سوز ای شمع

کز صحبت تو ، بوی جنون می آید

SALAR
شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۱۸:۱۰
چندان دل کندم از دنیا

که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خود

که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی

تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز

مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر هم

نمی گرید به حال من

همه از من گریزانند

تو هم بگریز از این تنها

فقط اسمی به جا مانده

از آنچه بودمو هستم

دلم چون دفترم خالیست

قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن

چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند

گمان کردم که همدردند

شگفتا از عزیزانی

که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی

پل پرواز من بودند.......

SALAR
شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۱۹:۱۲
شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و درهم ز من امشب چه می خواهید؟

ز من امشب که می میرم یکه و تنها٫ چه می خواهید؟

برای مردنم کسی را خبر نسازید.

پدر بر هم زند چشمان بازم را.

نمی خواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را.

نامه ای نوشته ام که گر افتد به دست خواهرم٫

از دل کشد آهی.

وگر افتد به دست دلبرم٫ اشکش فرو ریزد.

بدینسان نامه ام:

سلام مادر٫سلام ای نازنین٫ ای مهربان٫ ای بهترین مادر٫

دگر در دفترم شعر جدیدی را

نخواهی دید نخواهی خواند.

دگر در آلبومم عکس جدیدی را

نخواهی دید.

دگر هر شب در را به رویم باز نخواهی کرد.

دگر از من نمی پرسی٫ کجا بودی در این ظلمت؟

چه می کردی؟چه می خواهی؟

مادر٫ اگر روزی رفیق مهربانی آمد سراغ من٫

بگو: فرزندم به ناکامی جان داد.

و تا آخرین لحظه عمر به سختی سخن می گفت:

خداحافظ عزیزانم٫

خداحافظ رفیقانم٫

خداحافظ..............

SALAR
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۲۱:۴۷
تورو خدا گریه نکن به خاطر منم شده

بذار خیال کنم دلت راضی به رفتنم شده

گریه کنی نمی تونم اشکاتو طاقت بیارم

فدای اشکات خانمی آخ که چقدر دوست دارم

میرم ولی پیش چشات عشقمونو جا می ذارم

دلم می خواد نرم ولی روی دلم پا می ذارم

تو هم می خوای نرم ولی مثله منی پر غرور

مرگه منه وقتی برم از پیش تو یه جای دور

خط بکش رو خاطره ها عکسامو پاره کن نبین

من به بلای عشقمون کهنه شدم ای نازنین

دست بکش رو آسمونا ستاره ی تازه بچین

من چه کنم بی عشق تو وقتی شدم تنهاترین

من از خدا می خوام کمک خودت فراموشم کنی

منم خوشم که تا ابد عروسک خیالمی

SALAR
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۲۱:۴۹
شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و درهم ز من امشب چه می خواهید؟

ز من امشب که می میرم یکه و تنها٫ چه می خواهید؟

برای مردنم کسی را خبر نسازید.

پدر بر هم زند چشمان بازم را.

نمی خواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را.

نامه ای نوشته ام که گر افتد به دست خواهرم٫

از دل کشد آهی.

وگر افتد به دست دلبرم٫ اشکش فرو ریزد.

بدینسان نامه ام:

سلام مادر٫سلام ای نازنین٫ ای مهربان٫ ای بهترین مادر٫

دگر در دفترم شعر جدیدی را

نخواهی دید نخواهی خواند.

دگر در آلبومم عکس جدیدی را

نخواهی دید.

دگر هر شب در را به رویم باز نخواهی کرد.

دگر از من نمی پرسی٫ کجا بودی در این ظلمت؟

چه می کردی؟چه می خواهی؟

مادر٫ اگر روزی رفیق مهربانی آمد سراغ من٫

بگو: فرزندم به ناکامی جان داد.

و تا آخرین لحظه عمر به سختی سخن می گفت:

خداحافظ عزیزانم٫

خداحافظ رفیقانم٫

خداحافظ.....

SALAR
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۲۳:۲۱
تو می آیی
یقین دارم که می آیی
زمانی که مرا در بستری سرد میان خاک بگذارند
صدایت در گلو بشکسته و الوده با گریه به فریادی مرا با نام میخوانی
و میگویی به من :
سرم بشکن
دلم را زیر پا له کن
ولی
برگرد........

amin_michael5
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۲۳:۵۰
اینجانب از مدیران ارشد خواستارم دره این تاپیک رو تخته کنن:3: آدم میاد اینجا افسردگی میگیره:3:

gattus
سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹, ۰۰:۱۱
اینجانب به عنوان مدیریت اعلام میکنم که بیا برو بیرون اسپم نده:3:
چهار دیواری اختیاری:1:
مدیریت!

amin_michael5
سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹, ۰۰:۱۸
اینجانب به عنوان مدیریت اعلام میکنم که بیا برو بیرون اسپم نده:3:
چهار دیواری اختیاری:1:
مدیریت!
آخه مگه تو مدیر ارشدی خودتو میندازی وسط؟؟:3:

SALAR
يکشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۹, ۰۱:۳۰
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
يکشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۹, ۰۱:۴۴
به نابودی کشوندیم تا بدونم
همه بود و نبود من تو بودی
بدونم هر چی باشم بی تو هیچم
بدونم فرصت بودن تو بودی
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره... تمومه
همین که اول و آخر تو هستی,
به محتاج تو محتاجی حرومه
پریشون چه چیزا که نبودم
دیگه میخوام پریشون تو باشم
تویی که زندگیمو آبرومو
باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو میتونی کاری کنی که
دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهاییت قسم تنهای تنهام

اگه دستم تو دست تو نباشه
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره... تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل ماهِ سوت و کورم
نمیخوام وقتی تو هستی آدمه آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی؟ میخوام عاشق ِ تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو حرفِ هیشکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خستم از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره... تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه

SALAR
دوشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۸۹, ۰۰:۰۷
همیشه دریا باش
تا بعضی ها از بودن با تو لذت ببرند
و
بعضی ها که لیاقت تو را ندارند در تو غرق شوند

SALAR
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۶:۳۸
آدم بايد چه جـــــــوري باشـه؟

اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

اگه با عيالات متحده ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو ميكنه، اهل زد و بنده!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار ميكنه، جون به عزرائيل نميده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق العادس، دوست داشتنيه!

اگه راست و درست و بي كلك باشه، ميگن: هيچي نميشه، به درد لاي جرز ميخوره!

SALAR
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۶:۴۵
چندین سال پیش در یکی از مدارس معلم انشا موضوع انشا را اینگونه اعلام کرد:
شجاعت یعنی چه؟
یکی از دانش اموزان روی برگه امتحان نوشت:
شجاعت یعنی این
و برگه را سفید تحویل داد
این برگه دست به دست دبیران میگشت و همگی به ان 20 میدادند.
ایا میدانید این دانش اموز چه کسی بود؟
دکتر علی شریعتی

AliMilani
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۶:۵۱
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

میشه پپرسم این پرنس خوشتیپ کیه؟؟؟؟

SALAR
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۷:۰۴
میشه پپرسم این پرنس خوشتیپ کیه؟؟؟؟

منم!
چه طور؟؟؟؟

gattus
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۷:۲۹
سالار فکر کنم..:3:

AliMilani
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۹:۱۶
سالار فکر کنم..:3:

چی فکر میکنی داداش

هاااااااااا &&&&&&&&&&&&&&

:pleasantry:



من دختر باشم دوباره از این فکرا نکنی داداش گتوس ادم دجار افسردگی حاد میشه########

amin_michael5
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۹:۳۵
چی فکر میکنی داداش

هاااااااااا &&&&&&&&&&&&&&

:pleasantry:



من دختر باشم دوباره از این فکرا نکنی داداش گتوس ادم دجار افسردگی حاد میشه########
کاشکی فکر میکرد که تو دختری :3:

قصدش چیز دیگریست :3:

i.M.a.N
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۲۰:۳۰
اووووووو

سالار چه عوض شدی!!!!!

amirlefthand
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۲۰:۵۵
اووووووو

سالار چه عوض شدی!!!!!

تو اول خودت بگو تو این مدت کجا بودی بعد بگو سالار عوض شده

:3:

gattus
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۲۱:۱۰
کاشکی فکر میکرد که تو دختری :3:

قصدش چیز دیگریست :3:

اصلا به من میاد این حرفا؟:3:
چرا شایعه میپراکنی؟!

SALAR
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹, ۲۳:۳۳
اووووووو

سالار چه عوض شدی!!!!!

سلام ایمان جان
داداش مگه تو منو دیگه بازم دیده بودی؟

AliMilani
سه شنبه ۶ مهر ۱۳۸۹, ۱۱:۵۸
کاشکی فکر میکرد که تو دختری :3:

قصدش چیز دیگریست :3:

مثلا منظورش چی میتونه باشه؟

i.M.a.N
سه شنبه ۶ مهر ۱۳۸۹, ۱۷:۵۰
سلام ایمان جان
داداش مگه تو منو دیگه بازم دیده بودی؟
اره عکساتو یه جای دیگه دیده بودم.....

نمی دونم وبلاگت بود اینجا بود یا جایه دیگه...

i.M.a.N
سه شنبه ۶ مهر ۱۳۸۹, ۱۷:۵۱
تو اول خودت بگو تو این مدت کجا بودی بعد بگو سالار عوض شده

:3:
یه جایه دور....

gattus
سه شنبه ۶ مهر ۱۳۸۹, ۱۸:۱۲
سلام خوبی؟
زندان بودی؟:3:هر کسی میره زندان اینو میگه!:3:

i.M.a.N
سه شنبه ۶ مهر ۱۳۸۹, ۱۸:۴۵
سلام خوبی؟
زندان بودی؟:3:هر کسی میره زندان اینو میگه!:3:
زندان نبود ولی غم بود...

اینا رو ولش...

حالا که من برگشتم تو چهار روز دیگه کجا میخوای بری؟؟؟

میخوای بری واسه کنکور بخونی؟؟؟

gattus
سه شنبه ۶ مهر ۱۳۸۹, ۱۹:۴۳
این 4 ربطی به اون جمله نداره ولی آره میخوام بخونم

SALAR
چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۸۹, ۲۲:۲۳
به دلیل استقبال دوستان!!!!

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

[Only Registered And Activated Users Can See Links]

amin_michael5
چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۸۹, ۲۲:۴۷
پس تست عدم اعتاد رو واسه همین میخواستی!! :3:

AliMilani
پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸۹, ۱۲:۰۴
داداش ناراحت نشی اصلا قصد توهین ندارم ولی سیبیلت یه کمی کج نیفتاده؟؟؟؟؟

SALAR
پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸۹, ۱۵:۳۴
داداش ناراحت نشی اصلا قصد توهین ندارم ولی سیبیلت یه کمی کج نیفتاده؟؟؟؟؟

نه داداش
سرمو کج کردم!!

SALAR
پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸۹, ۱۶:۴۹
الهي نسوزي تو گفتي بسوزم گذاشتي كه هر شب به ره چشم به دوزم

من از گريه هر شب يه دريا مي‌سازم همه زندگيم و به چشمهات مي‌بازم

صداي دلم رو تو نشنيده رفتي خراب تو گشتم كلامي نگفتي

تو را مي‌سپارم به دست خدايت فقط او شنيده هميشه صدايم

يه شب عاشقانه برات گريه كردم تو هرگز نديدي به لب آه سردم

تو با بي‌وفايي به خاكم نشوندي من ساده دل رو به غربت كشوندی

نمي‌بخشمت من ببين روزگارم ببين از جدايي چه بر سينه دارم

تو را مي‌سپارم به دست خدايم فقط او شنيده هميشه صدايت

SALAR
پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸۹, ۱۷:۰۶
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار می کند

و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی

برایش اشک بریزی.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه نا تمام ماندن قشنگ ترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی

به سرانجام رسانی.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشم ها است.

SALAR
شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۹, ۰۰:۱۱
خدا را دوست دارم
چون id ایش همیشه روشنه
چون به همه pm ها جواب میده
چون حرف های ادم را send to all نمیکنه
چون هیچ کس را ignor نمیکنه
خدایا دوستت دارم.....

SALAR
پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۹, ۰۰:۴۹
حتما سر بزن:
[Only Registered And Activated Users Can See Links]

SALAR
شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۹, ۲۳:۰۴
چه كاري با دلم كردي كه از دنيا ديگه سيرم
كه دائم بغض تو سينه ام دارم اين گوشه مي ميرم
يهو چي شد كه دل كندي بگو چي شد كه رنجيدي
چه جوري عاشقم بودي كه اشكامو نمي ديدي
يه چيزي خوب بگو ديگه چرا ساكت شدي بازم
دارم داغون مي شم اما نمي فهمي گل نازم
ببين عكسارو اوردم ببيني بلكه برگردي
چرا بي معرفت اخه تو اينجوري باهام سردي


چقدر بي رحمه با قلبم خدايا مردم از غصه
دارم دق مي كنم اما ازم حالي نمي پرسه
چه جوري مي توني بد شي بري و بي خيالم شي
يه حسي تو دلم مي گه يه روزي عاشقم شي
يه چيزي خوب بگو ديگه چرا ساكت شدي بازم
دارم داغون مي شم اما نمي فهمي گل نازم
ببين عكسارو اوردم ببيني بلكه برگردي
چرا بي معرفت اخه تو اينجوري باهام سردي

SALAR
سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹, ۲۰:۰۸
سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خستم
يادت نمياد اون همه قول و قرارايي كه با تو بستم
با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اين همه قول و قرارا من نشستم

نشكن دلمو

به خدا آهم ميگيره دامن تو عاقبت يه روز
نگو بي خبري
نگو نميدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بي خبري
نگو نمیدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز


ديوونه نكن دلمو
آهم ميگيره دامن تو عاقبت يه روز

نگو بي خبري
نگو نمیدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بي خبري
نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز



سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خستم
يادت نمياد اون همه قول و قرارايي كه با تو بستم
با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اين همه قول و قرارا من نشستم

نشكن دلمو

به خدا آهم ميگيره دامن تو عاقبت يه روز
نگو بي خبري
نگو نميدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بي خبري
نگو نمیدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز


ديوونه نكن دلمو
آهم ميگيره دامن تو عاقبت يه روز

نگو بي خبري
نگو نمیدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بي خبري
نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز

SALAR
سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹, ۲۳:۵۳
چقد سخته ! تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی ، حس کنی هنوزم دوسش داری!

چقد سخته ! دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیز آوار غرورش همه ی وجدت له شده!

چقد سخته ! تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ، اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز «سلام» نتونی بگی!

چقد سخته ! نتونی از راز دل و عشق و احساست حرفی بزنی ومجبور باشی بخاطر حفظ غرورت برای همیشه ساکت بمونی!

چقد سخته ! یکدفعه چشم باز بکنی وببینی همه ی زندگیت تباه شده و تازه بعد از اون محکومی تا آخرین روز زندگیت حسرت بخوری و آه بکشی!

چقد سخته ! وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری!

چقدر سخته ! گل آرزوهاتو ، تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی :
گل من ! باغچه نو مبارک ...

SALAR
پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹, ۱۴:۴۴
خودت می دونی،می دونم دلیل رفتنت چی بود
اما می تونستی نری،چرا می گی قسمت نبود

اگه قسمت نبود چرا تو موندی
خدا چرا ما رو به هم رسوندی
اگه می دونستی یه روزی می ری
چرا روزها رو تا این جا کشوندی

چی بودم ، چی شدم به خاطر تو
ولی پشت دلم رو خالی کردی
حالا اسمت میاد گریم می گیره
نمی دونی که با دلم چه کردی

اگه در حق تو خوبی نکردم
بدون که خالی بود دستای سردم
ولی من در عوض هر چی که بودم
با احساسات تو بازی نکردم

اگرچه می دونم دوستم نداری
به هر در می زنم تنهام نذاری
اگر پای کسی هم در میونه
بذار اسمت اقلا روم بمونه

دم آخر بذار دست توی دستام
بذار بهت بگم دردم چی بوده
فقط لطفی کن و حرفامو بشنو
شاید دیگه نگی قسمت نبوده

اگه تصمیم رفتن رو گرفتی
ببخش اگه پشیمونت نکردم
آره ، من واسه تو کم بودم اما
با احساسات تو بازی نکردم

SALAR
دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹, ۰۰:۵۷
داره میرقصه و قر میده
چشاش دل ما رو دریده
چیه اسمت ور پریده؟
-به تو چه دختر ندیده
خانوم شما چقدر دلبری
بگو هات داره خاله بندری
بذار فدات بشم بگن زن ذلیل
بده دستتو نکن تنبلی
آها لاله همه دارن میگن بابایه شما پولداره
یه دوماد خوشگل و خوش تیپ مثل من دوست داره
لاله مال منی تو بیا
هوادار داری تو زیاد
همشون خوب میدونن
مال منی پس جایی نریا
میدونی دل بیقراره
-لاله لاله لاله لاله
زندگیم با تو بهاره
-لاله لاله لاله لاله
همیشه در حال فراره
دل و کرده پاره پاره
زندگیم بی تو بهاره
-لاله لاله لاله لاله
حرف نداره ووی نداره
دل ما واسه تو بی قراره
ووی وو لاله ووی وو لاله
ووی چشات چقدر زلاله
میرقصه واسم مثل هندیا
پیشم یکم نزدیکتر بیا
نگی منو خیلی جدیا
بریم تو فاز سلندیا
فیلم درست کنیم مثل بالیوود
کات، عالی بود
حالا اونو ببین تا صبح زود
شاید ازت سیر شم لاله جون
لاله لاله دوباره دل ما هوادار شما شده بیچاره
شبا دیگه نمی تونه بخوابه
بدون تو سالار بیداره
لاله دلم مثل لوله کج و کوله میشه وقتی رد میشی
نکنه توام مثل بقیه میخوای بری و با ما بد بشی
میدونی دل بیقراره
-لاله لاله لاله لاله
زندگیم با تو بهاره
-لاله لاله لاله لاله
همیشه در حال فراره
دل و کرده پاره پاره
زندگیم بی تو بهاره
-لاله لاله لاله لاله
حرف نداره ووی نداره
دل ما واسه تو بی قراره
ووی وو لاله ووی وو لاله
ووی چشات چقدر زلاله
حرف نداره ووی نداره
دل ما واسه تو بی قراره
ووی وو لاله ووی وو لاله
ووی چشات چقدر زلاله
لاله منو ول کردی
همش میری ول گردی
لاله باز پیچوندی و
رفتی مارو دک کردی
لاله از دست تو من چیکار کنم
دلمو اگه میخوای مجانی من فدات کنم
میدونی دل بیقراره
-لاله لاله لاله لاله
زندگیم با تو بهاره
-لاله لاله لاله لاله
همیشه در حال فراره
دل و کرده پاره پاره
زندگیم بی تو بهاره
-لاله لاله لاله لاله
حرف نداره ووی نداره
دل ما واسه تو بی قراره
ووی وو لاله ووی وو لاله
ووی چشات چقدر زلاله
حرف نداره ووی نداره
دل ما واسه تو بی قراره
ووی وو لاله ووی وو لاله
ووی چشات چقدر زلاله

SALAR
شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۰۵
واهشم اینه بمون و کنسلش کن رفتنو
یا اگه میخواى برى این بار نفرین کن منو

انقدر سرت رو پائین نگیر آتیشم نزن
این تو و این تیغ این شاهرگ هرچه قدر میخواى بزن

تیغو بردار دستامو خط خطی کن تلافیه
یه عمری من زدم به قلبت تو نگفتی کافیه

تو رو بخدا قصم اونطور نگاه نکن به من
لاقل چیزی بگو فحشی بده حرفی بزن

عزیزم دستات نلرزه تیغ اولو بزن
واسه خیانت ها و کم محلی های من

تیغ دوم رو بزن بزار بریزه آبروم
من خیانت کردم اما تو نیاوردی به روم

3 و 4 و 5 و 6 تیغا رو پشت هم بزن
وقت جون دادن هم وایسا و تو چشمام زل بزن

شاید اون لحظه ببینی اشک چشمای منو
بیا با هم آشنا کن تیغ و رگهای منو

نکنه هنوز مهمم
چرا گریه میکنی؟

حالا وقتشه بیای منو راحتم کنی
اگه باز منو ببخشی

دل بسوزونی برام
با چه رویی زنده باشم از خجالتت درام

بزار با دستای پر مهرتو رو به قبله شم
اونطوری شاید قیامت باهات رو برو بشم

تو این دنیا نشد ازت نگه داری کنم
شاید اون دنیا بتونم واسه تو کاره کنم

تیغ دستت دادم
اما عزیزم اینو یادت نره

درد سکوت تو از این تیغم بد تره
نکنه فهمیدی مثل خون تو رگهای منی

که نه میتونی بری نه تیغو راحت میزنی
نکنه میخوای ببخشی نه تورو خدا بزن

اگه بخشیدی عزیزم هی نگاه نکن به من
تو که از خونم گذشتی تو که بخشیدی منو

خواهشن پیشم بمون و کنسلش کن رفتن رو