PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : صید قزل آلا در هتریک


30n4
پنجشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۸, ۱۸:۳۱
مالک باشگاه: Lyonnias iR

نام : سینا (30n4)



ارسال در این تاپیک ممنوع است،حتی شما دوست عزیز.

30n4
جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸, ۱۶:۲۵
پیاز را من رنده می کنم
که چشمه ی اشکم خشک نشود

سیب زمینی را تو پوست بکن
که شعبده می کنی با پوست

به نصرت علی خان قوال هم مجال بده
پنجره ای به قونیه برایمان باز کند
آراسته به نرگس های خمار چشم و چند کبوتر نامه بر.

از مستر کارت
یا اداره مالیات بر در آمدی که ندارم
اگر زنگ زدند

بگو رفته است کشمیر
گوی چوگان گمشده اورنگ زیب را پیدا کند
و معلوم نیست کی برمی گردد

نخند عزیزم
سوء تفاهم فرهنگی
سریع تر از وعده پوچ
دست به سر میکند مزاحم را .

فعلن تا این برنج کهنه هندی قد بکشد
از کهنه ترین شرابمان که چهارساله است و
یادگار قرن ماضی

دو گیلاس لب به لب
بگذار کنار دستمان

شراب خوب هر جرعه اش
برای از یاد بردن یه قرن کافی است

جرعه جرعه
آنقدر می توانیم عقب برویم

که بعد از شام
سر از نخلستان مهتابی بین النهرین درآوریم

و حوالی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بی مرز

------------------------------

عباس صفاری

30n4
يکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۸, ۰۰:۱۹
دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.

دل‌ات را مي‌بويند
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما

آتش را
به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
فروزان مي‌دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری

بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

30n4
دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸, ۱۴:۴۱
سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم

اگر خون دل بود ما خورده ايم

اگر دل دليل است آورده ايم

اگر داغ شرط است ما برده ايم

اگر دشنه ي دشمنان,گردنيم

اگر خنجر دوستان,گرده ايم

گواهي بخواهيد:اينک گواه

همين زخم هايي که نشمرده ايم

دلي سربلند و سري سر به زير

از اين دست عمري به سر برده ايم

قيصر امين پور

30n4
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸, ۰۱:۳۹
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

دکتر زهرا رهنورد

30n4
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸, ۰۲:۰۳
سینا هنوز دلتنگی؟؟؟دلتنگی تا كی؟؟؟وقتشه بری خونه بخت

من دلم سخت گرفته است از این،مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک !

30n4
پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸, ۱۷:۰۱
ماهاتما گاندی : ابتدا شما را نادیده می گیرند، بعد به شما می خندند، بعد با شما مبارزه می کنند، آنگاه شما پیروز خواهید شد

30n4
شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸, ۱۱:۱۹
فغان،که سرگذشت ما

سرود بی اعتقاد سربازان تو بود

که از فتح قلعه روسبیان

باز می آمدند

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،

که مادران سیاه پوش

داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده ها

سر بر نگرفته اند

احمد شاملو

30n4
جمعه ۵ تير ۱۳۸۸, ۱۲:۱۶
سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون

کوهها لاله زارن، لاله‌ها بيدارن

تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن

توی کوهستون، دلش بيداره

تفنگ و گل و گندم داره مياره

توی سينه‌اش جان جان جان

يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون

لبش خنده نور

دلش شعله شور

صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور

توی کوهستون، دلش بيداره

تفنگ و گل و گندم داره مياره

توی سينه‌اش جان جان جان

يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره

30n4
پنجشنبه ۱۱ تير ۱۳۸۸, ۱۶:۵۹
وقتی دیدید یواش یواش میخواهید دختری را برای همیشه در بغل داشته باشید بدونید وقتش رسیده که جا خالی کنید.من درسی ندارم به شما بدم اما این رو از من داشته باشید:عشق دروغ نیست.چیز وحشت آوری نیست.به خلاف آنچه می گویند به فیلمهای ترسناک هم شباهت نداره.حقیقت داره.قشنگ غرقتون میکنه
وقتی دختری داشت روی شما طوری اثر میگذاشت که تمام اصول زندگی تان را به هم بریزه باید به چاره ای فوق العاده متوسل شد.عشق فقط هماغوشی نیست.اگر اینطور بود میشد کاری کرد.عشق زندگی است که میخواد تو رو دوباره گرفتار خودش بکنه اون موقع است که باید فرار کنید


رومن گری /کتاب خداحافظ گری کوپر

30n4
پنجشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۸, ۱۶:۴۸
فردا سالگرد درگذشت احمد شاملوست.مردی که مانند اکثر نخبگان این کشور در زمان حیاتش قدرش رو ندانستن.مطمئنا آیندگان خواهند فهمید که شاملو چه گوهری بود و اونطور که شایسته اش هست ازش تقدیر خواهند کرد.

روزی که فوت کرد رو هرگز فراموش نمی کنم،اون روزها چه ساده لوحانه منتظر بودم که محمد خاتمی درگذشتش رو تسلیت بگه،کاری که هرگز صورت نگرفت.بعد از اون هرگز محمد خاتمی رو به عنوان یه روشنفکر و حتی یه اصلاح طلب بر نتافتم.

روحش شاد و یادش گرامی باد

"در آوار خونین گرگ و میش
دیگر گونه مردی آنک،
که خاک را سبز میخواست
و عشق را شایسته زیبا ترین زنان
که اینش
به نظر
هدیتی نه چندان کم بها بود
که خاک و سنگ را بشاید.
چه مردی! چه مردی!
که میگفت
فلب را شایسته تر آن
که به هفت شمشیر عشق
در خون نشیند
و گلو را بایسته تر آن
که زیبا ترین نام ها را
بگوید.
و شیر آهن کوه مردی از این گونه عاشق
میدان خونین سرنوشت
به پاشنه آشیل
در نوشت.
رویینه تنی
که راز مرگ اش
اندوه عشق و
غم تنهایی بود.
" آه اسفندیار مغموم!
تو را به آن که چشم
فرو پوشیده باشی! "
" آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرو رفتن
تن زدم.
صدایی بودم من
- شکلی میان اشکال -،
و معنایی یافتم.
من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه ای
گلی
یا ریشه ای
که جوانه ای
یا یکی دانه
که جنگلی
راست بدان گونه
که عامی مردی
شهیدی،
تا آسمان بر او نماز برد.
من بی نوا بنده گکی سر به راه
نبودم
و راه بهشت مینوی من
بز رو طوع و خاک ساری
نبود:
مرا دیگر گونه ای خدایی میبایست
شایسته آفرینه ای
که نواله ناگزیر را
گردن
کج نمیکند.
و خدایی
دیگر گونه
آفریدم. "
دریغا شیر آهن کوه مردا
که تو بودی،
و کوه وار
پیش از آنکه به خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی.
اما نه خدا و نه شیطان
سرنوشت تو را
بتی رقم زد
که دیگران
می پرستیدند.
بتی که
دیگران اش
می پرستیدند."

30n4
دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸, ۲۰:۱۱
احمد شاملو سال 1332 بخاطر انتشار مجله ضد سلطنتی آتشبار که صاحب امتیازشابوالقاسم انجوی دستگیر میشه و به زندان می افتد.
پدر شاملو در زندان به دیدنش میاد و ازش میخواد که یه توبه نامه بنویسه تا آزاد بشه،احمد شاملو در پاسخ پدر یک شعر براش می نویسه به اسم "نامه":

همه اش عالیه ولی اون تیکه هایی که به نظر بهتر بود رو bold میکنم:

"بدان زمان که شود تیره روزگار،پدر
سراب و هستو روشن شود به پیش نظر

مرا به جان تو از دیر باز می دیدم
که روز تجربه از یاد می بری یک سر

سلاح مردمی از دست می گذاری باز
به دل نماند هیچ ات ز راد مردی اثر

مرا به دام عدو مانده ای به کام عدو
بدان امید که رادی نهم ز دست مگر؟

نه گفته بودم صد ره که نان و نور،مرا
گر از طریق بپیچم شرنگ باد و شرر؟

کنون من ایدر در حبس و بند خصم نی ام
که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر:

به سایه دستی بندم ز پای بگشاید
به سایه دستی بر داردم کلون از در.

من از بلندی ایمان خویشتن ماندم
در این بلند که سیمرغ را بریزد پر.

چه درد اگر تو به خود می زنی به درد انگشت؟
چه سجن اگر تو به خود می کنی به سجن مقر؟

به پهن دریا دیدی که مردم چالاک
بر آورند ز اعماق آب تیره درر

به قصه نیز شنیدی که رفت و در ظلمات
کنار چشمهء جاوید جست اسکندر

هم این ترانه شنفتی که حق و جاه کسان
نمی دهند کسان را به تخت و در بستر.

نه سعد سلمان ام من که ناله بردارم
که پستی آمد از این برکشیده با من بر.

چوگاه رفعت ام از رفعتی نصیب نبود
کنون چه مویم کافتاده ام به پست اندر؟

مرا حکایت پیرار و پار پنداری
ز یاد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟

نه جخ شباهت مان با درخت باروری
که یک بدان سال افتاده از ثمر دیگر،

که سالیان دراز است کاین حکایت فقر
حکایتی ست که تکرار می شود به کرر.

نه فقر،باش بگویم ات چیست تا دانی:
وقیح مایه درختی که می شکوفد بر

در آن وقاحت شورابه،کز خجالت آب
به تنگ بالی بر خاک تن زند آذر!

تو هم به پردهء مایی پدر.مگر دان راه
مکن نوای غریبانه سر به زیر و زبر.

چه ت اوفتاده؟که می ترسی ار گشایی چشم
تو را مس آید رویای پر تلالو زر؟

چه ت اوفتاده؟که می ترسی ار به خود جنبی
زعرش شعله در افتی به فرش خاکستر؟

به وحشتی که بیفتی ز تخت جوبی خویش
به خاک ریزدت احجار کاغذین افسر؟

تو را که کسوت زر تار زر پرستی نیست
کلاه خویش پرستی چه می نهی بر سر؟

تو را که پایه بر آب است و کار مایه خراب
چه پی فکندن در سیل بار این بندر؟

تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست
حدیث باد فروشان چه می کنی باور

حکایتی عجب است این!ندیده ای که چه سان
به تیغ کینه فکندند مان به کوی و گذر؟

چراغ علم ندیدی به هر کجا کشتند
زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟

زمین ز خون رفیقان من خضاب گرفت
چنین به سردی در سرخی شفق منگر

یکی به دفتر مشرق ببین پدر،که نبشت
به هر صحیفه سرودی ز فتح تازه بشر!

بدان زمان که به گیلان به خاک و خون غلتند
به پای مردی،یاران من به زندان در

مرا تو درس فرومایه بودن آموزی
که تو به نامه نویسم به کام دشمن بر؟

نجات تن را زنجیر روح خویش کنم
ز راستی بنشانم فریب را برتر؟

زصبح تابان بر تابم-ای دریغا-روی
به شام تیرهء رو در سفر سپارم سر؟

قبای دیبه به مسکوک قلب بفروشم
شرف سرانه دهم وان گهی خرم جل خر؟

مرا به پند فرو مایه جان خود مگزای
که تفته نایدم آهن بدین حقیر آذر:

تو راه راحت جان گیر و من مقام مصاف
تو جای امن و امان گیر و من طریق خطر"

30n4
سه شنبه ۲۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۷
پر.ج. آندرسون

جورج اورول خالق رمان “۱۹۸۴″ تا آستانه مرگش در سال ۱۹۵۰ خود را سوسیالیست می دانست. بسیاری کوشیدند با استفاده از جعبه کلماتش او را لیبرال بشناسند، اما او هر بار لیبرال بودنش را رد کرد و خود را چپگرا معرفی می کرد.
چند ماه قبل از مرگش رمان ۱۹۸۴ را منتشر کرده بود. اکنون از آن روز شصت سال می گذرد و خواننده با محتوا و مضمون اثر کاملأ سیاسی روبرو است. بسیاری از کلمه هایی که اورول در رمانش بکار برده برای ما آشنا و کاربرد روزانه دارد. هر چند که ما فراموش کرده ایم که اولین بار با این کلمه ها در رمان ۱۹۸۴ آشنا شده ایم.
قهرمان رمان وینستون اسمیت در مجادله ای با یکی از رهبران حزب، اوبریان که نام یکی از همکاران نزدیکش را فراموش کرده است، در پی تشریح گزارش حکم اخراجی نامبرده از حزب است و از این روی باید در باره هویت سیاسی وی انکار صورت گیرد. اورول می نویسد: او تصفیه شده است، او شخصی نالایق بوده است.
شخص پاکسازی شده مدیر فرهنگ لغات نامه جدید است، حضور وی بر اساس موازین رمان و جلب توجه خواننده گان به حس ناشناخته ای است که به مضمون رئالیستی اثر جذابیت خاصی می بخشد. اصطلاح غیر شخصی یا خصوصی از جمله کلماتی است که در فرهنگ لغات نامه جدید به جدل رهبری گذاشته شده است و تلاش این است تا این کلمه ناکارآمد شود و از این روی خط مشی حزب از کلمه هایی که بار سیاسی ندارند، حذف و ادبیات حزب به پالایش برسد.
از نگاه دستگاه رهبری و رسانه های حزبی، زبان نو اغتشاش آفرین و شدیدأ مورد انتقاد است. توانایی های دیگر اورول در رمان ۱۹۸۴ بکارگیری کلمه های ” جنگ و صلح” و ” ناتوانی قدرت ما است”، و انتخاب این کلمه ها به پیشنهاد رهبری است که در رمان دنبال می شود.
اگر بر کلمه هایی همانند نئولیبرال و یا نئومحافظه کار، که امروزه کاربرد بسیاری در ادبیات سیاسی دارد، مکث کنیم،از نگاه سوسیالیست ها، پیام آور هیچ تغییری در تفکر بورژواها نیست بلکه این ها تنها پوششی برای شکست سیاست های لیبرال و یا محافظه کاری می دانند و یا انتقاد ها و ایراد هایی که از طرف بلوک راست بر ساختار تشکیلاتی واحد های همبسته سوسیالیستی، وارد می شود را ناشی از ذهنیات بازیگوشانه جورج اورول می دانند، با این توضیح خواننده به مبنای سیاست های دو گانه ای که بسیاری از کشورها اختیار می کنند، آشنا می شود.
در حقیقت هدف رمان ۱۹۸۴ تشریح سیاست کنترل دولتی بر شهروندان است. امری که باید پاس داشته شود تا موجودیت نظام بخطر نیافتد. امروزه هیچ اعتراضی به کنترل تلفنی و یا اینترنتی از طرف دولت های دیکتاتوری در مجامع بین المللی صورت نمی گیرد، ابزاری که می توان بعنوان امپراتور نظامی رمان بحساب آورد.
کنترل شهروندان در جامعه اطلاعاتی است که تا حد غیر قابل قبولی افزایش یافته است. استراق سمع و یا کنترل تلفن های همراه و پیامک ها، دوربین هایی که در چهار جانب میدان ها و مراکز حساس و عمومی نصب است، گویای پیش بینی های جورج اورول در رمان ۱۹۸۴ است.
نقش رهبر، پیشوا بی چون و چرا است و اطاعت از او واجب است و اگر رهبر نبود این همه استراق سمع و کنترل اجتماعی شهروندان غیر ضرور و شاید پر هزینه نیز بحساب آورده شود و همه این هزینه ها، جامعه و شهروندان متقبل می شوند تا امنیت و مقبولیت رهبر و پیشوا تأمین شود.
در “۱۹۸۴″ تنها روشنفکران کنترل می شوند. هراس از تشکل یابی پرولتاریا که شکستن ماشین دولتی را نشانه رفته است و درصدد ایجاد دولت خلقی است و تبلیغات برای چنین جنبشی چون استخوان لای دندان های نظام است. پرولتاریا بنا به سرشت طبقاتی اش از بنیان های دانش علمی برخوردار نیست و ممکن است با تسخیر قدرت ضربات جبران ناپذیری بر جامعه بورژوایی وارد آورد.
در سال ۱۹۴۳ ( شش سال قبل از این که رمان”۱۹۸۴″) چاپ شود، اورول در مقاله ای نظرش را در باره مبارزه و وظایف پرولتاریا مشخص کرد. او پرولتاریا را به یک گل وحشی روئیده تشبیه کرده است که هر روز ساقه هایش سوی روشنایی بالا می رود و قد می کشد. اورول نوشت که پرولتاریا برای تحقق خواسته هایش از هر مانعی عبور خواهد کرد.
اورول که در خانواده ای زحمت کش بزرگ شد، بسختی می توانست نابرابری طبقه مرفه و بورژوا را تحمل کند.
در سه سال اول عمرش در یکی از شهر های فقیر هند که مستعمره انگلیس بود، همراه با خانواده اش گذرانید. پدرش در آن شهر مسئول کنترل فروش تریاک های سهمیه ای بود. بعد از مدتی آن ها به انگلستان مهاجرت کردند و از زندگی بهتری برخوردار شدند.
سپس او توانست تحت مربیان و معلمان مجربی از آموزش بهتری در انگلستان استفاده ببرد اما ناگهان . به یکباره دست از تحصیل کشید و بعنوان پلیس در خدمت نیروهای انگلیسی در برمه که آن زمان تحت سیطره هند بود، در آمد.
در همان زمانی که برای امپراتور پیر انگلیس کار می کرد به جرگه مخالفین استعماری در آمد و سپس به سوسیالیست ها گروید.
ظلم و نابرابری قدرت سفید پوست ها در آسیا و مشاهده کار سخت و دشوار مهاجرین آسیایی در پاریس و بی خانمانی آن ها در لندن، محرک اولین کتاب او با عنوان ” شمارش معکوس پاریس و لندن” شد. او فعالانه با سندیکای آنارشیست ها همکاری می کرد و در جنگ داخلی اسپانیا علیه فاشیسم شرکت جست.
در دهه ۱۹۳۰ مبارزه بین مدافعین صلح و جنگ، مدافعین دمکراسی و دیکتاتوری، سوسیالیسم و فاشیسم، از او جورج اورول ساخت.
در سال ۱۹۴۷ در مقاله ای با عنوان ” چرا من می نویسم؟”، نوشت: … شاید در زمان صلح من بیشتر متن های سرگرم کننده می نوشتم اما زمانه مرا مجبور کرد تا متن های اعتراضی و جانبدارانه بنویسم.
او بعنوان سوسیالیست به کیش شخصیت استالین اعتراض جدی داشت و رمان قلعه حیوانات نتیجه ای از این گرایش ضد استالینیستی او دارد. اما او هرگز از سوسیالیسم روی برنتافت.
در تابستان ۱۹۴۷ اندکی پیش از این که رمان” ۱۹۸۴ ” را به چاپ برساند، طی نامه ای به یکی از دوستانش در ایالت متحده آمریکا نوشت: دوست ندارد کسی این رمان را به گرایش سوسیالیستی اش یا به حزب کار انگلیس که عضوش بود، نسبت دهد. اما این رمان تحت تأثیر رویداد هایی بود که در جهان فاشیسم و کمونیسم اتفاق افتادند و بر نقش نابرابر اقتصاد جهانی بر زندگی مردم نظر داشت. او معتقد است که روشنفکران انگلستان در مقابل سیاستی که در حال بلعیدن جهان است، ضعف دارند و رمان “۱۹۸۴″ هشداری به روشنفکران انگلیسی است.
بی اعتمادی او به روشنفکران انگلیسی زمینه های دیگر هم دارد از جمله بی تفاوتی جامعه روشنفکری انگلیس به این که او بهمراه ۳۸ نویسنده و خبرنگار دیگر در لیست سیاه سرویس امنیتی انگلستان به جرم همکاری با کمونیست ها متهم شده بود.
در سال ۲۰۰۳ هنگامی که این لیست علنی شد، نویسنده ای انگلیسی بنام تیمو تی گارتون اش نوشت: بنظر اورول اروپایی ها بازنده جنگ سرد هستند. علتش نیز فقدان شناخت انگلیسی ها از طبیعت کمونیسم روسی است. اورول معتقد بود که غرب نباید از کمونیسم هیولایی بسازد، بلکه باید با انعطاف سیاسی راه را برای دمکراسی سوسیالیستی هموار کند.
گزارش “حلق آویز” اورول در باره اعدامی های جنگ برمه، و یا “قتل یک فیل”، که در جنگ برمه و در مقام پلیس او را مجبور به این عمل کرده اند، با بی اعتنایی روشنفکران اروپا روبرو شده است اما بعد از مرگش در این باره گفته های زیادی صورت گرفته است که آیا او واقعأ فیلی را کشته است؟
برنارد کریک، محقق ادبی انگلستان با همسر اورول در رستورانی در لندن دیدار می کند و از او می پرسد که آیا واقعأ اورول فیلی را کشته است؟
سونیا بروونل، همسر اورول، بر سر کریک داد می زد که “بله او فیلی را کشته.”
در حقیقت سونیا بر سر رهبران انگلیس داد زده است که به نویسنده گانش بی اعتنایی می کند. در حقیقت او بر سر زبان تقلبی- اداری انگلیس فریاد اعتراض برداشته است.

30n4
چهارشنبه ۲۵ شهريور ۱۳۸۸, ۲۲:۲۳
ای شادی
آزادی
ای شادی ِ آزادی
روزی که تو بازآیی
با این دل ِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟

غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد

ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل ِ عاشق را
در راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم

وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی ، حتی حافظه از وحشت ِ در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام ِ تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم

وقتی که در آن کوچه ی تاریکی
شب از پی ِ شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره ی بسته فرو می ریخت
ما بانگ ِ تو را با فوران ِ خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم

وقتی که فریب ِ دیو
در رخت ِ سلیمانی
انگشتر رایک جا با انگشتان می برد
ما رمز ِ تو را چون اسم ِ اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم

از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم

از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم

آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوت ِ دل با ما نجوا داشت

با هر نفسی مژده ی دیدار ِ تو می آورد
در مدرسه در بازار
در مسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام ِ تو را زمزمه می کردیم

آزادی
آزادی
آزادی
آن شب ها، آن شب ها ، آن شب ها
آن شب های ظلمت ِ وحشت زا
آن شب های کابوس
آن ش های بیداد
آن شب های ایمان
آن شب های فریاد
آن شب های طاقت و بیداری
در کوچه تو را جُستیم
بر بام تو را خواندیم

آزادی
آزادی
آزادی
می گفتم :
روزی که تو بازآیی
من قلب ِ جوانم را
چون پرچم ِ پیروزی
بر خواهم داشت
وین بیرق ِ خونین را
بر بام ِ بلند ِ تو
خواهم افراشت

می گفتم :
روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را
چون دسته گل ِ سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن ِ مغرورت
خواهم آویخت

ای آزادی
بنگر
آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه ی گل خون است
گل خون است …

ای آزادی
از ره ِ خون می آیی
اما
می آیی و من در دل می لرزم :
این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟

ای آزادی
آیا
با زنجیر
می آیی ؟؟


هوشنگ ابتهاج (ه .الف سایه)

30n4
دوشنبه ۶ مهر ۱۳۸۸, ۱۴:۰۳
در این خاک زرخیز ایـــــــــــران زمین
نبودند جز مردمـــــــــــــــی پاک دین

همه دینــــــــــشان مردی و داد بود
وز آن کشـــــــــــــــور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیشـــــشان
گنه بود آزار کس پیشـــــــــــــشان

همه بنده ناب یــــــــــــزدان پــــــاک
همه دل پر از مهر این آب و خـــــاک

پــــــــدر در پـــــــدر آریـــــــــایی نژاد
ز پشت فریدون نیکـــــــــــــــــــو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنـــــــــــگ بود
گـــدایی در این بوم و بر ننــــــگ بود

کـــجا رفت آن دانـــــش و هـوش ما
که شد مهر میهن فرامـــــــــوش ما

که انداخت آتش در این بوستـــــــان
کز آن سوخت جان و دل دوستـــــان

چه کردیم کین گونه گشتیـــم خوار؟
خرد را فکنــــــــــــــدیم این سان زکار

نبود این چنین کشــــــــــــور و دین ما
کجــــــــا رفــــــت آییـــــن دیرین مـا؟

به یزدان که این کشــــــــــور آباد بود
همـــــــه جــــــــای مـــردان آزاد بود

در این کشــــــــور آزادگی ارز داشت
کشــــــــاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمــــــــــــــایه بود آنکه بودی دبـیر
گرامی بد آنکس که بـــــــــــودی دلیر

نه دشـمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانــه داشــت

از آنروز دشـمن بمــــــــا چــیره گشت
که ما را روان و خرد تیـــــره گشـــــت

از آنروز این خـــــــانه ویـــــــــرانه شد
که نان آورش مــــــــرد بیــــــگانه شد

چو ناکــــــس به ده کدخـــــــدایی کند
کشـــــــــــــــاورز بـــاید گــــــدایی کند

به یــــــــــــزدان که گر ما خرد داشتیم
کجـــــــا این سر انجــــــام بد داشتیم؟

بســـــــــــــوزد در آتش گرت جان و تن
به از زنـــــــدگی کــــردن و زیســـــــتن

اگر مایه زنــــــدگی بنــــــــــدگی است
دو صــــد بار مردن به از زنـــدگی است

بیــــــا تا بکوشیــم و جـــــــــــنگ آوریم
برون ســــــــر از این بار ننــــــــگ آوریم


حکیم ابوالقاسم فردوسی

30n4
سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸, ۲۳:۳۷
سال سوم دانشکده ی حقوق بودم که با یک دختر پرستیدنی سوئدی آشنا شدم.از زمانی که دنیا موهبت خجسته ای به نام سوئد را به بشریت ارزانی داشته،مردان همه جای عالم خواب چنین دخترهایی را دیده اند.

دختری بود بشاش،خوشگل،باهوش و بالاتر از همه صدای دلنشینی داشت و من پیوسته نسبت به صدا حساسیت دارم.چرایش را نمیدانم.گوش حساس ندارم و بین من و موسیقی عدم تفاهم غم انگیز و پذیرفته ای برقرار است.اما به طور غریبی به صدای زنان حساسیت دارم.چرایش را نمیدانم.شاید عامل خاصی در شکل گیری شنوایی ام دخالت داشته،مثلا یک عصب که به جایی رسیده که نبایستی برسد.تا آنجا پیش رفته ام که متخصصی را واداشته ام شیپور استاش گوشم را معاینه کند،اما او هیچ نقصی در ساختمانش نیافت.

خلاصه،بریژیت صدای دلنشینی داشت و من گوش حساس،و ما برای هم ساخته شده بودیم.راستش را بخواهید،تفاهم ما چشمگیر بود.به حرف هایش گوش میدادم،تا آنجا که مقدور بود وادارش میکردم حرف بزند،و از شادی در پوست نمی گنجیدم.

به رغم قیاقه ی بیزار از لذایذ دنیوی که به خودم میگرفتم،ساده لوحانه معتقد بودم که هیچ عاملی چنین رابطه ی هماهنگ و یکدستی را تهدید نمیکند.چنان شاد و سرخوش بودیم که ساکنان دیگر هتل،دانشجوهایی از همه رنگ و هر گوشه ی کره ی خاک،صبح ها هنگامی که از کنارمان رد می شدند،لبخند می زدند.اما از آن پس متوجه شدم که بریژیت مدام در فکر است.اغلب به دیدار بانوی سوئدی پیری می رفت که توی هتل گراند اوم در میدان پانتئون زندگی میکرد.تا دیروقت و گاهی تا ساعت یک و دو صبح پیشش می ماند.

وقتی برمی گشت همیشه خسته و اندوهگین بود و با محبتی سودایی و توام با حسرت گونه هایم را نوازش میکرد.
سوء ظنی نهانی در مغزم رخنه کرد.بو بردم که چیزی را دارد از من پنهان میکند.فراست زود رسم چنان بود که دیگر چندان مقدماتی نمیخواست تا به شک من دامن بزند.

از خود می پرسیدم نکند بانوی پیر در سرزمین بیگانه و آن هم دور از وطن محبوبش بیمار شده باشد؟یا نکند مادر بریژیت باشد که برای معالجه نزد یکی از پزشکان مشهور پاریس آمده است.

بریژیت چنان سرشت ملیحی داشت و با چنان ایثاری مرا می پرستید که میتوانست یکسره نگرانی اش را از من پنهان بدارد.آرزو میکردم کاش بتوانم آرامش ذهنی خود را حفظ کنم،چیزی که این همه برای آفرینش ادبی مهم است.سخت سرگرم نوشتن رمان تازه ای بودم.یک شب حوالی ساعت یک بعد از نیمه شب از تصور اینکه چشمان بریژیت بینوایم از شدت اشک ریختن بر بالین زنی در حال احتضار متورم شود،دیگر نتوانستم تاب بیاورم و برای کشف رازش به سوی هتل گراند اوم رهسپار شدم.

باران میبارید.درهای هتل را بسته بودند.زیر رواق دانشکده ی حقوق پناه بردم و چشم به نمای بیرونی هتل دوختم.ناگهان چراغی در پشت پنجره ی طبقه ی چهارم روشن شد و بریژیت به مهتابی آمد.گیسوانش افشان بود.لباس خانه ی مردانه ای به تن داشت.

لحظه ای بی حرکت زیر قطرات باران ایستاد.باید بپذیرم که ابداً تعجبی نکردم.اما با لباس خانه ی مردانه و موهای افشان آنجا چه کار داشت؟شاید زیر باران و توفان غافلگیر شده و موقعی که لباس هایش را برای خشک شدن آویخته،پزشکی که از بانوی سوئدی مراقبت میکند لباس خانه ی خود را به او داده است تا بپوشد.

در همین موقع مرد جوانی که پیژامه پوشیده بود در بالکن ظاهر شد و کنار بریژیت به نرده تکیه داد.تازه قدری تعجب به من دست داد.نمیدانستم که بانوی سوئدی پسری هم دارد.ناگهان که زمین زیر پایم دهن باز کرد و رواق دانشکده ی حقوق بر سرم فرو ریخت و دروازه های دوزخ به رویم باز شد.

مرد جوان دست دور کمر بریژیت حلقه کرد و آخرین کورسوی امیدم که شاید او به اتاق همسایه رفته تا مثلاً قلم خودنویسش را پرکند در یک چشم بر هم زدن ناپدید شد.مردک پست بریژیت را در آغوش گرفت،بوسید و او را به اتاق برگرداند.

نور چراغ محتاطانه کم شد،اما خاموش نشد،قاتل میخواست جزییات کارش را ببیند.زوزه ی دردناکی کشیدم و به قصد جلوگیری از جنایتی نهانی که در شرف وقوع بود،به طرف مدخل هتل هجوم بردم.

چهار طبقه پله در پیش داشتم،اما تصور میکردم به شرط وحشی نبودن مرد و برخواردار بودنش از حداقل خوش رفتاری درست سر بزنگاه برسم.بدبختانه در ورودی را محکم بسته بودند.مجبور شدم مشت بکوبم،زنگ بزنم،جار و جنجال راه بیندازم و مثل گربه ای روی آجر داغ جست و خیز کنم و به این ترتیب وقت زیادی را از دست بدهم و از شدت خشم ناشی از درماندگی به مرز جنون برسم،زیرا یقین داشتم که رقیبم در طبقه ی بالا با چنین دشواری هایی روبه رو نیست.از همه بدتر این که از شدت هراس و دستپاچگی یادم رفته بود که پنجره ی مورد نظر را مشخص کنم.

...

به هتل گراند اوم پشت کردم و رهسپار خانه شدم.روی تخت خواب افتادم و عزمم را جزم کردم که صبح فردا در لژیون خارجی ثبت نام کنم.کمی از ساعت دو صبح گذشته بریژیت برگشت.داشتم کم کم دلواپس می شدم،نکند بلایی سرش آمده باشد.

خجولانه در را خراشید و من در یک کلمه،به صدای بلند و واضح به او گفتم که چه فکری درباره اش میکنم.نیم ساعت تمام از پشت در سعی کرد دلداری ام بدهد.سپس سکوتی طولانی برقرار شد.از ترس اینکه مبادا به هتل گراند اوم برگردد،از تخت بیرون پریدم و به اتاق راهش دادم.

با اکراه یکی دو سیلی به صورتش زدم،اما خودم بیشتر از این کار رنج می بردم.همیشه در بلند کردن دست به روی زنها با مشکلات بزرگی روبه رو می شوم.به گمانم فاقد خشونت و مردانگی باشم.سپس سوالی از او کردم که هنوز هم در پرتو بیست و پنج سال تجربه وقتی به آن بر میگردم میبینم احمقانه ترین چیزی بود که در طول عمرم به عنوان قهرمان جهان از گسی پرسیده ام:

-چرا این کار را کردی؟

جواب بریژیت بسیار عالی بود.حتی موقع تعریف آن به خود می لرزم.این جواب باجی بود در جهت تقویت شخصیتم.در چشمان آبی اش که به من دوخته بود اشک موج میزد.در حالی که حلقه های زرین گیسوانش تاب میخورد،با کوششی صادقانه و رقت انگیز همه چیز را توضیح داد و گفت:

-آخر خیلی شبیه تو است.

داغ این حرف هنوز هم با من است.ما با هم زندگی میکردیم،همیشه راحت به من دسترسی داشت،اما این برایش بس نبود.آه،نه ! مجبور بود زیر باران برود بیرون،نزدیک یک مایل پیاده روی کند،تا کس دیگری را بیابد،تنها به این دلیل که مرا به یادش بیندازد.اگر این دلیل جاذبه ی مقاومت ناپذیر من نباشد،دیگر نمیدانم چیست.

ناچار بودم تلاش کنم تا خود را فریب خورده نشان ندهم؛هر چه دلتان میخواهد بگویید،اما پیدا بود که من تاثیر زیادی روی زنها میگذارم.

از آن پس بارها به جواب بریژیت فکر کرده ام و نتایجی که به دست آورده ام،گرچه سراپا هیچ و پوچ است،با این همه در رابطه ام با زنان به حالم بسیار مفید بوده و همین طور در ارتباط با مردانی که مثل من اند.
دیگر هیچگاه زنی فریبم نداده یعنی از آن پس هرگز در باران به انتظار زنی نایستادم.
--------------------------------------

رومن گری//میعاد در سپیده دم (فصل بیست و ششم)

30n4
يکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۸, ۱۳:۰۳
21 آذر زادروز احمد شاملو،شاعر آزادی گرامی باد
من‌ نمى‌گویم‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما قاصراست‌ یا مقصر، ولی تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ توده‌ حافظه‌ى‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ى‌ دست‌جمعى‌ ندارد، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی اجتماعی‌اش‌ چيزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌‌ای نگرفته‌ است‌ و درنتیجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر ـ و این‌ حرکت‌ عرضى‌ را حرکتى‌ درجهت‌ پیشرفت‌ انگاشته‌، خودش‌ را فریفته.

احمد شاملو

30n4
دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸, ۲۳:۳۶
هیتلر هیچگاه خود را وامدار هیچ حزب و گروهی نمی دانست به همین دلیل نیز در موقع لزوم بدون توجه به خدماتی که افراد و گروه ها برای وی انجام داده بودند آنها را قربانی می کرد.به عنوان نمونه کشتار دسته جمعی رهبران SA و رهبر وفادار آنها روهم و نیز فرستادن برخی از حامیان بزرگ مالی به اردوگاه کار اجباری

هیتلر بر خلاف نام حزبش (حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران) نه ناسیونالیست بود، نه سوسیالیست و نه حامی کارگران. وی به جای ناسیونالیزم به راسیسم (نژاد پرستی) اعتقاد داشت،دشمن سرسخت سوسیالیستها و مارکسیستها بود و کارگران آلمانی را به بردگان صاحبان صنایع تبدیل کرد.

هیتلر هیچ ارزشی برای پیمانها به ویژه پیمانهای بین الملیی قایل نبود و بارها این پیمانها را رسما زیر پا گذاشت و پیمانهای بین المللی و جامعه ی ملل را نیز به تمسخر می گرفت.

هیتلر انقلابش را پس از به قدرت رسیدن آغاز کرد و با اینکه رسما اعلام می کرد که اعتقاد و التزامی به جمهوری ندارد اما با استفاده از رای مردم به قدرت رسید و به وعده اش یعنی نابودی جمهوری عمل نمود.

وی مصیبتهای شکست در جنگ را به دلیل غلبه رقبا و جنگ طلبی پادشاهان آلمان نمی دانست بلکه این مصیبتها و شکست در جنگ را ناشی از خیانت یهودیان و سوسیالیستها می دانست و چنین وانمود و تبلیغ می کرد که با کوتاه کردن دست این خیانتکاران آلمان می تواند بر اروپا حکم رانی نماید.با این شیوه تفکر مانع عبرت گرفتن مردم آلمان از جنگ نخست جهانی شد. وی آشکارا اعلام می کرد قصد بازگشت به آلمان دوره بیسمارک را دارد.

هیتلر از هر فرصتی که در اثر وجود خبرنگاران داخلی و بین المللی به وجود می آمد برای تبلیغ مرامش برای مخاطبینش استفاده می نمود. این فرصت حتی می توانست جلسه محاکمه خود وی پس از کودتا و نیز محاکمه افسران نازی در دوره جمهور ی باشد.وی با این ابزار تنها می خواست پیامش را به مخاطبانش برساند و اینکه خبرنگاران و نخبگان در مورد وی چه فکر می کردند برای وی اهمیت نداشت.از دید وی رسانه هرچه فراگیر تر بود مفید تر بود.

وی ارتش را از نهادی ملی و فراجناحی به ابزاری قدرتمند در خدمت اهداف حزب نازی تبدیل کرد.

وی تخلفات و انحرافات اخلاقی اعضای حزب و همکارانش را تا مادامی که اختلالی در عملکرد مفید آنها برای وی ایجاد نمی شد نادیده می گرفت.

هیتلر به درستی به کوتاه مدت بودن حافظه مردم و نیز تلقین پذیری آنها آگاه بود و از آن استفاده می کرد. به عنوان نمونه هیتلر همواره اینطور تبلیغ می کرد که نظام جمهوری آلمان قادر به رفع نیازهای مردم نیست اما هنگامی که برای ریاست جمهوری نامزد شد وعده های بسیار فریبنده و بلند پروازانه ای می داد تا جایی که اعلام کرد در صورت ریاست جمهوری وی هر دختری خواهد توانست شوهر مورد نظرش را پیدا کند.


هیتلر برای نابود کردن رقبای سیاسی اش به شدت از روش ترور شخصیت استفاده می کرد. وی همواره بارانی از دروغ و تهمت را به وسیله رسانه های جمعی به ویژه رادیو و روزنامه بر سر رقبایش می ریخت و آنها را از نظر سیاسی نابود می کرد.

ماخذ : ویکی پدیا فارسی

30n4
دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۸, ۱۵:۱۱
این سه تا فیلم رو به راحتی میتونید توی از هر فیلم فروش معتبری! تهیه کنید

ارزش دیدن حتی چند باره رو دارن :

سنگسار ثریا میم ([Only Registered And Activated Users Can See Links])

کسی از گربه های ایرانی خبر نداره ([Only Registered And Activated Users Can See Links])

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین ([Only Registered And Activated Users Can See Links])

اولی که معلومه درباره ی چیه.

دومی هم که ساخته ی معروف بهمن قبادی در مورد موزیک زیرزمینی ایرانه

آخری هم که فیلم خوب سامان سالور با بازی نه چندان بد محسن نامجو

30n4
پنجشنبه ۱۰ دي ۱۳۸۸, ۲۳:۳۰
بزغاله و میمون - شعری از سیمین بهبهانی


شنیدم باز هم گوهر فشاندی ------------- که روشنفکر را بزغاله خواندی


ولی ایشان ز خویشانت نبودند ------------- در این خط جمله را بیجا نشاندی


سخن گفتی ز عدل و داد و انرا --------------- به نان و آب مجانی کشاندی


از این نقَلت که همچون نُقل تر بود ---------------- هیاهو شد عجب توتی تکاندی


سخ...ن هایت ز حکمت دفتری بود --------------- چه کفترها از این دفتر پراندی


ولیکن پول نفت و سفره خلق ----------------- زیادت رفت و زان پس لال ماندی


سخن از آسمان و ریسمان بود ---------------- دریغا حرفی از جنگل نراندی


چو از بزغاله کردی یاد ای کاش ------------ سلامی هم به میمون میرساندی

30n4
شنبه ۲۶ دي ۱۳۸۸, ۱۹:۵۴
حاصل عمر گابريل گارسيا ماركز


• در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.
• در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
• در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.
• در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
• در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.
• در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
• در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
• در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
• در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
• در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
• در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
• در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.
• در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
• در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
• در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

30n4
دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۱۸
حمالان پوچی

مرزهای دشوار تحمل را شکستند.

_ تکبير برادران

هم‌سرايان وحدت

با حنجره‌های بی‌اعتقادی

حماسه‌های ايمان خواندند.

_ تکبير برادران

کودکان شکوفه

افسانه‌ی دوزخ را تجربه کردند.

_ تکبير برادران

ما با نگاه ناباور

فاجعه را تاب آورده‌ايم.

هيچ‌کس برادر خطاب‌مان نکرد

و به تشجيع ما تکبيری بر نياورد.

تنهايی را تاب آورده‌ايم و خاموشی را

و در اعماق خاکستر

می‌تپيم.

----------------

احمد شاملو

30n4
سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸, ۱۱:۲۶
هرگز نخواستم که تو رو با کسي قسمت بکنم

يا از تو حتي با خودم يه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال مني به تو جسارت بکنم

انقدر ظريفي که با يک نگاه هرزه ميشکني

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال مني

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال مني به تو جسارت بکنم

ترسم اينه که رو تنت جاي نگاهم بمونه

يا روي تيشه چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتي با بوسه ميشکني

شکل همه آرزوهام تجسم خواب مني

حتي با اينکه هيچکس مثل من عاشق تو نيست

پيش تو آينه چشام حقيره لايق تو نيست

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال مني به تو جسارت بکنم

30n4
پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۸, ۱۴:۳۲
ز کوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي

از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

چو گل گر خرده‌اي داري خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سوداي زراندوزي

ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است

که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي

به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني

به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي

چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست

مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي

طريق کام بخشي چيست ترک کام خود کردن

کلاه سروري آن است کز اين ترک بردوزي

سخن در پرده مي‌گويم چو گل از غنچه بيرون آي

که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي

ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست

مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي

مي‌اي دارم چو جان صافي و صوفي مي‌کند عيبش

خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي

جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اي شمع

که حکم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بيا ساقي که جاهل را هنيتر مي‌رسد روزي

مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي

نه حافظ مي‌کند تنها دعاي خواجه تورانشاه

ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي

جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده

جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي


نوروزتان پیروز

30n4
يکشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۸۹, ۱۰:۳۴
اين روزها
اينگونه ام ،‌ببين:
دستم، چه كند پيش می رود،‌انگار
هر شعر باكره ای را سروده ام
پايم چه خسته می كشدم ،‌گوئی
كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
تا زير هركجا
حتی شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را

ای دوست
اين روزها
با هركه دوست می شوم احساس می كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است

انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يك وزير
وقتی كه هيچ كار نداری
تو هيچ كاره ای
من هيچ كاره ام : یعنی كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمی

اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره ای كه تيشه ی خود را
گم كرده است

آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
ياران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنويسيد:
يك جنگجو كه نجنگيد
اما شكست خورد
-----
نصرت رحمانی

30n4
دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۰:۵۲
خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد

و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود

عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا
شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌

که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند

و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز

تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌

از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌


هوشنگ ابتهاج

30n4
پنجشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۹, ۱۷:۱۹
فکرو ذکرمان شده کسب آبرو ، چه آبرویی؟

مملکت روتعطیل کنید، دارالایتام دایرکنید درستتره .

مردم نان شب ندارند، قحطی است، مرض بیدادمی کند، نفوس حق النَفَس می دهند.

میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی،

سر بریدن از ختنه سهل تر.

ریخت مردم از آدمیزاد برگشته،

سالَک بر پیشانی همه مهر نکبت زده،

چشم ها خمار از تَراخم است،

چهره ها تکیده از تریاک.

خلق خدا به چه روزی افتادند ، از تدبیر ما.

دلال، فاحشه، لوطی، لَلِه، قاپ باز، کف زن، رمال، معرکه گیر،

گدایی که خود شغلی است.

مملکت عنقریب قطعه قطعه می شود

---
دیالوگ حاج حسین قلی(عزت الله انتظامی) بعد از گوسفند قربانی کردن،در فیلم حاجی واشنگتن ساخته مرحوم علی حاتمی

30n4
جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹, ۰۲:۰۲
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

---
ویکتور هوگو

30n4
شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۹, ۲۰:۵۷
این وکالتنامه چیه؟ قضیه ی طلاق چیه؟ طلاق صوری و ظاهری؟

بدون طلاق همه ی زحمتا و خرجا به هدر میره،با طلاق کارت راحت تر پیش میره

کارت،کار تو.گور پدر من،ولی نازی چی ؟

اون کجای کار توء؟ همش بخاطر آینده نازیه؟یا نه بخاطر منه.چون عاشقمی،عزیز دلتم

یه تار موی منو با صدتا مرد اروپایی عوض نمیکنی

با مرد آسیایی چطور؟شرقی،ایرانی،تهرانی؟ یا آقای شریف بوگندوی هیز نکبت که دائم خیکشو میخارونه و اروق میزنه

خاک بر سرت؛خاک بر سر من

که چه کثافتیو تو خونم راه میدادم و نمیدونستم.چیه؟

لابد میپرسی چم شده عزیزم؟هیچی!شغلمو عوض کردم.پااندازی،بهم میاد؟

15 ساله بودم که عاشق این دیالوگا شدم،تا حدی که آرزو میکردم یه نفر که مستحق این حرفاست رو پیدا کنم تا بتونم هر هنری دارم رو کنم یه در افشانی حسابی.(خاک بر سرت؛خاک بر سر من.که چه کثافتیو تو خونم راه میدادم و نمیدونستم.چیه؟لابد میپرسی چم شده عزیزم؟هیچی!شغلمو عوض کردم.پااندازی،بهم میاد؟) چه میدونستم عاقبتش اینطوری میشه ؟

و امروز به این فکر میکنم که نکنه من این بلا رو سر دخترا آوردم.درست میگن که موقع آرزو کردن حواست رو جمع کن چون ممکنه بر آورده بشه.

من اینجا از همه بشریت عذر میخوام،من گند زدم با آرزوم.ولی پور احمد هم بی تقصیر نبود.نمیشه گفت توی این گندکاری فروتن هیچ نقشی نداشته :(

من برای مجازات آماده ام:SugarwareZ-207:

30n4
سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹, ۱۷:۰۴
من چيزي جز يك حيوان دست و پا چلفتي نيستم كه نمي تواند جلو نشانه هاي پر سرو صداي متلاشي شدنش را بگيرد ، پس نه وقتتان را با من تلف كنيد و نه دست هايتان را با تنبيه من آلوده كنيد

30n4
سه شنبه ۱ تير ۱۳۸۹, ۱۳:۱۴
سر شام گریه نکنید،غذا رو به مردم زهر نکنین.سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت داریم.راه نیافتید دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف.آبروداری کنید بچه ها،نه با اسراف.
سفره از صفای میزبان خرم میشه نه از مرصع پلو.حرمت زینت مادرتون رو نگه دارید.محمد ابراهیم خیلی ریز نکن مادر،اون وقت میگن خورشتشون فقط لپه داره و پیاز داغ.

میمونه یه حلوا،هدیه ی صاحب عزا به اهل قبور.تنها شیرینی ضیافت مرگ،عطر و طعمش دعاست.روغن خوب هم توی خونه داریم،زعفرونم هست.اما شیرینی و چربی ملاک نیست.این حرمت که زنده ها به مرده هاشون میزارن.اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوالله است.فقط دلواپس آردم،خاطر جمع نیستم میترسم مونده باشه.

مادر-علی حاتمی

محمد
سه شنبه ۱ تير ۱۳۸۹, ۱۳:۵۸
...
يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
ليوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
نزديکهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
...

هرچند استاد شهریاد این شعر رو بعد از فوت مادرش سروده بود ولی انگار غم از دست دادن همه پدر و مادرهای عالم توی این شعر هست .

خدا سایه مادر را همیشه بالای سرشون نگه داره

سینا جان تسلیت من رو بپذیر .

30n4
پنجشنبه ۳ تير ۱۳۸۹, ۱۸:۴۸
دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در

!هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست

حتی دل دماوند،

آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است

اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد

کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی

بی نام تو،وطن نیز

نام و نشان ندارد

سیمین بهبهانی

30n4
جمعه ۱ مرداد ۱۳۸۹, ۱۴:۰۷
خب الان که تابستونه احتمالا اوقات فراغتتون بیشتر خواهد بود.دو تا فیلم بهتون پیشنهاد میکنم دیدنش خالی از لطف نیست

اولی یه فیلم موزیکاله،اگه از فیلمهای موزیکال خوشتون نمیاد اصلا سمتش نرید ولی اگه علاقه دارید به این مدل فیلما مطمئن باشید عاشقش میشد.
اسم فیلم هست Nine (محصول 2009)ساخته ی راب مارشال کارگردانه فیلمهای " خاطرات یک گیشا" و " شیکاگو"
از لحاظ بازیگر یه ذره هم از اخراجی ها کم نداره:
دنیل دی لوییس که به اندازه ی کافی معروف هست برای فیلم there will be blood اسکار گرفت و فیلم gang of new york اش هم که فوق العاده خفنه

Marion Cotillard یه دختر فرانسویه فوق العاده خفن(مثله بقیه ی دختراشون)

نیکول کیدمن-سوفیا لورن-پنلوپه کروز و کیت هودسن هم که دیگه همه میشناسن

فیلم دوم هم که خیلی گل کرده Shutter Island مارتین اسکورسیزی هست
بازیگرهای معروفش هم دی کاپریو-بن کیزلی

-
خواستید کتاب بخونید هم بهتون پیشنهاد میکنم ظرافت جوجه تیغی نوشته ی موریل باربری رو از دست ندید،فوق العاده است

30n4
جمعه ۱ مرداد ۱۳۸۹, ۱۹:۰۰
امروز دهمین سالگرد فوت احمد شاملوست،روح شاد

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

احمد شاملو

30n4
چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۱۸:۵۵
شمع نیستم

که به یک فوت تو

کلاه از سرم بیفتد

رسم دهان دوختن نیز تازگی ها

با رواج شکنجه روح

یکسره منسوخ شده است

اصلن لازم نیست از این پس

حرفی بزنم

دهانم را باز نکرده دنباله حرفم را

عاشقان می گیرند و

صدا در صدا

گوش فلک را هم کر می کنند

چه برسد به گوش های تار تنیده تو

تو کور خواندی زرنگ

پیش ازآن که کاسه ی صبرم را

به جانب دریا پرتاب کنم

باید دستم را می گرفتی

حالا جلوی این موج ها را

که دایره وار

به سمت صخره های صبح می روند

دیگر نمی توان گرفت

این را هم بگویمت :

عروسک وودوئی که قلب پارچه ای اش را

در آن صندوق سیاه

سوزن آجین کرده ای

المثنای من نیست

المثنای من امروز

گربه سیاهی است

که راه پس و پیش اگر نداشته باشد

خیز بر می دارد

به سمت صورت حق به جانبت

و چنگال های تیزش را

نه بر پوستی که قرار است

پشت سر بگذاری

بلکه بر روح تو خواهد کشید :

خطوط خونچکانی که به یادگار از من

با خود به ابدیت ببری


عباس صفاری

30n4
شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۹, ۱۱:۵۳
در این شهر

مردهای بسیاری هستند

که می‌توانند به اسم کوچک صدایت کنند



مردهای بسیاری هستند

که می‌توانند ساعت‌ها به تو زل بزنند



مردهای بسیاری هستند

که می‌توانند دوستت داشته باشند



مردهای بسیاری هستتند

که می‌توانند ساعت‌ها، ساعت‌ها نوازشت کنند



مردهای بسیاری هستند

بسیار زیاد

که دوست دارند

با تو بخوابند



اما

انگشت‌شمارند مردانی

که با تو حرف بزنند

شعر بگویند

و برایت شعر بخوانند



و انگشت‌شمارترند

آن‌هایی که مثل من

دوست داشته باشند تو را بکشند



چند نفر را سراغ داری که وقتی به چشم‌هایت زل زد

و به گلویت دست کشید

به جای رختخواب

و حتی کاغذ و قلم

دنبال چاقو بگردد؟



میثم یوسفی

30n4
جمعه ۳۰ مهر ۱۳۸۹, ۱۳:۱۳
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و
می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث
است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر
زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای
حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع
و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن
میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست


احمد شاملو/کتاب کوچه

30n4
پنجشنبه ۱۶ دي ۱۳۸۹, ۱۲:۴۷
اهکی اومدم بعد از چند صباحی اینجا یه چیزی بنویسم دیدم تاپیکم توی گروه دسته 3 و 4 در صورتی که تیم آنچنانی لیون به صورت کاملا مقتدرانه و اتفاقی در دسته ی 2 به سر میبره

این مطلب رو یه جایی خوندم خوشم اومد گفتم بد نباشه شما هم بخونید:

فقر چیست؟

"فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه"

30n4
جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹, ۲۳:۲۴
من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم، آی آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

فریدون مشیری